X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 12 مهر 1389 در ساعت 06:42 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ ایستگاه بیستم


 آخرین باری که با هم بیرون رفتیم همین تازگی ها بود ..... آن هم برای حرف زدن و خالی کردن خودمان..... شاکی بود ..... من هم ..... البته بیشتر او ..... از زن بودن ...... از محدودیت .....که زن محدودیت دارد ..... که زن ال است و زن بل است .....سختی زندگی فقط برای زنهاست ..... مرد فلان  است و مرد چنان است ...... ترجیح دادم بیشتر گوش کنم و حرفی نزنم ..... تایید کنم و موافق باشم ..... روزمرگی کلافه اش کرده بود ..... خستگی بیکاری اش بد جوری نشسته بود روی صورتش..... میگفت سخت ترین کار دنیا بی کاری است و چه راست میگفت ..... این بار هم مثل همیشه قهوه ی فرانسه خوردیم ..... بعد از قهوه هم شکایت هاش ادامه داشت ..... با اینکه همین یک ماه پیش رفته بود تایلند دیدن برادرش باز هم دلش مسافرت میخواست ..... میگفت دلم میخواهد کوله ام را ببندم و بزنم به جاده ..... بروم تا روزی که خسته بشوم ..... نمیدانستم باید چه جوابی به این همه خستگی و بی حوصلی اش بدهم ..... نمیدانستم جوابم برای زن بودن او چیست؟...... یاد ترانه ای فرانسوی افتادم که توی کتابچه ام یادداشتش کرده بودم .....  دفتر را بیرون کشیدم و خواندم ...... زن یعنی لطافت ..... لب خنده ای کافی است تا دودمان مردی را به باد بدهد ..... خواندم و دلش کمی آرام گرفت ......


پی نوشت: زن یعنی لیلی و مرد یعنی مجنون ..... زن یعنی شیرین و مرد یعنی فرهاد ..... زن یعنی ژولیت و مرد یعنی رومئو ...... زن یعنی چشمه ی هر چه دوست داشتن.....زن یعنی لطافت ...... یعنی زیبایی ..... زن یعنی عشق ...... مرد یعنی تعصب , یعنی غرور ..... مرد یعنی دلباختگی به قدمت تاریخ .... ولی حیف که زنان ما زنانگی و مردان ما مردانگی را پاک فراموش کرده اند.....