X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 16 مهر 1389 در ساعت 01:25 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه بیست و دوم


امروز بی کار بودم..... آخر جمعه است و روز روز بی کاری است.....گفتم بهتر است بروم و چرخی بزنم ..... کمی هم واحد سواری کنم .... نه اینکه مدتی بود سوار واحد نشده بودم ..... همه چیز برایم یک جوری بود..... عجیب بود.... همچین با ولع همه جا را سیر میکردم!..... سر و ته نشسته بودم .....دختر و پسر جوانی که کنار هم نشسته بودند بیشتر تو چشمم بودند..... سرشان آنقدر به هم نزدیک بود که توی کوچکترین دست انداز میخورد به هم ...... اما مشخص بود از این به هم خوردن ها راضی بودند..... لبخندشان نشانه ی رضایتشان بود..... انگاری این ضربه ها با هم مخلوطشان میکرد ......یکی میشدند.....مال هم میشدند....به لباسهاشان نمیخورد که شهری باشند..... سر و صورتشان هم کمی آفتاب سوخته بود..... از آنجایی که نشسته بودم تصویر داشتم ولی صدا نه ..... هر چه هم بیشتر گوشهام را تیز میکردم که بفهمم چه میگویند فایده ای نداشت.....به ایستگاه که رسیدیم توی کم و زیاد شدن مسافر ها رفتم و ردیف کناریشان نشستم..... پسرک داشت یک بند حرف میزد.....دخترک هم حسابی غرق شده بود توی حرفهای پسر ..... زبانش را موش خورده بود ..... فقط گوش میداد..... پسرک آرزو میکرد و امید میداد..... که فلان میشود و بهمان میشود ..... هی میگفت و دخترک هم بیشتر گل از گلش میشکفت.....آروزی بزرگ بزرگ پسرک این بود که امسال بیشتر باران بیاید .....باران بیشتر برابر بود با محصول بیشتر.....بعد شاید بتوانند امسال عروسی کنند .....سال دیگر هم اتاق کوچکی برای خودشان بسازند ..... و خوشبختی یعنی همین !....آچنان با آسودگی میگفت خوشبختی که ته دل من آشوب میشد..... یعنی با همین ها خوشبخت است؟..... همین؟....


پی نوشت : نمیدانم نهایت آرزوی من کجاست .....و با چه چیز احساس خوشبختی میکنم.....