Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : 30 دی 1390 در ساعت 11:52 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه شست و هشتم


مامان هفت روز هفته خسته بود.... خسته از کار زیاد.... از وقتی که یادم میاید یا داشت برگه های دانشجو ها را این ور و آن ور میکرد.... یا پرونده های آموزش و پرورش را.... ما بچه ها هم عادت کرده بودیم که برای خودمان غذا گرم کنیم..... یا اگر خیلی خوش به حالمان بود با پولی که صبح کف دستمان گذاشته بودند برای خودمان از ساندویچی اصغر آقا هر چه عشقمان میکشید میگرفتبم..... مامان عصر ها دیر خانه میامد.... درست وقتی که بابا بعد از چرت عصرش باز از خانه بیرون رفته بود....مامان عصر های زمستان هوا که تاریک بود میرسید..... وقتی از در هال وارد میشد مقنعه اش را بالا میزد..... کیفش را همان کنار جا لباسی میگذاشت و مانتو اش را آویزان میکرد....توی آینه با خودش چیزهایی میگفت و.....بعد با همان برگه ها یا پرونده ها میرفت داخل اتاقش..... مامان زمستان ها از همیشه خسته تر بود..... زمستان اخم های مامان پر پشت تر میشد..... حکما از سردی هوا بود.... مامان هیچ سرما را دوست نداشت..... همیشه هم از لباس های زمستانی شکایت میکرد..... از اینکه اگر کم بپوشی سرما امانت را میبرد .....و وقتی لباس هات زیاد باشد انگار که داری خفه میشوی ،نای تکان خوردن نداری.... مامان میگرن داشت..... همیشه پرده های اتاقشان را میکشید و ساعت ده نشده میخوابید.... مامان زیاد خوش اخلاق نبود وقت هایی که سرش درد میگرفت..... هفت روز هفته، مخصوصا زمسان ها خانه همه چیزش در هم بر هم بود..... ولی..... یک روز بود که همه چیز فرق میکرد.....جمعه ها..... جمعه ها ،صبحِ مامان دیر تر شروع میشد..... ساعت نه یا ده از اتاق بیرون میامد.... آن وقت های مامان خیلی خوب بود.....مهربان بود..... مامان صدای معین را خیلی دوست داشت..... جمعه ها صدای معین همه ی خانه را میگرفت....." من از این دنیا چی میخوام.....دو تا صندلی چوبی.....که منو و تو رو بشونه ..... برای گفتن خوبی....."بعد مامان تمام پرده های سالن پذیرایی را میکشید..... توی آشپز خانه نهار را آماده میکرد و بعد از آن خانه را مرتب میکرد.....گرد گیری میکرد...... قسمت خیلی خوب جمعه ها نهار دسته جمعی سر میز بود.... همه دور هم.....انگار هر چهار نفرمان بیشتر منتظر مامان بودیم.....که برایمان غدا بکشد و بعد از خوردن غذا پشت سر هم بگوییم "مامان دستت درد نکنه"..... مامان بعد از نهار نمیخوابید..... توی اتاق ها میچرخید و لباس های چرک را میریخت توی سبد بزرگه.....این سبد خیلی توی خانه ما مهم بود..... همیشه هم "سبد بزرگه "صدایش میکردیم.....دلیل مهم بودنش هم اینکه مامان فقط با این سبد بود که میتوانست همه ی لباس ها را یک جا جمع کند.... مامان بعد از نهار برای خودش چای دم میکرد ..... همان وقتی که توی آشپز خانه لنگن لباس شویی را پر و خالی میکرد و لباس ها را روی بند رخت توی حیاط پهن میکرد..... همان وقت هم ما بچه ها جلو تلویزیون توی سالن دراز میکشیدم و تلویزیون تماشا میکردیم..... همان وقت هم بابا جلو تلویزیون توی هال روی مبل خوابش میبرد..... مامان بعد از شستن لباس ها میامد پیش ما..... حرف میزدیم..... میخندیدیم..... مامان موهای آبجی زری را که همیشه بلند بود میبافت و به جان آبجی فاطی غر میزد که چرا موهاش را کوتاه میکند.... بعد هم نوبت من بود..... که نصیحتم کند.... که اینقدر پای این کامپیوتر نشین وبازی نکن.... ولی مامان این وقت ها عصبانی نبود..... جمعه شب ها بساط شام و چایی را آماده میکرد.... به بابا تلفن میکرد که زود خانه باشد ....میگفت شب های جمعه توی خانه ماندن اعصاب میخواهد..... میگفت اصلا عصر های جمعه آدم را کفری میکند..... میگفت آدم باید بزند ببرون .....این "بیرون" هم یا باغ این خاله بود یا آن عمه یا آن دایی یا آن عمو..... اگر هم حال مامان خیلی خوب بود این بیرون میشد "لونا پارک"و "پیتزا پیتزا"..... مامان هیچوقت جمعه ها سر این که کی خانه باشیم حرفی نمیزد..... نمیدانم خودش خسته از کار بود یا دلش به حال ما میسوخت..... این را هیچوقت از مامان نپرسیدم.....مامان خیلی خوش اخلاق نبود..... هفت روز هفته هم سر کار بود..... ولی جمعه ها.....جمعه ها مامان بهترین مامان دنیا بود.....


پی نوشت: امروز صدای معین بود و یک خانه پنجاه متری و..... شب و خانه کنتاکی و ...... امروز جمعه ای به سبک جمعه های مامان بود.....



زمان ثبت : 18 دی 1390 در ساعت 4:17 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه شست و هفتم


اجرای تاتر آمیز قلمدون در اصفهان


زمان ثبت : 15 دی 1390 در ساعت 00:47 AM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه شست و ششم


تقریبا یک ماه گذشته.....یک ماه از آخرین باری که همه ی زورم را گذاشت باشم پشت انگشت هام و زل زده باشم به این صفحه تا یک چیزی به اسم پست اینجا به روز شده باشد.... ولی این یک ماه چیزی بیشتر از این هاست.....بیشتر از یک غیبت ..... این یک ماه  یعنی من  این همه روز فقط دور خودم چرخیده ام و آخر شب هم نه فکری بوده نه خیالی..... ولی مسافر همه چیزش را میدهد برای همین شب..... همین شبهایی که فرداش هم امتحان پایان ترم دارد و نصف کتاب هم مانده ولی میاید و برای خودش داستان سر هم می کند..... من از همان اول آدم فکر و خیال هام بودم..... از همان اول یعنی دقیقا از زمانی که من به بابا میگفتم:" بابا اینو میخوام" .....و "این" یا لباس و شمشیر زورو بود، یا اسباب بازی دیگری ، یا یک چیزی که معمولا زیر 10 سال آدم بهانه اش را میگیرد.... همیشه هم بعد از خستگی فکر و خیال به همان" این " میخوابیدم .....برایم هلی کوپتر اسباب بازی پرواز میکرد و من سوار اسب با لباس زورو از دست آن فرار میکردم..... بعدتر ها هم همه اش به خاطر سنم نمیشد چیزی را داشته باشم..... خب قد و هیکلم به دوچرخه بیست و یک کوهستان نمیرسید و من هم فکر و خیالش را با دوچرخه چهارده خودم عوض میکردم..... به همین راحتی!.....الان هم که خودم را میبینم همانم ..... باید شب بشود..... نزدیک وقت خواب.... من هم شروع کنم به خیال بافی.... مثل همین امشب که دیدن یک مجوعه عکس از "رضا سلطانی" مرا تا خود هند و گود کشتی هندی برد..... آنجا داشتم دور گود میچرخیدم و بی صدا فقط و فقط عکس میگرفتم..... "سلطانی" یکی از عکس ها را توی حمام گرفته بود....حمام که چه عرض کنم .....یک جایی توی حیاط که یک شیر آب بی هوا از دیوار بیرون زده بود و کشتی گیرها زیر آن خودشان را آبکش میکردند.... داشتم به این فکر میکردم که نکند این کشتی گیر های غول تشن از دستم شاکی بشوند و یک فصل کتکم بزنند و دوربینم را هم بشکنند!..... آخر آدم هر جور باشد دوست ندارد زیر دوش - حالا دوش ، حمام، یا هر چیزی با همان تفاسیر بالا- سوژه ی عکس باشد..... اصلا بهتر است بروم بخوابم..... آخر یکهو میبینی این فکر و خیال ها بی خود و بی جهت یک دوربین شکسته هم میگذارند روی دستم..... 


پی نوشت: امان از درس.... امان از امتحان.....امان از شلوغی های بی خود....دلم میخواست تا خود صبح به "این" های امروزی ام فکر کنم..... تا خود صبح برای خودم خیال بافی کنم....دلم میخواست ولی.....



زمان ثبت : 16 آذر 1390 در ساعت 4:40 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه شست و پنجم


عاشورای 1390- مشهد


پرده ها را تمام کنار میزنم....چراغ های اتاق را خاموش میکنم....اینطوری روشنی چراغ های شهر بهتر به چشم میاید....هیچ صدای اضافه ای هم نیست که امشب را به هم بزند.... با هر جان کندنی شده کاناپه ی گوشه ی اتاق را میشکم جلو پنجره....لم میدهم و چراغ های منتهی به حرم را دنبال میکنم.... چیزی از گنبد و گلدسته ها پیدا نیست....فقط  از روی روشنی زیاد چراغ ها در هواست که میشود فهمید آنجا خبری است....ولی نمیدانم چه خبری  که من از آن بی خبرم....توی اتوبوس ، توی راه مشهد که بودم یکی ازاین حرف میزد که امام رضا باید بطلبد تا کسی به زیارتش برود....میگفت هیچ کس بی دعوت آقا به مشهد نمیاید.....ولی من  که بعد از 6 سال باز به مشهد آمده ام هنوز گیج نفهمیدن این طلب هستم....هنوز هم نفمیده ام چه خبر است که من از آن بی خبرم....بدنم بی حس بی حس است....حسم خنثی خنثی است.... پارسال همین موقع ها بود که عجیب دلم هوای مشهد کرده بود....عجیت دلم درد و دل میخواست.... آنروزها آنقدر حرف داشتم که از همان جا با صدای بلند سلام کردم....آنقدر بلند که دل خودم لرزید....دلم لرزید و باز هم حرف زدم....از او گفتم....که دیگر نبود....از او که برایم  بزرگ بود.... بزرگ به اندازه همه درخت هایی که برای دیدنشان سرم به سقف آسمان خورده بود.....از خودم گفتم....از خودی که آنروزها مینشست پشت میز و کودکانه مینوشت و میخواند....از خودی که بی او نبود.... همان روز همه ی حرف ها مان را با هم زدیم....با صدای بلند.... و وقتی از پشت غبار های دلم..... طلایی رنگ گنبدش درخشید....همه خواب هایم تعبیر شد......


