X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 20 مهر 1389 در ساعت 12:32 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه بیست و سوم


هیچوقت توی خط واحد کتاب نمیخواندم.... آخر هم برای چشم بد است و هم از بقیه چیزها غافل میشوم.... امروز ولی دست از سر این "چهل سالگی "بر نمیداشتم..... قبلا خوانده بودمش ولی باز هم هوس کرده بودم بخوانمش.... درست که لعیا زن است من نیستم ..... ولی نزدیک بودیم به هم ..... سر در گمی هایش..... ستاره هایش.... سن من ولی اصلا به سن لعیا نزدیک نبود!..... من کجا و چهل سالگی کجا!..... دلم میخواهد وقتی چهل سالم شد مثل لعیا ستاره داشته باشم ..... از همان ستاره هایی که یادگاری همین سن و سال الان من است .... ولی دلم نمیخواهد کاری که دوست دارم را بگذارم به حال خودش..... دلم نمخواهد دوربینم را بگذارم کنار..... دلم میخواهد همیشه عکس بگیرم ..... بگیرم تا بماند.... تا بمانم ..... تا زندگی کنم لای همان عکس ها ..... از دیروز با خودم گفتم هر روز که سوار واحد شدم عکس آدم ها را میگیرم و میگذارم توی پست خودشان.... هر پستی با عکس هاش..... کلی عکس میشود !....کلی زندگی میشود.....دوست دارم زندگی را از لای عکس ها بکشم بیرون.... ثبتشان کنم .... ذخیره کنم برای خودم..... دوست دارم دوست داشتنی هام را کنارم نگه دارم ..... زندگیشان کنم .... نه اینکه بروند لای روزمرگی هام .....نه اینکه روزی بشود که ببینم همه چیز دارم الا دوست داشتنی هام .....


پی نوشت: کار.....خانه .... ماشین ..... زن.... بچه .... این ها یعنی هیچ!

کار....دوچرخه....کتاب....دوربین....عکس.....سفر.....این ها یعنی زندگی!


یادم باشد امروز خیلی توی ابرها سیر میکردم!