X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 4 مهر 1389 در ساعت 02:25 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ ایستگاه هفدهم


توی این دو ماه حسابی زندگیم بر عکس شده بود .... شب تا صبح بیدار بودم و دم صبح میخوابیدم تا غروب .... شب بیداری حال خودش را دارد ولی....دلم میخواست شب بخوابم و صبح با روشنی روز بیدار بشوم.....دلم لک زده بود برای یک لقمه نان و پنیر و چای شیرین....اصلا دلم صبح میخواست.... رفتم دکتر و ماجرای بی خوابیم را گفتم ..... گفتم که میخواهم بخوابم ولی نمیشود ..... هر چه چشم هام را بیشتر روی هم فشار میدهم فکر و خیال ها رنگی تر میشوند....اصلا همین که میروم توی رختخواب انگاری سوار قالیچه ی پرنده میشوم و میروم..... هی میروم.....هی میروم و میشوم این ..... میشوم آن ..... میشوم آنتوان روکانتن "سارتر".... میشوم امیر "خالد حسینی".... میشوم فاوست "گوته" .....میشوم خوزه آرکادئوی "گارسیا مارگز" ..... میشوم علی فتاح" امیر خانی"..... هی میشوم ..... هی میشوم.....میشوم همه و دیگر هیچ کس نیستم ..... تهوع میگیرم از این که دلم مال خودم نیست ..... اصلا توی آینه که نگاه میکنم میترسم از خودم ..... چرا من دیگر شبیه خودم نیستم?!!!..... میترسم از اینکه نکند عاقبتم عاقبت عشق روی پیاده روی" مستور" باشد ..... میترسم ولی سر خوشم از این ترس و تهوع ......شدم عینهو بچه ای که از ترن هوایی پیاده شده و با اینکه ترس برش داشته و تهوع گرفته باز بلیط دور بعدی را میخواهد......ولی بیشتر از همه از بیداری میترسم ..... به دکتر هم گفتم دلم خواب میخواهد ..... خوابی که سرم را سنگین کند..... چشم هام را ببندد..... گوش هام را کیپ کند..... دکتر گفت باید سر وقت بروم توی رختخواب..... باید از خواب آور هم استفاده کنم ..... باید این را بکنم و آن را نکنم ..... باید فکر نکنم ..... باید به زور خوابش کنم , فکرم را میگفت!!..... دو شب است که به زور چشمم بسته میشود ..... ولی ..... باز هم هست ..... دیگر خواب و بیداری ندارد..... 


پی نوشت: بعضی وقت ها زخم هات درد دارد و مسکن میخوری.... زخم هست و درد نیست ....زخم نیست و درد هست و تو باز دل خوش میکنی به همان مسکن ها ..... زخم و درد دیگر یکی است .....و تو دل بسته ای به آن مسکن ها .....