امروز روز رفاقت بود....روز عکاسی با رفقای خوب مشهدی.... و امشب ....آخر یک روز بی حس و حال و خنثی....


پی نوشت: تمام خواب هایم تعبیر شد

وقتی از پشت غبارهای دلم

طلایی رنگ گنبدت درخشید

سلام بر سید خراسان

_ این پست نشانه ی بارز یک حس خنثی است.....نوشتم که هیچ وقت 15 آذر 1390 را فراموش نکنم.....همین.... 



زمان ثبت : 18 آبان 1390 در ساعت 1:29 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ــــایستگاه شست و چهارم


اصفهان زندگی را از سر گرفت



زمان ثبت : 18 آبان 1390 در ساعت 02:36 AM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه شست و سوم


برگه های خبر جلو چشمم است..... حرف های "کیارنگ علایی" است.....امشب از وقتی آمدم خانه،تقریبا ساعت ده؛ همه ی فکرم این بود که بیایم و اینجا بنویسم.....اول از وحید نوشتم..... وحید،سوپری محلمان است که با هم کلی رفیق شده ایم.... آدم خوشحال و خندانی است..... همیشه پشت دخل مغازه است و تند تند جنس های مشتری ها را توی پاکت میگذارد.....ندیده بودم چیزی بشنود و با دل پر حرفی بزند.... دلش روشن بود.....به زندگی .....شاید.....اما..... چند روز پیش هیچ حال و روزش خوش نبود.....قبل تر ها سیگار میکشید اما هیچوقت به همراهی پاکت سیگار ندیده بودمش....امروز پشت دخل نبود.....بیرون مغازه کنار پله های بازارچه نشسته بود.....با سر پایین ، چشمش به جایی خیره بود ..... رفتم کنارش.... لبش ترک برداشته بود.....حکما از سیگار کشیدن زیاد.....پاکت سیگار توی مشتش مچاله بود.....منگ حال وحید بودم.....گذاشتم بی سر و صدا سیگارش را دود کند.....سیگارش که تمام شد پاکت خالی را باز کرد....معلوم بود دیدن پاکت خالی به مذاقش خوش نیامد.....آخر یکهو شروع کرد....."اصلا این همه سگ دو بزنی که چه!؟..... کجای این خراب شده دنیا را به ناممان میزنند که از صبح تا شب توی نیم متر جا داریم وول میخوریم..... مگر چقدر قرار است بعد از این چیز ببینیم که چشممان را عادت داده ایم به دیدن روغن و برنج و تخم مرغ و هزار تا خرت و پرت دیگر.....غم و غصه مان نداشتن پول خورد است و شکستن چهار تا تخم مرغ توی یک کارتن....از بچگی کار کردم.....گفتم خانه و ماشین که داشته باشم دیگر کسی نه نمیاورد.....حالا که دل ما گیر کرده".....رفت توی مغازه .....یک پاکت سیگار برداشت و از پله های بازارچه بالا رفت..... منگ حال وحید بودم.....کلا توی این چند روز منگ بودم......بعد از وحید خواستم از مادر بزرگ بنویسم.....مادر بزرگی که دیگر من را نمی شناسد و سراغ من را از خودم میگیرد.....آن هفته خانه پدری بودم.....سری به خانه مادر بزرگ زدم.....روبروی مادر بزرگ نشسته بودم..... از من حرف میزد....که نیست......که خیلی وقت است نیامده..... چشم هایش از پنجره خیره به حیاط بود.... حیاطی که شاید منتظر بود من پانزده سال پیش از پله های دالان بدوم توی حیاط و او هم روی تخت چوبی زیر درخت انجیر نشسته باشد..... شاید داشت روزهایی را با خودش مرور میکرد که ما بچه ها دور تا دور تخت جیغ و فریاد میکردیم و او برای خودش یا سبزی خورد میکرد یا برنج پاک میکرد یا قند میشکست یا.....شاید با خودش اینها را مرور میکرد.....شاید هم ..... ولی مادر بزرگ باز سراغ من را از خودم میگرفت.....خیره به دستهای مادر بزرگ و منگ حالش بودم..... بعد از آن خواستم از خودم بنویسم.....از خودی که دلش کمی بیکاری میخواهد.....کمی لم دادن و یک دل سیر فکر کردن و خیال بافتن میخواهد.....عکس های امشب را ادیت کردم.....دارم عکس های دیروز زاینده رود آبدارم را نگاه میکنم..... کلاس تربیت فردا را که باید بیخیال بشوم.....مصاحبه "رضا نور بختیار" و " کیارنگ اعلایی" را باید تا فردا قبل از ظهر آماده کنم..... راستی ساعت 2 تا 4 هم کلاس جبرانی درس نگارش دارم..... ساعت 6 توی دفتر ایسنا جلسه داریم و باید عکاسی کنم.....ساعت 8 هنر سرای خورشید کنسرت است، باید بروم برای عکاسی..... ساعت هم الان شد 2:21.... و من خسته ام.....


پی نوشت1:برای خستگی از نفهمیدن دلیل زندگی لازم نیست به اندازه " هایدگر" و "نیچه" و "سارت"و ... فلسفه بافی کرده باشی، همین وحید،سوپری محل ما خودش از خیلی از این فیلسوف ها خسته تر است از نفهمیدن دلیل  زندگی ......

2:خانه مادر بزرگ،صدای مادر بزرگ،بچگی های خانه مادر بزرگ، برای من دوست داشتنی است.....

3:کاش کمی بیشتر از خودم نوشته بودم .....از اینکه دلم یک کمی، فقط یک کمی بیکاری میخواهد.....




زمان ثبت : 22 مهر 1390 در ساعت 2:25 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه شست و دوم


همه بدنم درد میکند.....از خواب که بیدار شدم ؛حدود ساعت 12ظهر، انگار که بدنم را آبکش کرده باشند همه استخوانهام درد میکرد..... به زحمت از رختخواب جدا شدم.....چرخی توی خانه میزنم.....پرده ها تمام کشیده است و خانه تاریک ......نگاهی به دور و برم میکنم.....مشتی کتاب روی زمین.....چند تکه لباس روی صندلی چوبی بزرگ.....هفت هشت تا لیوان با لک چای روی میز..... توی آشپزخانه هم هر دو لگن سینک ظرفشویی پر از ظرف کثیف است......سومین کیسه زباله هم پر شد و من نمیدانم چه طوری باید این همه زباله را چهار طبقه پایین ببرم!.....توی یخچال را نگاه میکنم.....باز هم خالی شده!.....دکمه ی کتری را میزنم و همان چای دو سه روز مانده را میریزم توی لیوان.....آب را میبندم به چایی و با یک حبه قند همه اش را سر میکشم!.....از آشپزخانه بیرون میزنم.....دلم سیگار میخواهد!.....تا چند روز دیگر باید منتظر بمانم تا این الکترو اسموک به دستم برسد؟.....از دو شب پیش که سفارش دادم آن هم با پست پیشتاز باید تا الان میرسید!.....خب نرسیده و فعلا خبری از سیگار نیست.....دلم یک جوری آشوب است...... خانه بهم ریخته است.....گزارش های ایسنا را آماده نکرده ام.....برای کلاس های فردا اصلا نمیدانم چه کار باید بکنم!..... حال و حوصله ی آشپزی را ندارم.....حال و حوصله ی ظرف شستن هم ندارم.....حال و حوصله تا بازارچه رفتن را هم ندارم..... حال و حوصله تنظیم گزارش را ندارم.....حال و حوصله درس خواندن هم ندارم.....اصلا حال و حوصله خودم را هم ندارم.....بی سر و صدا نسشته ام توی نت چرخ میزنم.... باز هم از سر و صدای زندگی خبری نیست.....چند روز پیش شنیده بودم "جدایی نادر از سیمین موسیقی متن" ندارد..... فیلم را پلی میکنم......صفحه نمایش فیلم را میبندم و فقط به صدای آدم ها گوش میکنم.....آنها حرف میزنند و من گوش میکنم.....حرف نمیزنم.....بلند میشوم چرخی توی خانه میزنم.....کتاب ها را جمع و جور میکنم.....لباس ها را آویزان میکنم.....میروم توی آشپزخانه شیر آب را روی ظرف ها باز میکنم...... برمیگردم و صدای فیلم  را بیشتر میکنم طوری که توی آشپزخانه صدایشان را بشنوم.....ظرف ها تقریبا تمام میشود.....قوری چای را خالی میکنم.....آب جوش تازه میگذارم.....چایی تازه دم میکنم......برنج را آبکش میکنم و بعد از اینکه چایی ام را خوردم برنج را دم میکنم......بر میگردم توی اتاق .....هنوز صدایشان میاید.....گزارش ایسنا را آماده میکنم و میفرستم برای دبیر سرویسم...... به کتاب درس های فردا نگاه میکنم..... هیچ کار خاصی نداریم.....پنجره نمایش فیلم را باز میکنم......آخر های فیلم است..... شنیده بودم جدایی نادر از سیمین موسیقی متن ندارد!..... 


پی نوشت: "جدایی نادر از سیمین "پر بود از صدای زندگی.....ولی.... چقدر من خسته ام.....فکر کنم غذا هم سوخت !...... وای که عجب چیز مزخرفی است این وبلاگ نویسی :-).....



