X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 29 آبان 1389 در ساعت 09:06 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه سی و سوم


بعضی روزها نمیدانم چه مرگی میزندم که حال و حوصله ی هیچ چیز را ندارم!.... امروز هم در ادامه ی روزهای قبلی همین شکلی بودم....نه حال خودم را داشتم و نه حال هر کس یا کار دیگری را  .... اینجور بگویم که در یک ساعت هزار تا کار را با خودم مرور میکنم که انجام بدهم ..... اولیش هم جمع و جور کردن اتاقم است.... آخر دیروز حدود یک ساعت داشتم دنبال گوشی موبایلم میگشتم و پیدایش نمیکردم!.... دومین کار هم خواندن این مجموعه ی سه جلدی شعر است از "فیلیپ ژاکوته ","آرتور رمبو","پل ورلن" که سه چهار ماه است یک گوشه افتاده اند.... سومین کار هم درست کردن این پازل است.... یعنی میشود یک روزی این پازل را تمام کنم؟.... تازه اینها کارهای مهم بود..... وگرنه یک مشت خرده ریز هم هست.... مثل اینکه بشینم و بگردم کجا میشود یک کار پاره وقت پیدا کنم .... یا اینکه درسهام را مرور کنم تا بعد از کلی که خواستیم برویم سر درس و مشق در جا نزنیم.... و کلی دیگر از این کارهای خرده ریز..... با این همه حال هیچ کدام را ندارم!..... تازه مهمترین کار هم این که بروم و چرخی بزنم و واحد سواری کنم!.... ولی ..... لم میدهم روی همین کاناپه و لنگهام را میندازم روی صندلی .... و باز فکر میکنم که چقدر کار دارم....


پی نوشت:

مینویسم تا بگویم این منم

خسته و تنها کنار یک اتاق

روبرویم حجم تصویری زمخت

پشت سر آجر ولی سست و روان

نور باران ستاره بر تنم

نیست غیر از روشنای یک چراغ

در کنار من همه در خواب

و من

غرق در رویای تنهایی شب

مینویسم تا بگویم این منم

خسته و تنها کنار یک اتاق