X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 28 شهریور 1389 در ساعت 11:29 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ ایستگاه سیزدهم


امروز بدک نبودم .... از چیزهایی که دیروز توی واحد تجویز کردند یک کدام را عملی کردم..... بد هم نبود ..... بهترم .... امروز خواستم بروم ارشاد و هر جوری شده شابک را بگیرم .... سوار واحد که شدم بی امان چشمم رفت پی مردی که روی صندلی تکی آخرین ردیف نشسته بود ..... چشم هاش را گرد کرده و ابروهاش توی هوا بود ..... کمرش از پشتی صندلی فاصله گرفته بود ..... با دست هاش توی هوا خط خطی میکرد.... لال بود .....داشت برای مرد روبرویی اش چیزی را تعریف میکرد ..... همیشه از کر و لال ها میترسیدم ..... باز هم روان شناس گفتنی حتما ریشه در کودکی دارد ...... دلیل این یکی را خودم شک دارم در کودکی باشد ....با این وجود دلم برایشان میسوخت..... صدایی ازشان بیرون نمی آمد ولی به حرفشان گوش میدادم ..... دلم کشید که من هم به حرفهاش گوش کنم.... میگویی لال است چی را گوش کنم ....بعضی وقها کافی است فقط گوش کنی .... لبخندی زدم و رفتم کنار مرد شنونده نشستم ..... باز میگویی لال است شنونده کجا بود !..... تو فکر کن صدا یش را نمیشود شنید ..... دستش را چند باری زد روی پاهاش ..... لبهایش را به هم فشار داد و سرش را به چپ و راست تکان داد ..... گوشه ی چشمش خیس بود ..... میگفت دخل و خرجش با هم نمیخواند..... میگفت دخترش دانشجو است و پسرش سرباز.... داشت میگفت که دیگر طاقت ندارد .... خسته بود ..... حرف هاش میرفت توی گوشم و بنگ میزد توی سرم ..... باز تو میگویی لال است! ....


پی نوشت : مینشینی با یک نفر ناطق و سامع ساعت ها حرف میزنی و هیچ نمیفهمی.... آخر هم اگر بگذارند همدیگر را جر میدهید..... گاهی فقط بنشین و گوش کن .... سری تکان بده و لبخندی بزن ..... چقدر حرف ها شنیدنی میشود ......