زمان ثبت : 21 مهر 1390 در ساعت 00:22 AM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه شست و یکم


اینجا تنها جایی است که" چاپ نشده های همشهری داستان "را پیدا میکنید



زمان ثبت : 10 مهر 1390 در ساعت 00:05 AM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه شستم


امروز 9 مهر بود....امروز روز نهم پاییز بود....بی هیج انتظاری رسید.... بی هیچ قربان صدقه و خواستنی خودش آمد.... من یکی که هیچ حواسم به آمدنش نبود..... اصلا دیگر حواسم  به این چیز ها نیست..... انگار نه انگار که سال پیش ساعت به ساعت و لحظه به لحظه پا پی آمدنش میشدم.....سردی میخواستم.....سردی ای که تنم را خنک کند....آنروزها داغ بودم.....گر گرفته بودم از آن همه فکر و خیال.....فکر و خیالاتی که شاید دخلی به من نداشت.....فکر و خیال آدم های خط واحد بود شاید؟.....ولی.....این روزها بی خیال آنها سوار واحد میشوم.....فقط به فکر رسیدنم.....رسیدن به جایی.....فقط رسیدن.....آنروزها ولی به فکر فکر و خیال آنها بودم.....آنروزها فکری تر از این روزها بودم.....این روزها فکرم شلوغ است .....ولی فکر و خیال نیست.....آنروزها خسته بودم، و هیچ کس هم بالش نبود.....این روزها ولی دلم به "بهار" قرص است..... خستگی های این روزها را توی همین رختخواب بیرون میکنم....زود خوابم میبرد.....چشم هام را که روی هم میگذارم نه خبری از قالیچه پرنده است و نه خبری از فکر و خیال.....فقط خستگی است که توی همین رختواب جا میماند....این روزها کمتر اخم میکنم....بیشتر توی کوچه ، خیابان ، دانشگاه و سر کار حرف میزنم.....بیشتر میخندم.....خیلی بیشتر از آن چیزی که از خودم انتظار داشتم.....آنروزها روزهای بی حرفی بود.....انگار روزه سکوب گرفته باشم.....فقط نگاه میکردم.....چشم هام را به چیزی گیر میانداختم و فکر و خیال ها شروع میشد.....حتی توی خواب هم همراهم بودند..... حالا همه اینها به کنار.....من آدم فکری بودن را بیشتر دوست میدارم.....


پی نوشت:

باز هم همه ی اینها به کنار....من آدم فکری بودن را بیشتر دوست دارم.....



زمان ثبت : 3 مهر 1390 در ساعت 04:12 AM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه پنجاه و نهم


کلی حرف....کلی حرف بین کله و انگشت هام تلمبار شده بود که  از بس ننوشتمشان  همانجا ماند و بیات شد.....تاریخ مصرفشان گذشت..... حرف از روزهایی که همه اش دنبال آدم ها بودم برای مصاحبه و خبر.....حرف از تاتر ها و کنسرت هایی که برای عکاسی رفتم.... حرف از خستگی هایی که نوشتن توی خط واحدم را امروز و فردا میکرد.....حرف از رفقایی که یک هفته تمام اینجا چتر بودند و هیچ حرف من را نمیفهمیدند..... حرف از شروع کلاس هام همراه با مسمومیت دو سه روزه!!.....حرف از شبی که دلم میخواست به اندازه ی تمام زندگیم کنار دست "بهار" توی ماشین بنشینم ..... او رانندگی کند و من با خیال خوش همان موزیک را هی گوش بدهم و سیگار دود کنم..... حرف از این خانه 50 متری که کلی داستان برایم دارد....ولی.....گفتم که همشان ماند و بیات شد.....اما حرف امشب.....امشب از همان سر شب کش آمد..... من همینجا پشت میز نشسته بودم و چشم هام را به چیزی گیر مینداختم.....سر شب از خانه زدم بیرون.... برای سیگار خریدن و کشیدن..... همسایه سمت راستم اثاث کشی داشت..... تازه وارد بود.... بعد از یک ساعت که برگشتم کسی توی پله ها نبود.... دوباره پشت میز نشستم.....اینبار گوشم گیر کرد.....دیوار این خانه ها آنقدر نازک است که صدای نفس های همسایه ات را میشنوی.....صدای چهار نفرشان را واضح میشنیدم.....وسیله ها را جابجا میکردند و حرف میزند..... مرد خانه بعضی وقت ها داد میزد و زن و بچه ها هم همینطور.....سر چیدن خانه بحث میکردند..... بعد بلند بلند میخندیدند..... بی اختیار من هم میخندیدم..... وقتی جر و بحث میکردند اخم میکردم..... من هم غر میزدم ..... من هم نظر میدادم.....خب راست میگوید اینجا بهتر است !.....مگر نمیبینی!..... توی این ساختمان با هیچ کس جور نیستم..... گفتم به اینها هم نباید دل خوش کنم!..... بیخیالشان شدم.....سرم را گرم کارهای خودم کردم.....ولی..... آنها که نمیدانند!.....من هم میخواهم با آنها زندگی کنم!.... حد اقل با صدایشان!.....

پی نوشت:توی یک خانه حرف که باشد یعنی زندگی هم هست.....صدایشان برای من هم حکم زنده بودن را دارد.....کاش همیشه همینقدر بلند حرف بزنند.....


زمان ثبت : 16 شهریور 1390 در ساعت 3:50 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه پنجاه و هشتم


فتو وب مسافر خط واحد 89



زمان ثبت : 14 شهریور 1390 در ساعت 00:22 AM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه پنجاه و هفتم


اینجا که نشسته ام دلم یک جای دیگری را میخواهد....جایی که وقتی آنجا بودم  دلم جایی که الان نشسته ام را میخواست....اینجا یعنی خانه پدری و آنجا یعنی خانه 50 متری خودم.... الان توی اتاقم توی خانه پدری نشستم و دارم با این کامپیوتر قدیمی که تلق و تولوق کیبوردش حس نوشتن و تایپپ کردن را در آدم چند برابر میکند مینویسم.... توی خانه 50 متری همه ی خواستنم دیدن یک جفت چشم آشنا بود.....دلم مسیر های تکراری را میخواست.... دلم خانه ی آشناها و فامیل را میخواست.....دلم  یک ناهار دست جمعی سر میز را میخواست.....دلم گیر های بی خودی بابا و نصیحت های بی خودی تر مامان را میخواست.....آنجا هر نگاهی برایم غریبه بود..... هر نگاهی را بی دلیل تجاوز میدانستم.....انگار که بخواهند با نگاه هاشان به آدم دری بری بگویند.....امروز روز آخری است که باید صبح ها رژه ی بی خودی بابا را توی خانه تحمل کنم..... امروز روز آخری است که باید به حرف های بیخودی لبخند بزنم و وانمود کنم که حرف هایشان برایم مهم است..... حالا فهمیدم که من دیگر آدم اینجا نیستم..... فهمیدم که گذشته من ربطی به حال من ندارد.....فهمیدنش سخت بود..... کلی تنهایی داشت.....کلی زل زدن به در دیوار داشت.....کلی خود خوری داشت..... توی این یک هفته و چند روزی که اینجا بودم فهمیدم دیگر فامیل و خانواده هم به نبودت عادت میکنند.....فهمیدم که فقط گاه گداری اسمت بین آنها میاید و بعد تمام.....هر کسی میرود سی زندگی خودش.....فهمیدم که بدون تو زندگی آنها لنگ نمیشود.....و فهمیدم که بدون آنها هم تو دیگر زندگی خودت را داری..... آدم هایی آمده اند که الان جزو زندگی تو هستند..... آدم هایی که حال تو با آنها میگذرد..... و بدون این آدم هاست که کار و زندگی تو لنگ میشود....کج و معوج میشود..... اینجا دیگر به تخت خوابم هم عادت نداشتم..... همه اش با کمر درد از خواب بیدار میشدم..... حتی نور هم اینجا مزاحم بود.....آخر وقت خواب مسیرش با مسیر چشمم جور بود و خوابم را ناجور میکرد....اینجا دیگر به هیچ چیز عادت نداشتم.....دیگر جای هیچ چیزی را نمیدانستم و برای پیدا کردن هر چیزی باید سوال و جواب میکردم.........امروز روز آخری است که اینجا هستم......امروز روز آخر خانه ی پدری است....


پی نوشت: نه اینکه دیگر اینجا و خانواده و فامیل را دوست نداشته باشم..... نه اینکه دلم برایشان تنگ نشود.....ولی.....آنها دیگر جایی در حال من ندارند و بدون آنها زندگی من کج و معوج نمیشود.....



زمان ثبت : 2 شهریور 1390 در ساعت 05:45 AM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه پنجاه و ششم


حالا مگر میشود ..... مگر بعد از این همه لحظه های دوست داشتن میشود کشید زیر همه چیز و گذاشت رفت..... حتی اگر به او هم فکر نکنم که میکنم و بد جوری هم میکنم..... به خودم شک میکنم.....به اینکه مرامم مرام نبوده و مرد بودنم نا مرد بوده......پنجره ی یاهو مسنجر باز است و دارم از پشت نوشته هاش حرص بغضش را توی کلمات میبینم ..... آنجا به روی خودم نمیاورم که اینجا چه خبر است..... ولی .....اینجا دماغم را بالا میکشم و شوری اشکم را مزه میکنم.....پیشتر هم گفته بودم.....گفته بودم که برای ماندن هیچگاه بهانه ای لازم نیست و برای رفتن هزاران قصه ی نگفتنی است..... اما سکوت به اجبار این قصه ی نگفته راه نفس کشیدنم را بسته ..... نشسته ام گوشه ی اتاق و باز هم کشدار نفس میکشم..... پشت سر هم سیگار آتش میکنم و گلوی خشکم  را تشنه تر میکنم.....خاطره ی همه ی ماه ها .....  همه ی روزها و همه ی ساعت های سپری شده ی نزدیک مثل سیل خراب میشود روی سرم..... تازه خاطرم میاید که همه ی "اولین هایم " با او بوده..... نفسم میگرد..... زیر آن همه فکر و خیال گیر کرده ام و نفسم بالا نمیاید.... یک جوری که خودم هم ترس برم میدارد مینویسم کلا تمام و چشمم گیر میکند روی تمامی که ترس دارد ..... گوشه ی اتاق نشسته ام..... بالشم را بغل میکنم و مچاله میشوم توی خودم..... این تا آخر خودت را باید جور دیگری به خودم ثابت کنم..... وگرنه به خودم شک میکنم.... به این خودی که دوست دارد دوست داشتن را ..... یک آن تمام وجودم میخواهد لو بدهد این هایی که گفتم و نتیجه اش شده بود خستگی و دلزدگی از او بهانه است..... بهانه ای که پشتش یک دنیا خواستن اوست..... خواستنی که مانده پشت یک قصه ی نگفته ی من.....حالا حال او به کنار که دلم میخواست تمام شده باشم وقتی جواب کلا تمام مرا داد....ولی.... به خودم باید ثابت میکردم.... خودم را به خودم باید ثابت میکردم.....این خودی که لحظه های دوست داشتن را با هیج لحظه ای برابر نمیکند....دستم شل میشود..... دلم و دستم مرا لو میدهند..... توی یک لحظه که دوست داشتن او میشود همه ی خواستنم ..... یک کلمه مینویسم و میمانم توی ادامه اش..... ولی.....لحظه ای دیگر میشود و باز هم دست و دلم میخواند که مرا لو بدهند..... نفسم سبک شده..... یک جوری که انگار میخواهد همه ی اکسیژن هوای اتاق را یک جا بکشد داخل ریه هام..... دوست دارم لحظه های دوست داشتن او را کشدار کنم..... کشدار به اندازه ی تمام نفس های زندگیم......


