X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 10 آبان 1389 در ساعت 02:23 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایسنگاه بیست و نهم


امروز بعد از سه روز از خانه زدم بیرون.... رفتم سوار خط شدم.....میخواستم از بازار کتاب بخرم .....آن هم 5 تا!!....با کلی ذوق از پله ها ی اتوبوس بالا رفتم....ولی!!....ولی آن وقت روز هیچکس توی اتوبوس نبود!....ساعتم را نگاه کردم ....ساعت 2:05 بعد از ظهر.... ولی!.... خوب حتما مردم حال بیرون آمدن را نداشتند!..... حتما تازه نهار را خورده اند و لم داده اند جلوی تلویزیون ....اصلا کدام احمقی این وقت روز از خانه میزند بیرون؟!.....آن هم برای کتاب خریدن؟!.... حالا من این همه راه را باید به کی گیر میدادم؟.... به کی زل میزدم؟..... اصلا من امشب توی خط واحد 89 چی بنویسم؟..... هوا هم که دیگر تعریف کردن ندارد....سرد شده دیگر!.... البته نه زیاد.....باران هم که قربانش بروم با ما قهر کرده.... انگار نه انگار که یک ماهی از پاییز گذشته!.... دریغ از یک قطره !.... هی !!!....اتوبوس هم بی مسافر عجب دلگیر میشود ها!؟..... انگاری نشسته ای میان کلی صندلی توی یک سالن خالی.... نه بازیگری.... نه تماشاچی.... برای کوچکترین صدا هم گوشهات تیز میشود.... تازه فقط خیابان میبینی....آن هم کمی برفکی.... آخر اتوبوسش کثیف بود....راننده هم از آن بی کله ها ....انگاری نشسته بود پشت فانتوم.... همچین ویراژ میداد که نگو.... هر ایستگاهی هم که عشقش میکشید ترمز میکرد!....ولی دریغ از یک مسافر.... اصلا بی خیال مسافر.... گیر میدهم به خودم.... مگر نمیشود!؟..... این روزها همه خودگیری دارند....من هم یکی از آنها!.... پنجره را باز کردم تا همین چند میلیمتر مویی هم که دارم هوایی بخورد....زل زدم به کفش هام و شروع کردم به خود گیری....

پی نوشت: عجب پدر سوخته ایست این کارگردان! -مهران مدیری را میگوبم بابا- .... چجوری همه را خود گیر دار کرده!....

راستی, از این خود گیری سهم من فقط همان زل زدن به کفش هام بود !.... بقیه اش را خرج بقیه کردم....همان بقیه که وول میخورند توی کله ام!!....