X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 23 شهریور 1389 در ساعت 05:59 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه هفتم


توی راه کتابفروشی بودم .....تازه بی خیال سیاست بازی شده بودم که اتوبوس توی ایستگاه ترمز کرد....پیره مردی سوار شد ..... قد کوتاه بود و ته ریشی جو گندمی داشت....یک کیسه دستش بود.... یک کلاه سبز هم سرش....از این کلاه بافتنی ها که سید ها میگذارند سرشان...انگشتر عقیق خوش رکابی هم به انگشت کوچک دست راستش بود... .... هر وقت این جور پیره مرد ها را میبینم بی اختیار یاد امام رضا می افتم .... روان شناس گفتنی حتما ریشه در کودکی دارد....میپرسی چرا؟.... باید برگردم به خاطرات آن روزها ..... آن روزها  توی بازار رضا پر بود از این پیره مردها....البته  رنگ کلاه همه شان سبز نبود ....سورمه ای .... مشکی.... عینهو فرفره پشت دخل مغازه ها میچرخیدند.... همه ی مغازه ها هم پر بود از انگشتر و تسبیح .... شاید هم بخاطر عکسی است که با این کلاه ها انداختم .....از همان عکس هایی که میرفتی جلوی نقاشی حرم دست به سینه می ایستادی.... نه که فکر کنی آدم مذهبیم ها .... نه .... دلدادگی به این چیز ها دخلی ندارد....آخرین بار چهار سال پیش بود که رفتم مشهد.... همچین با آقا سر و سنگین شده بودم که نگو .... گفتم آقا و باز با خودت گفتی عجب آدم چیزی...گفتم که نه ..... از آن قماش که تو فکر میکنی نیستم.... وقتی نرسیده به مشهد چشم تیز میکنی تا گنبد طلا را ببینی ..... وقتی میخواهی به زور خودت را برسانی به پنجره فولاد.....خودت هم میدانی که دلدادگی به این چیز ها دخلی ندارد....


پی نوشت:


 


تمام خواب هایم تعبیرشد


وقتی که از پشت غبارهای دلم 


طلایی رنگ گنبدت درخشید

سلام بر سید خراسان