پی نوشت: اگر تا به حال هیچ چیز را به هیچ کس ثابت نکرده بودم این خودم را که دوست دارد لحظه های دوست داشتن را به خودم ثابت کردم.....و چه خوب است حال این خود من....



زمان ثبت : 25 مرداد 1390 در ساعت 11:46 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه پنجاه و پنجم


نشسته ام گوشه ی اتاق و نفس میکشم....کشدار نفس میکشم.... گرم است.... همینطور که به دیوار تکه داده ام سرم را میچرخانم و دریچه ی کولر را نگاه میکنم.... گرم است.... عرق روی پیشانیم را پاک میکنم....سرد است..... نفس میکشم.....کشدار نفس میکشم.....سرم سنگین است وچشم هام نیمه باز .....پاهام جان ندارند و همینطور دراز به دراز افتاده اند کنار هم ..... تلویزیون روشن است و دارد بی سر و صدا برای خودش آدم نشان میدهد.... هفت هشت تا ظرف کثیف کنار رختخواب ردیف است و کنار آنها هم چند تایی لیوان..... همینطور چشم میگردانم و جان تکان خوردن ندارم....نشسته ام گوشه ی اتاق و نفس میکشم....کشدار نفس میکشم..... همه ی تنم عرق کرده.... گرم است..... دست عرق کرده ام را میگذارم روی جلد "بوی خوش تاریکی".....هر چه زور میزنم ریه هام هوا را جذب نمیکند....میروم توی تراس....صدای ماشین های توی "هزار جریب" خفه است.....گوش هام کیپ شده.....توی تراس گرم است..... سرم را از پنجره بیرون میکنم و نفس میکشم.....کشدار نفس میکشم.....ریه هام پر میشود.....خالی میشود.....فقط پر و خالی میشود....چیزی از اکسیژن هوا جذب رگ های ریه ام نمیشود.....چیزی از اکسیژن هوا به رگ های مغزم نمیرسد.....چیزی از اکسیژن هوا به سلول های مغزم نمیرسد.....لبه ی پنجره ی تراس ایستاده ام و نفس میکشم.....کشدار نفس میکشم.....جان سر پا ایستادن ندارم..... میرم توی حمام و زیر دوش مینشینم ..... آب سرد است.....یخ میکنم.....ریز ریز نفس میکشم.....آب سرد است..... ولی ..... عادت میکنم.....زیر دوش نشسته ام و جان سر پا ایستادن ندارم....روی هیچ فکر و خیالی تمرکز ندارم.....فقط نشسته ام زیر دوش و کشدار نفس میکشم.....همانطور خیس از حمام بیرون میایم.....بعد از سه چهار ساعت سیگاری آتش میکنم.....سرد است ..... پتو را دور خودم میپیچم و سیگارم را دود میکنم.....چشم میگردانم .....میز تحریر....صندلی.....دوربین .....سه پایه ..... لپ تاپ.....کتاب.....تلویزیون..... از هیچ چیز صدایی بیرون نمیاید.....گرم است.....نشسته ام گوشه ی اتاق و نفس میکشم.....کشدار نفس میکشم......


پی نوشت: گاهی هر چه زور بزنی کسی صدایت را نمیشنود....چه برسد به صدای نفس  هایت....



زمان ثبت : 19 مرداد 1390 در ساعت 7:57 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ــــ ایستگاه پنجاه و چهارم




زمان ثبت : 13 مرداد 1390 در ساعت 7:18 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه پنجاه و سوم


شب ها زود میخوابم..... آخر نمیشود سر کار خمیازه بکشم و حرف که میزنم صدام مثل نعشه ها دو رگه باشد..... لباس هام هم باید ساده باشند.....آخر نمیشود با تیشرت مارک و شلوار جین بروم دفتر ایسنا!.... مسافر همه فکری درباره ی کار میکرد الا این کار!.... خبر نگاری!..... توی این یک هفته هر چه همایش و گالری و افتتاحیه و اختتامیه بود را دیدم.... آنقدر عکس گرفتم و خبر تولید کردم که باید به عنوان تولید کننده ی برتر شناخته بشوم..... روزها باید ببینم کجا چه خبر است که خودم را سریع برسانم و مصاحبه و عکس بگیرم....هیچوقت فکر نمیکردم چه هیجانی پشت عنوان خبر نگار و عکاس است.... تا تلفنم زنگ میخورد که باید ساعت فلان خودت را برسانی فلان جا نه چراغ قرمز را میبینم و نه عبور ممنوع را!..... ولی قبض جریمه اش را تا حالا 3 بار دیده ام توی این هفته!..... وقتی اولین گزارش تصویری ام رفت روی سرویس خبر گزاری دلم میخواست خانم محمدی سردبیر ایسنا را بغل کنم که اینقدر راحت من را پذیرفتند و کارم را قبول کردند..... ولی هم از عاقبت آن دنیا میترسیدم هم این دنیا..... حالا آن دنیاش زیاد مهم نیست ولی توی این دنیا بهار یک بلای درست و حسابی سرم در میاورد.....امشب ولی زود نمیخوابم ..... امشب قرار است باز هم مسافر باشم و شب را تا صبح بیدار بمانم آخر کم پیش میاید که آدم حالش اینقدر خوب باشد.....


پی نوشت: همین بالایی ها!.....



زمان ثبت : 1 مرداد 1390 در ساعت 03:52 AM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه پنجاه و دوم


میز تحریرم را میبرم توی تراس.... دو لنگه ی پنجره ی تراس را تمام کنار میکشم..... لنگه ی چپ را با احتیاط..... چون بد جوری سر و صدا میکند.....  لامپ تراس را روشن میکنم..... بعد خاموشش میکنم.... چراغ مطالعه را روشن میکنم..... میگذارم روشن بماند....لپ تاپ را روشن میکنم و آلبوم "تقدیم به خدا"ی "علیرضا لاچینی" را پلی میکنم.....میخواهم هر جوری شده اینجا را بیشتر شبیه اتاقم توی خانه ی پدری بکنم..... اتاقی که تابستان و پاییز پارسال همه اش توی آن چرخ میزدم و خانه ای  که هر جوری بود میخواستم از آن بیرون بزنم..... دنیایم را از بقیه آدم های توی خانه جدا کرده بودم.... خودم را مشغول نت و فیلم و عکس کرده بودم.... روی تختم زندگی میکردم.... حتی شب ها لپ تاپ را روشن میگذاشتم و موزیک را هم میگذاشتم پلی باشد.....صفحه ی وبلاگم هم شده بود صفحه ی دسکتاپ.... زندگیم بر عکس شده بود..... مثل همین الان..... تا دم سحر بیدار بودم و بعد تا دم غروب خواب.... دیگر حتی برای غذا خوردن سر میز هم بقیه آدم های خانه را نمیدیدم..... نه حرفی بود نه بحثی و نه هیچ چیزی که بشود فهمید من هم با آنها زندگی میکنم.....مثل همین الان که من توی این ساختمان تنها هستم و تنها دلیل ارتباطم با بقیه پول شارژ ساختمان است..... اولین تراک آلبوم" آسمان" است .... آسمان.... ماه الان نیمه است و هیچ نمیخورد  این ماه باشد که همه صورت دلبر را به آن تشبه کرده اند.... ولوم را کم میکنم.....آخر ساعت 2:50 است و همسایه ها..... ولی.... بعد ولوم را زیاد میکنم.... میخواهم حرص همسایه ها را در بیاوردم.....گور بابای فرهنگ آپارتمان نشینی....آخر اینجا غریبه ام..... غریبه..... همین سر شب بود که میخواستم کیسه ی زباله را ببرم پایین .....توی پله چند تا آدم را دیدم..... نمیدانم همسایه بودند یا نه .....چون از بیرون میامدند و لباس بیرونی تنشان بود.....ولی من معلوم بود که اهلی هستم..... آخر لباس توی خانه تنم بود.....شلوارک و آستین حلقه..... ولی.... وقتی به هم میرسیدیم خودمان را جمع میکردیم .....طوری که مبادا گرد لباسهامان به هم بخورد..... همین که چشم هامان به هم میخورد حواس خودمان را پرت جای دیگری میکردیم.... نرده ی پله ..... کاشی های پله ..... ترک دیوار.....ولی.... من آدم به جوشی هستم....  اینجا ولی زیاد به جوش نیست....اصلا این شهر از همان اول هم به جوش نبود.... از همان اول نگاه های آدم هاش برایم غریبه بود.... نمیفهمیدمشان.....البته الان هم نمیفهمم..... فقط بهش عادت کرده ام..... ترک بعدی " گل دانه "است..... توی این ساختمان هر چه بخواهی هست.... گل و گلدان و درختچه.....مثل پشت در خانه ی پیر زن طبقه ی اول.... آن اول ها پیر زن را خیلی دوست داشتم..... برای خودم از گل و گلدان هاش کلی قصه سر هم کرده بودم..... حتی برای النگو های درشت طلا و گردنبندش..... گردنبندش یک پلاک دارد که  شاید عکس کسی تویش باشد یا اسم کسی رویش نوشته شده باشد..... داستان گردنبندش کلی فکر و خیال برایم داشت.... با خودم میگفتم پیر زن با این صورت سبزه و هیکل درشت بعید است اهل اینجا باشد..... حتما جنوبی است..... حتما دوست داشتنی است..... برای خودم کلی خوشحال بودم..... فکر میکردم قرار است برایم جمعه ها قرمه سبزی درست کند.....ولی الان هیچ دوستش ندارم..... آخر نگاهش مثل بقیه غریبه است..... همیشه دم در خانه مشغول آب دادن گلدانهاش است..... ولی بیشتر انگار دارد من را میپاید که با کی میروم و با کی میایم.... تازه هیچ جمعه ای هم خبری از قرمه سبزی نشد.... ترک بعدی " ساغر" است.... ساغر میشود اسم دختر باشد؟!..... آخر اسم این دختر همسایه ی طبقه ی اولمان را نمیدانم..... همیشه با عروسک هاش جلو در خانشان مشغول بازی است..... همیشه وقتی من را میبند خودش را جمع میکند.....دستی میکشد توی پیشانیش و موهاش را کنار میزند.... عروسکش را محکم بغل میکند و محکمتر سلام میدهد.... از پله ها که بالا میروم یا پایین میایم توی پا گرد بر میگردم و نگاهش میکنم و لبخندی میزنم..... او هم برایم دست تکان میدهد.... خب بچه است و میفهمد....از این به بعد اسمش را میگذارم ساغر....ترک بعدی "باران" است.... چه خوب بود اگر الان....  بعدی " راز سینه ی خدا "ست.....  بعدی "صبح نسا"..... بعدی "تقدیم به خدا"..... بعدی "مهتاب"..... بعدی "بخاطر تو"..... آخرین ترک " تیر ماه" است.....تیر ماه.... تیر ماه های بچگی همیشه گرم تر از الان بود..... من هیچ اهل توی خانه نشستن نبودم..... یک دوچرخه داشتم که کل دنیا را با آن میگشتم و یک عالمه نفس برای رکاب زدن.... همین هم که از دوچرخه  پیاده میشدم "گل کوچیک" بود..... توی کوچه با آجر دروازه درست میکردیم .....آنقدر هم بازی میکردم که یا توپمان سوراخ میشد یا میزدیم شیشه ی یکی را میشکستیم و فرار میکردیم.....اما الان.... نه نفسی مانده نه دوستی نه بچه محلی نه محلی..... تیر ماه..... تیر ماه هم تمام شد....


