X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 27 شهریور 1389 در ساعت 05:30 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه یازدهم


نه اینکه شبها بیدارم و روزها خواب .....چشم هام میرفت و می آمد .... امروز که توی واحد داشتم میرفتم پی کاری بد جوری خوابم گرفته بود ...... چهار پنج تا خمیازه ی پدر مادر دار کشیدم ..... چپ و راستی کردم و خودم را جا کردم توی صندلی ..... چشم هام را بستم ...... خوابیدم .....خواب بودم ..... خواب دیدم ..... توی خط واحد نشسته ام و باران تند و تند میزند به صورتم..... دست میگرفتم جلوی صورتم ولی آبی نبود ..... نم آب روی صورتم نشسته بود ......بود ولی نبود..... همه ی مسافر ها با عجله از واحد پیاده میشدند ..... آخر انگاری توی واحد باران محکم تر میزد توی صورت آدم ...... تنها شده بودم ..... همه رفته بوند ..... از شیشه ی جلو زل زده بودم به جاده ..... انگاری اتوبوس هم حرکت میکرد هم نه ..... فرشته ای آمده بود بالای سرم و داشت نوازشم میکرد .....  روشناییش چشم هام را میزد و نمیشد درست دید..... "آقا "...."آقا".... "آقا بلند شو "..... " بیا این دستمالم بگیر عرقتو پاک کن "..... "بلند شو دیگه همه رفتن"....."آخرشه ".....


پی نوشت : توی خواب بارانی را که نیست میبینی ..... یا فرشته ای که نیست ..... ولی ..... توی روز روشن فرشته ی کنارت را نمیبینی..... فاصله ی  بودن و نبودن به قاعده ی یک چرت روی صندلی خط واحد است......