پی نوشت: توی این دو سال گذشته همه اش از آشنا ها فرار میکردم....میگفتم این آدم ها آدم های زندگی من نیستند.....میگفتم از اینها هیچ خیری به من نمیرسد....باید بروم شده بود همه ی فکر و ذکرم.....ولی.... دلم لک زده برای یک آشنا.... بد جوری هم لک زده.....



زمان ثبت : 29 تیر 1390 در ساعت 04:53 AM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ ایستگاه پنجاه و یکم


دارم با خودم کلنجار میروم.... یعنی آنقدر بی کارم که نمیدانم چه کار کنم!.... میایم اینجا هزار بار مینویسم و پاک میکنم.... مینوسم و میگویم نه !.... اینها حس این لحظه ی من نیست.... من که  نمیخواهم اینجا داستان سر هم کنم!....هه!.... اصلا برای که بخواهم چیزی سر هم کنم!؟!....ولی....قصه ی شب دوباره شروع شده.... دوباره از سر شب تا دم صبح دور خودم میچرخم.... دور این خانه ی پنجاه متری که دیگر همه ی سوراخ سمبه هاش را حفظ شدم.... دیگر حواسم هست که لنگه ی چپ پنجره تراس را محکم نکشم ....چون بد جوری سر و صدا میکند و نصفه شب همسایه ها را زا به راه میکند.....حواسم هست که شیر سینک ظرفشویی چکه میکند و باید شیر آب سرد را محکمتر از آب گرم ببندم.... در تراس هم هست که زبانه ی در جا نمی افتد و باید در را قفل کنم تا نصفه شب باد در را به هم نرند.... تازه دوش حمام هم هست که باید قبل از دوش گرفتن با دست محکمش کنم وگرنه وسط سر شستن  میفتد روی سرت و باید با سر پر از کف ,با چشم بسته  کف حمام دنبال دوش بگردی....مهمتر از همه شیر آب کولر است....اگر هر دو سه ساعت نبندمش آب از کولر شر میکند و گند میزند به کفشهام که زیر دریچه ی کولر پشت در ورودی ردیف شده اند.... چند شبی است بعد از ساعت 2 میروم توی خیابان شب گردی.... ماشین را روشن میکنم و بی سر و صدا از ساختمان میزنم بیرون..... از کوی بهار میروم کوی برق و از آنجا مرداویچ..... میروم برج و از آنجا میاندازم توی شیخ صدوق....شیخ صدوق شمالی سرازیری است و ماشین را خاموش میکنم.... پشت چراغ قرمز چهار راه نرسیده به شیخ صدوق جنوبی ماشین را روشن میکنم.... به کافه رادیو گوش میدهم و میروم پل خواجو.... آنجا یک نخ سیگار دود میکنم و از آبشار میروم سی و سه پل.... از توی چهار باغ بالا میاندازم  توی هزار جریب و برمیگردم خانه..... الان دارد صدای اذان میاید و من هیچ حسی به اش ندارم..... ولی .....صدای یخچال هم الان بلند شد.... راستی یادم باشد درجه یخچال را یک درجه کم کنم که یخچال خالی این همه برق مصرف نکند!..... مزیت خانه ی پنجاه متری همین است دیگر!:-)


پی نوشت: توی کافه رادیو  گوینده نامه ی خانم دکتری از اتریش را خواند که دارد از سرطان میمیرد..... خانم دکتر چیزی از مرگ نگفته بود..... یعنی فقط اینطوری گفته بود که من سرطان دارم و تا چند ماه دیگر بیشتر زنده نیستم!..... ولی..... توی نامه اش کلی از زندگی گفته بود..... از جوانی.... نامه اش همه بوی زندگی میداد.... مثل همین امشب



زمان ثبت : 30 خرداد 1390 در ساعت 02:11 AM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه پنجاهم


شب که میشود.....یعنی شب هایی که تنها هستم و شب میشود, بی خوابی میزند به سرم....میروم توی تراس و روی صندلی چوبی بزرگی که از مستاجر قبلی مانده لم میدهم....همیشه وقتی اینجا شروع میکنم به نوشتن فکرم پی " پی نوشت" است.... به این فکر میکنم که چجوری نوشته را جمع کنم....ولی.... این نوشته یک نوشته ی بی پی نوشت است.... اصلا این همه آخرش را یک جوری تمام کردم که چه؟.... کجا را گرفتم؟....از دیشب همه ی نوشته های خط واحد را خواندم.... همه ی نوشته ها ی بلانش را هم.... همه نظر های توی خط واحد را .... همه ی نظر های رژ لب قرمز را هم.... با این پست آخرش بد جوری حال هوام را به هم ریخت.... دلتنگم کرد.... دلتنگ همان خط واحدی که روزهای اولش بود و تند تند آدم هاش عوض میشد....آن روزها کلی حرف سر دلم مانده بود....کلی حرف....ولی.... دستم را میاروم جلوی صورتم..... از این بالا کل شهر کف دستم است.... کل اصفهان را میگذارم کف دستم و بالا و پایینش میکنم....نور چراغ های " چهار باغ بالا" از اینجا پیداست.... انگشت شستم را نزدیک انگشت اشاره میکنم و کل چراغ ها را خاموش میکنم..... سی و سه پل دقیق پیدا نیست ولی یک جایی همان آخر چهار باغ است.... به جای همیشگی ام روی سی و سه پل فکر میکنم.... از طرف چهار باغ بالا .... از وسط پل که بگذری اولین دریچه سمت چپ....سه چهار رج آجر روی هم که مثل صندلی است....یک بار که با هم رفته بودیم آنجا گفتم دستم را ببین !... زاینده رود کف دستم است.... دستم را ببین ....هتل کوثر را ببین کف دستم است....گفتم اینجا که مینشینم انگار دنیا مال من است و  او خندید.... خندید و گفت تو هنوز شرف داری.... هنوز مانده به بی شرف شدنت....آنوقت نفهمیدم که منظور نظرش از بی شرف چیست؟..... حتما این نفهمیدن مهم بود که او هم مرا توی نفهمی گذاشت و رفت....البته هنوز هم هر چه فکر میکنم نمیفهمم!.... ولی دیگر مهم نیست.... هنوز" بهار" هست و من بودنش را دوست دارم....اگر "او" باشد .... اینجا, توی تراس.... حتما دستم را میگیرم جلوی صورتم و میگویم ببین .... اصفهان اینجاست.... کف دست من ....سیگارم به فیلتر رسید و دود کاغذ گلوم را میزند..... فیلتر را از لبه ی تراس پرت میکنم و با چشم دلنبالش میکنم تا از وسط شاخه ها خودش را به زمین برساند.... دست دیگرم را میگذارم روی کف آن یکی دستم و کل چراغ های شهر را خاموش میکنم.... امشب دنیا مال من است....



زمان ثبت : 26 خرداد 1390 در ساعت 4:50 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه چهل و نهم


بعد از امتحان بود....امروز عصر....قرار گذاشتیم برویم "خاقانی"....میدان "سنگ تراشها"....یکی از محله های ارامنه ی اصفهان.... یک میدانگاهی با یک حوض آبی وسط میدان و مجسمه های سنگی وسط حوض.... عصر نیمکت های میدان پر میشود از پیره زن و پیر مردهای ارمنی.... با هم از دانشگاه بیرون زدیم....  همان روبروی در شمالی سوار اتوبوس های" چهار راه حکیم نظامی" شدیم.... روبروی در عقب روی صندلی جفتی نشستیم.....هوا گرم بود.... آفتاب تیز میزد توی صورتم.....مسافر ها سوار میشدند و من چشم میگرداندم تا به یک کدامشان گیر بدهم.... راننده در جلو را بست و توی آینه بغل میپایید کسی توی پله های در عقب نباشد که مادر دختری رسیدند.....دختر که یک سر و گردن از مادرش بلند تر بود سوار شد و زن پایین در با عجله توی کیفش را میگشت.... دختر به مادر گفت: سوار شو دیگه , نباید که حتما کارت رو اول بزنی بعد سوار شی!.... زن دست توی کیف سرش را بالا کرد و رو به دختر گفت: همه ی کارتا رو تو بر میداری و معلوم نمیشه چکارشون میکنی!.... هر روز باید یه کارت جدید بگیرم.... دختر با کنایه ای گفت: وای! چه چیز مهمی رو بر میدارم! چه چیز مهمی گم میشه! چقد با ارزش! یه کارت اتوبوس! حالا باید چکار کنیم!؟ خونه خراب شدیم رفت!.... راننده هنوز توی آینه هوای در عقب را داشت.... مسافر ها هم فقط مادر و دختر را نگاه میکردند.... انگار کسی منتظر حرکت نبود....آفتاب توی صورت زن بود و قطره های عرق روی پیشانیش برق میزد.... گره روسریش منظم نبود.... مانتوی مشکی بور شده ای هم پوشیده بود..... کیف کتانی بزرگ توی دستش هم هنوز با دهان باز توی دست های زن جابجا میشد.... دختر عینک آفتابیش را از روی چشم برداشت و روی موهاش پابندش کرد.... زن دستش را از کیف بیرون کشید.....دستش خالی بود.....نمیخورد که عصبانی باشد..... بیشتر خسته به نظر میامد..... زن گفت: با همین چیزای کوچیک آدم رو بدبخت میکنین .... هیچ نمیفهمین ..... نه تو نه اون برادر از تو نفهم ترت.... اگه میفهمدین که وضع زندگیمون این نبود.....چشم های مسافر ها دیگر به مادر دختر نبود.... شاید به نظر آنها هم جر و بحث مادر دختر طبیعی است....چشم هام بین فاصله ی مادر و دختر گیر کرده بود..... داشتم به حرف دکتر دشتی فکر میکردم..... برای مشاوره یک جلسه رفتم بودم پیشش .... گفتم که بابام مشکل دارم و هیچ حرف هم را نمیفهمیم .... سر کوچک ترین چیز ها هم جر و بحث میکنیم.... اولین جمله ی دکتر دشتی این بود :"این جر و بحث ها عادیه".... و من همان لحظه فکر کردم که هیچ هم عادی نیست.....خیلی هم غیر عادی و زجر آور است..... برای من که یک عالمه فکر و درد داشت.... آخرین بار یک ماه پیش بود که با کلی ذوق و شوق رفته بودم خانه.....روز اول بی سر و صدا گذشت.... آرام و خوب.....اما شب دوم.... ساعت از دوازده گذشته بود.... سیگار پشت لب با ماشین آبجی فاطی آمدم خانه.... صدای موزیک هم کمی بلند بود....همین که از ماشین پیاده شدم تا در حیاط را باز کنم بابام در را باز کرد..... نه گذاشت نه برداشت شروع کرد به داد و بیداد کردن.... نمیدانم از کجا پر بود.... بعد از این همه وقت که نبودم فکر نمیکردم کار خیلی بدی کرده باشم..... ولی.... بابام هنوز داد میزد: توی بی مصرف.... توی نفهم....توی.... با این جمله ها من هم داغ کردم و جوابش را دادم.....از آن شب تا یک هفته ای که خانه بودم با هم حرف نزدیم....حتی سلام و علیک.... روز آخر هم بی خداحافظی از خانه بیرون زدم.....چشم هام هنوز بین مادر و دختر مانده بود که بالا خره راننده داد زد: خانم سوار شو یا شما خانم پیاده شو.... زن پایین ایستاده بود و دختر بالا بود.... دختر رو به مادرش گفت: همیشه آبروی آدم را همه جا میبری .... من نفهمم؟!.... ببین کی به کی میگه نفهم!.... دختر برگشت طرف راننده و داد زد: آقا برو این نمیاد....زن چشم هاش به هم نمیخورد.....دختر هم سرش را بالا گرفت و به جلو اتوبوس خیره شد.... راننده در را بست و مادر پشت در بی حرکت ماند....


پی نوشت: دلم بابام را میخواهد.....دلم جر و بحث های بیخودی را میخواهد ..... الان که فکر میکنم خیلی از آن جر و بحث ها عادی بود..... خب وقتی که تنها باشی حتی جر و بحث های بی خودی هم بهتر از هیچ است....


راستی امروز روز مرد و پدر بود.... الان به بابام اس ام اس دادم.... روز پدر مبارک بابایی....



زمان ثبت : 19 خرداد 1390 در ساعت 7:56 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ ایستگاه چهل و هشتم


اینجا هنوز همان خط واحد 89 است.... ولی ..... اینجا اصفهان.... کوی بهار....بلوک بیست....پلاک بیست و نه است.... مسافر دیگر صندلی ای ندارد که رویش بنشیند و قصه ی آدم های خط واحدش را اینجا بنویسد.... مسافر الان دیگر توی رختخوابش لم میدهد و قصه ی آپارتمان و همسایه هایش را برای خودش میبافد......

آتش سیگار را توی زیر سیگاری تکاندم و " یوسف آباد , خیابان سی و سوم " را گذاشتم توی قفسه ی کتاب..... کمی از خاکستر سیگار ریخت روی موکت که با کف دست لای پرزهای موکت ناپدیدش کردم..... ته سیگارم را چلاندم توی زیرسیگاری و بلند شدم..... رفتم طرف آشپزخانه .... تنها دریچه ی کولر آپارتمان چهل و چهار متریم بالای در ورودی است..... توی آشپز خانه شیر آب ظرفشویی که چکه میکرد را محکم کردم و مثل همیشه بی دلیل در یخچال را باز کردم.... زردی نور چراغ یخچال را توی تاریکی دوست دارم.... در را بستم و از آشپز خانه بیرون آمدم..... توی راهرو که آمدم پشتم به در ورودی و دریچه ی کولر بالای در بود.... از دریچه ی کولر قطره های آب بیرون میپاشید....برگشتم طرف در.... خواستم به این فکر بکنم که ایرادی ندارد از دریچه ی کولر آب بیرون بپاشد ؟! لازم نیست با تعمیر کاری ,کسی حرف بزنم که..... قطره های آب میپاشید روی سر و صورتم.... چشم هام را بستم.... اولین بار چهار یا پنج سالم بود که این سرگرمی را برای خودم پیدا کردم.... توی آرایشگاه بیست و دو بهمن..... که البته روی شیشه ی مغازه با خط قرمز درشتی نوشته بود پیرایشگاه بیست و دو بهمن.....آرایشگاه حسین آقا ..... حسین آقا که پشت سرش مردم " حسین بیس سانتی " صداش میکردند.... البته آخر هم نفهمیدم بخاطر قد کوتاهش بود که این را میگفتند یا بخاطر چیز دیگری بودکه نمیدانم آن چیز دیگر هم چیست!..... آرایشگاه حسین آقا تمیز ترین آرایشگاه توی محلمان بود..... روکش چرمی و دسته های فلزی صندلی ها همیشه برق میزد و از پشت شیشه های بی لک مغازه ردیف گلدان ها توی چشم میزد..... توی دکورهای چوبی مغازه هم پر بود از ظرف های خالی شامپو های مارک دار و جعبه ها ی سشوار و ماشین ریش تراشی که ردیف چیده شده بودند.... روزهایی که دست توی دست بابا میرفتیم آرایشگاه حسین آقا یکی از بهترین اتفاق های آن روزهای زندگیم بود.... نه بخاطر اینکه بابا میگفت "حسین آقا براش کپ بزن" و من هم پز موهام را به بقیه میدادم....یا اینکه بعد از کوتاه کردن موهام حسین آقا برای اینکه پسر خوبی بودم یک تافی آیدین هندوانه ای بهم جایزه میداد..... بخاطر آبپاش حسین آقا بود..... همان سرگرمی که هیچ کس از آن با خبر نبود و فقط مال من بود..... آبپاش حسین آقا مثل همه ی آبپاش ها بود و مثل هیچکدام نبود.... هیچوقت منتظر نبودم که کی نوبتم میشود.... اصلا بچه ها هیچوقت منتظر هیچ نوبتی نیستند..... آخر وقتی کنار دست بابام نشسته بودم تا نوبتم شود وقت همان سرگرمی بود.... آن وقت بود که چشمم به دست حسین آقا بود که کی آبپاش را از کنار بقیه ی وسایل روی میز بر میدارد ..... تا دست حسین آقا به آبپاش میرفت من هم بی اختیار بلند میشدم و کنار صندلی آرایش می ایستادم.....منتظر اینکه حسین آقا دسته ی آبپاش را فشار بدهد و قطره های ریز آب را توی هوا پخش کند.... چشم هام را میبستم و سر و صورتم را بالا میگرفتم تا زود تر به قطره ها برسم..... بوی نم میپیچید توی دماغم ..... اگر حسین اقا به مشتری زیر دستش میگفت " موهات کثیفه و خوب نشستیش" لبخند پت و پهن تری میامد روی لبهام.....آخر حسین آقا مجبور بود برای اینکه موهای مشتری بهتر شانه بخورد دو , سه باری دسته ی آبپاش را بیشتر فشار بدهد و آب بیشتری توی هوا پخش کند.... وقتی که با چشم های بسته سر و صورتم را بالا میگرفتم تا زیر قطره ها خیسی و خنکی آب بخزد زیر پوستم به هیچ چیز فکر نمیکردم..... نه به این فکر میکردم که باید مغزی شیر آب ظرفشویی را عوض کنم تا چکه نکد و نه به اینکه درجه ی یخچال را زیاد بالا نبرم که موتور یخچال زیاد کار نکند..... حتی به این هم فکر نمیکردم که دریچه ی کولر خراب است و باید به تعمیر کاری بگویم که از دریچه آب بیرون میپاشد.... به امتحان های آخر ترم هم فکر نمیکردم..... آخر بچه بودم و بچه ها به چیز های بی خود فکر نمیکنند....فقط لذت و سرخوشی ای بود که تنها تو از آن برای خودت داشتی.....


پی نوشت: کلی وقت است از دوران آرایشگاه بیست و دو بهمن میگذرد..... ولی ..... آبپاش پیرایشگاه حسیم آقایم آرزوست.....



زمان ثبت : 10 اردیبهشت 1390 در ساعت 11:29 AM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه چهل و هفتم


عصر بود.... یعنی غروب.... نزدیکی تاریکی هوا بود که از سینما بیرون آمدیم..... کنار سینما ایستگاه اتوبوس بود..... سوار شدیم..... اتوبوس خیلی شلوغ نبود و مانده بود تا حرکت کند..... حالا همه چیز بود.... من , او , یک خط واحد و کلی مسافر.... به پسر و دختر کنار دستیمان نگاه کردیم و با هم یاد پست های قبلی افتادیم..... همان ها که دست توی دست بودند..... همان ها که من گیر کرده بودم بین دوستت دارم هاشان.... پیره مردی با موهای جو گندمی و کت و شلواری تر و تمیز جلوتر از آنها نشسته بود..... باز هم تصویری از پست های قبلی آمد جلو چشمم..... از پنجره ی کناری ام سی و سه پل پیدا بود.....چراغ هاش تازه روشن شده بود..... زردی چراغ ها رنگ آجرهای پل را آجری تر کرده بود و آن وسط خشکی رودخانه را بیشتر توی چشم کرده بود..... برگشتم توی خط واحد.... از وقتی که مسافر خط واحد 89 شده ام دیگر اختیار چشم هام با خودم نیست.... بدتر از هم این است که صاف زل میزنم توی چشم های مسافران و هر چه میخواهم با خودم فکر میکنم ..... که شاید بنده ی خدا زندگیش اینطوری باشد و شاید آنطوری.... کلی برای هر کدامشان غصه میخورم ..... از بعضی هایشان هم بدم میاید..... مثل همین دختری که الان سوار شد ..... کارتش را نزد....آمد و توی قسمت مردها که یک جفت صندلیش خالی بود خودش را پهن کرد..... نشست کنار پنجره و کیفش را هم گذاشت روی صندلی کناری..... با اینکه چشم تو چشم نبودیم ولی باز هم فکر هام دست خودم نبود آمدنشان....."عجب پر رویی  است این..... حتما از آن شر و شیطان هاست.....از آنهایی که جان پدر بیچارشان را به لب میرساند و همیشه نق میزند به جان مادرش..... از آنهایی که به همه میگویند به تو ربطی ندارد و من خودم میدانم چه کار کنم..... از آنهایی که فکر میکنند همین پسری که مخش را زده اند تنها راه خوشبختی است.....از آنهایی که دانشگاه آزادی اند و پدر بیچاره باید با هزار بدبختی پول شهریه را جور کند.... از آنهایی که با این همه باید بزک و دوزکشان به اندازه ی فلان دختر دانشگاهشان باشد....." سر و شانه اش را داده بود بالا و محکم نشسته بود روی صندلی..... کیفش مارک بود .... ولی معلوم بود کلی وقت است روی شانه ی دختر این طرف و آنطرف میرود..... بر اندازش کردم..... بقیه لباسهاش تعریفی نداشت..... یک آن دلم به حالش سوخت..... نه.... برای این دختر نه!.... برای آدم ها سوخت..... دلم از این سوخت که برای بعضی ها , بعضی چیز ها میشود آرزو و برای بعضی ها میشود بی اهمیت..... ولی..... دلم برای دختر هم سوخت..... دختر زل زده بود به مغازه ی کنار سینما..... چند تا دختر از آن آخرین مدل هاش از مغازه آمدند بیرون....معلوم نبود دختر زل زده بود به آنها یا به چیز دیگری فکر میکرد..... بعد از چند لحظه یکهو سرش را چرخاند و با صدای بلندی به راننده که توی پا دری ایستاده بود گفت:" آقا حرکت کن دیگه!.... کلی کار داریم!"..... راننده لبخندی زد و با شیطنتی گفت:" چشم خانوم ! شما امر بفرما!".... دختر هم لبخندی زد و سرش را به طرف پنجره ی آنطرفی کج کرد.....


پی نوشت: چقدر خوب است آدم گاهی به اندازه ی تمام نداشتن هاش از دنیا طلب کار باشد....



زمان ثبت : 29 فروردین 1390 در ساعت 12:45 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ ایستگاه چهل و ششم


مسافر دیشب بیخواب شده بود ..... تا همان سر شب با چشم های نیمه باز زور میزدم تا تمرین های درس فردا را حاظر کنم.... اما..... همین که رفتم توی رختخواب چشم هام چیز دیگری میگفتند..... بلند شدم..... دوربین و سه پایه را برداشتم و رفتم توی تراس.... سیگارم را آتش کردم و دنبال چراغ روشنی گشتم..... چند بلوک آنطرف تر سه چهار تایی چراغ روشن بود.... اولین چراغ که خاموش شد دوربین را روی پنجره ی کناری زوم کردم.... مرد نشسته بود روی صندلی و نور چراغ پشت سرش جزییات چهره اش را نا خوانا کرده بود ..... از آن همه آتش سیگارش را میدیدم و اینکه زل زده بود به روبرو ..... همینطور که پکی به سیگارم میزدم چشمم به دوربین بود.... سیگارم که تمام شد مرد هم از روی صندلی بلند شد .....برگشت و با یک پارچ , آب ریخت پای گلدان پشت پنجره..... بعد از چند دقیقه چراغ خاموش شد.... سیگار دیگری آتش کردم و دوربین را چرخاندم طرف چراغ روشن آنطرف تر.... زن توی اتاق نشسته بود و کتاب میخواند.... آنطوری که نشسته بود نیمرخش پیدا بود.... بالای سی میزد ..... دستش که از موهاش بیرون آمد سرش را انداخت روی کتاب.....پک سنگینی به سیگار زدم و تیز شدم تا ببینم کی سرش را بلند میکند..... آخرین پک را که به سیگار زدم زن بلند شد..... چرخی توی اتاق زد و کتاب را گذاشت توی کتابخانه..... چراغ خاموش شد.... رفتم سراغ چراغ روشن دیگر..... ولی ..... خبری نبود..... یک گلدان بزرگ پشت پنجره ی تراس بود که فقط شاخه های خشک گلش مانده بود..... توی کتابخانه ی آنطرف اتاق ردیف کتابها پیدا بود..... آنطرف تر هم روی میز قاب عکسی وارو شده بود..... سیگار دیگری آتش کردم و شروع کردم به خواندن سه کتاب "پیرزاد"..... پکی به سیگار میزدم و خطی از داستان را میخواندم ..... داستان که تمام شد دلم فحش دادن خواست..... دلم خواست به همه ی آنهایی که بیخواب نمیشوند دری بری بگویم..... دلم سیگار هم خواست..... ولی..... پاکت سیگارم خالی شده بود.....


پی نوشت : دلم سیگار میخواهد....



زمان ثبت : 27 اسفند 1389 در ساعت 12:13 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ ایستگااه چهل و پنجم


پنجره را باز کردم.... خیره بودم به هوای شهر که به سیاهی میرفت..... خسته بودم..... خسته از تمامی شلوغی هایی که گرفته بود جای تمامی خوبی های زندگیم را..... این خوبی ها که میگویم میشود یک اتاق و چند جلد کتاب تازه و یک پاکت سیگار.....حالا اگر صدای یک ساز هم کنارش میبود چه بهتر .....از بیرون صدای خط واحد تا طبقه ی ششم میامد و چقدر دلم خواست نوشتن و خط واحد 89 را ..... همشهری داستانم را برداشتم و لم دادم روی تخت..... حالا همه چیز بود.....همه ی خوبی ها را میگویم..... یک اتاق ,یک جلد کتاب تازه و یک پاکت سیگار ..... صدای خوش یک ساز هم بساطم را جور جور کرده بود..... همین که اولین پاراگراف از نوشته ی جسین مه کام را توی همشهری داستان خواندم اشکم در آمد.....اشکم از دلتنگی بود.....دلتنگ خواندن بودم...... خواندن وخواندن و خواندن..... دلشوره گرفتم..... دلشوره ی اینکه نکند نتوانم مثل مه کام در " هوش روزگار بمانم" !.... نوشته مه کام که تمام شد رفتم کنار پنجره.....بوی شب بود که میخورد به صورتم و دود سیگار که جان میداد به لحظه هام..... دلم خواست بنویسم..... به قول "اکبر رادی" فقط بنویسم.....نوشتم و دلم آرام گرفت.....


پی نوشت:فکر کردم که مهم نیست چه بنویسم مهم این است که " نامت در هوش روزگار بماند 



زمان ثبت : 3 اسفند 1389 در ساعت 7:39 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه چهل و چهارم


خط واحد حسابی شلوغ شده بود.... همه هم به طرف آزادی میرفتند..... انتقلاب دست ل.ب.ا.س.ش.ص.ی.ه.ا بود.... حال و حوصله ی شلوغی را نداشتم.... دلم یک دل سیر آرامش میخواست..... تنها نشسته بود روی صندلی و چشم هاش میخ شده بود به صفحه ی گوشی موبایلش.... جواب اس ام اس ها را سریع میداد و باز میخ میشد.....شال گردن قهوه ای رنگی پوشیده بود که با رنگ ته ریشش خوب جفت جور شده بود.... از سر و صورتش مشخص بود که لهجه ندارد.... لهجه نداشتن هم یعنی که غریب بود اینجا..... آنقدر زیاد پیام میداد که داشتم از فضولی میمردم!.... یک آن سرش را بالا آورد..... خنده ای کرد و گوشی را توی دستش بالا آورد ....." عاشقشم..... از من بزرگتره ولی نمیدونم چرا همه چیزش آرومم میکنه..... اینجا هم زندگی نمیکنه ...... فقط هم  اینجوری با هم "رابطه" داریم..... نمیتونم بهش نزدیک بشم..... میترسم خراب بشه..... یعنی نمیدونم!..... خودشم میگه اینجوری بهتره!"...... حتی یک کلمه هم حرف نزدم..... مانده بودم بین باید و نباید های "رابطه ها"..... 

 پی نوشت:به آزادی که رسیدم همه جا پر بود از ل.ب.ا.س.ش.خ.ص.ی..... 



زمان ثبت : 10 بهمن 1389 در ساعت 10:06 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ___ ایسنگاه چهل و سوم


پی نوشت: ولی.....


ولی از همان روز که رسیدم اینجا و همدیگر را دیدیم خیال دست هاش دیوانه میکردم..... بوی موهاش میپیچید توی دماغم و صد بار بد مست تر از مستی شراب میشدم.....همان شب رسیدیم به صندلی ها..... توی یک ردیف و کلی دور بودیم ازهم..... فاصله ی برادری بینمان بود..... همین که چشم هام گیر کرد توی چشم هاش فهمیدم که بند را به آب دادم.....خواستم بگویم قانون و قول و قرار را بی خیال ...... خواستم بگویم دستهات را بده به من ..... نگاهت را هم بگذار با چشمانم باشند.....خواستم و نخواستم...... یک روز را توی خماریش ماندم تا یک جوری به خودم بگویم من قول و قرار هام یادم نرفته..... بعد از آن شب برای دو روز بعدش قرار گذاشتیم..... برای دو روز بعدی که میشد امروز.....  امروز نعشه ی نعشه بودم..... همین هم خواستنی تر کرده بود نخواسته هایم را ..... آخرش بود..... آخر یک روز خیابان گردی ..... آخر یک روز نعشگی..... دستش را گرفتم و گفتم که بی خیال قرار هام ..... بی خیال اینکه من میخواهم و نمیخواهم..... 


پی نوشت:ولی.....



زمان ثبت : 3 بهمن 1389 در ساعت 4:42 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ــــ ایستگاه چهل و دوم


 چند مدتی بود که توی خط واحد"رابطه ها" بد جوری توی چشمم بود.... رابطه ی بین در و دکمه.... رابطه ی بین صندلی و مسافر.... رابطه ی بین پنجره و هوا.... رابطه ی بین فرمان و چرخ اتوبوس.... رابطه ی دست و دست ..... رابطه ی چشم و چشم.....نشسته بودم و به قول و قرار ها م فکر میکردم.... قول و قرارهایی که با خودم گذاشتم و بعد هم به او گفتم.... دست دادن ممنوع..... حتی یکهو به هم خوردن هم ممنوع..... چشم تو چشم هم نداریم..... نفسم را بیرون دادم و چشم هام رفت توی سقف و میله های اتوبوس.....  رفتم توی فکر اینکه پرسیده بود چرا؟.... که این قول و قرار ها برای چیست؟..... گفته بودمش برای خراب نکردن توست..... گفته بودمش که من دوست دارم تشنه باشم و آب جلوی چشم هام روی زمین برقصد.... گفته بودمش که تشنه تر شدن را دوست دارم....که تشنه تر بودن نگهم میدارد..... نگهم میدارد توی لحظه ها ..... توی زندگی..... که زندگی توی لحظه هاست برای من ..... نه آینده..... نه گذشته .....  

 فقط لحظه ها .....  

 

پی نوشت : ولی......



زمان ثبت : 27 دی 1389 در ساعت 9:03 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ ایستگاه چهل و یکم


عجب روزهایی گذشتند..... کلی خوبی و چیزهای خواستنی داشتند..... این روزها منظورم همین تازگی هاست ..... همین تازگی ها که هم باران آمد هم هوا حسابی سرد شد و هم من یک تکانی به خودم دادم و برای یک کدام از کارهام آستینم را بالا زدم و کمر همت بستم..... توی این مدت که نبودم , یعنی کمتر بودم داشتم روی یک پروژه ی عکاسی کار میکردم که تا الان پیش عکس هاش را هم گرفتم و امیدوارم تا بعد از عید یک نمایشگاهی چیزی ازش در بیاید..... حالا در ادامه یک کدام از عکس ها ش را میگذارم تا شما هم در جریان باشید.... و بیشتر هم به خاطر همین بود که روزهام حسابی پر شده بود و همه اش شده بود عکس و کتاب و عکس و عکس..... یک داستان کوتاه هم برای همشهری داستان فرستادم که بعد از سه چهار روز که خودم خواندمش اولین جمله این بود!" این چرت و پرت ها را کی نوشته !"..... آخر کلی با عجله و فقط  توی یک ساعت نوشتم و غلط گیری کردم و میل زدم به همشهری.... و بعد نشستم و دوباره و سه باره و چند باره نوشتمش ..... ولی دیگر حالش را نداشتم که با همشهری مکاتبه کنم نسخه ی بعدی را بفرستم!.....هه .....حالا انگار آنها چقدر مشتاق بودند که آقا عجب قلمی!..... توی شماره ی بعدی حتما داستان را چاپ خواهیم کرد !..... حتی جواب همان میل اول را هم نداند!..... خب...... این هم بیشتر از اینکه شبیه ایستگاه خط واحد باشد گزارش آب و هوا و کارکرد بود!.... به هر حال امیدوارم که هر چه زودتر دستمان به نوشتن خط واحدمان بچرخد.....راستی الان یادم آمد که موضوع عکاسی هم رابطه است.....



زمان ثبت : 15 دی 1389 در ساعت 00:04 AM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه چهلم


صداش زیاد خوب نبود .... یعنی حسابی خارج میخواند...... سلفژ و اینها را هم گذاشته بود در کوزه و آبش را خورده بود..... ولی ..... سوز داشت صداش ..... همچین هم بالا میخواند و داد میزد که توی ایستگاه همه نگاهش میکردند.... پیره مرد که نه اما موهاش تمام سفید بود..... صورتش ولی زیاد چروک نداشت.....خب زیاد پیر نبود..... ولی پنجاه را شیرین داشت..... سوار اتوبوس که شدیم ردیف کناریم نشست..... با شیرین کاریش توی ایستگاه سه چهار تا رفیق برای خودش دست و پا کرده بود..... به قول خودش جهان گرد بود..... البته با کمک جیب مردم.....همه چیز را هم صلواتی میگرفت..... یعنی یک چیزی میخواند و بعدش میگفت صلوات بفرست و بده در راه خدا..... حالا گیرم پول باشد ,غذا یا بلیط اتوبوس!..... پیره مرد کناریش از کلی چیز های خوب اینجا گفت..... که اگر اینجا هم مثل شهر شما شهردار خوبی داشت الان اینجا به جای تهران پایتخت بود..... که توی مشهد فالوده را به اسم فالوده ی اینجا ظرفی دو هزار تومان میندازند تو پاچه ی مردم..... که حتی توی فرانسه بهترین شرابشان شراب اینجاست ..... بقیه هم که دور برشان نشسته بودند حرف پیر مرد را تایید میکردند..... که اینجا فلان بود و اینجا بهمان بود..... حالا بود و نبودش را کاری نداریم.....آخر من که نبودم ببینم!.... همه میگویند سی سال پیش چطوری بوده!..... که به عبارتی میشود ده سال قبل از تولد من!.... همین که گفت جهانگردم پسر بچه ای که روبروی من نشسته بود گفت :"اگه راست میگی دو چرخه و دوربین و چادر و کوله پشتیت کو؟..... خانم معلممون گفته جهان گردا با اینجور چیزا سفر میکنن!"..... وقتی خواست جواب پسر بچه را بدهد صداش نلرزید..... چشم هاش هم جوری نشد..... بی خیال گفت:" از ما رو دادیم رفت "......


پی نوشت: توی ایستگاه این را میخواند


دلم میخواد به اصفهان برگردم


بازم به اون نصف جهان برگردم


برم اونجا بشینم 


در کنار زایند رود


بخونم از ته دل


ترانه و شعر و سرود


ترانه و شعر و سرود



زمان ثبت : 7 دی 1389 در ساعت 00:39 AM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ ایستگاه سی و نهم


شال گردن را دور گردنم محکم کردم..... یقه های کاپشنم را بالا زدم..... دستهام را چپاندم توی جیبم و خودم را توی صندلی مچاله کردم.... از پشت شیشه زل زدم به پیره مردی که توی ایستگاه ایستاده بود و کلی دود راه انداخته بود.... عینکی بود..... بارانی تنش بود..... یک روزنامه هم زده بود زیر بغل....آنچنان پک سنگینی به سیگارش میزد که یک آن بدجوری دلم برای یک نخ سیگار صغف رفت.... خواستم بپرم پایین و دودی بگیرم که پیره مرد ته سیگار را زیر پایش له کرد و سوار شد.... از پله ها که بالا آمد انگاری قلبش از کار افتاده باشد صورتش عینهو گچ سفید شد..... یک راست آمد و کنارم نشست..... امان از دست این پیره مرد ها!..... خب نمیخواستم حرفی بزنم ولی حالا که آمده بود و کنارم نشسته بود حتما شروع میکرد به حرف زدن!.....بی اختیار یاد "کورت ونه گات " افتادم.....ربطش به مصاحبه اش است که توی همشهری داستان خواندم..... ولی..... بعد از اینکه اتوبوس راه افتاد من شروع کردم..... سی و هشت سال بود که سیگار میکشید..... استاد بازنشسته ی دانشگاه بود..... سی پنج سال فلسفه ی غرب کرده بود توی مخ دانشجوهاش..... حرف های "هگل" و "دکارت " و "سارتر" و کلی فیلسوف دیگر..... البته فلسفه برای من از قانون علیت بالاتر نمیرود..... یعنی همان یک کتاب که درباره ی "هرمونوتیک "خواندم برای هفت پشتم بس بود.... ولی پیره مرد خیلی خودمانی بود .... تازه ته لهجه ای هم داشت.... خواستم بپرسم که ..... اصلا به من چه که نهلیست است یا اگزیستانسیالیست یا صرفدار دادائیسم ..... من به سیگارش کار داشتم که میشد فصل مشترک من و او..... پرسیدم که پشیمان نیست ..... از سیگار کشیدن؟..... نبود....فقط هم گفت "نه"..... توی ایستگاه بعدی پیاده شدم..... ده دقیقه ای پیاده تا کتاب فروشی دوستم راه بود..... سیگارم را آتش کردم و راه افتادم.....


پی نوشت: من هم قرار نیست سیگارم را ترک کنم..... و یادم باشد وقتی من هم روزنامه به دست و عینکی شدم اگر کسی توی خط واحد پرسید که پشیمانم فقط بگویم  "نه" ..... فقط "نه".....



   1      2      3    >>