X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 30 آبان 1389 در ساعت 06:51 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه سی و چهارم


امروز روز بهتری بود..... دیشب رفتم سری به یکی از استادهام زدم.... آن زمان ها که بچه تر بودم و تابستان هاش میرفتیم کلاس تابستانی یک دوره عکاسی پیش این استاد رفته بودم..... خانم بسیار خوبی است..... خیلی دوستش میدارم....او هم من را خیلی دوست داشت..... آخر شاگرد زردنگش بودم و میگفت تو حتما یک چیزی میشوی!..... رفتم بگویم که استاد هنوز هیچ چیزی نشدم و البته حال احوال هم بکنیم!.... راستی با خط واحد رفتم..... اصلا بخاطر همین هم یک کم بهترم.... توی راه که بودم زیاد به پر و پای آدم های تو اتوبوس نپیچیدم.....آخر داشتم به این فکر میکردم که میشود یک روزی من هم استاد یک کلاس عکاسی باشم!..... یعنی داشتم این فکر را میکردم که الان من سر کلاسم و دارم درس میدهم !..... داشتم میگفتم که باید از همان روز اول هدف گذاری بکنم برای کلاس..... کلی کار میشود بکنی!....مخصوصا که الان دنیا دنیای دیجیتال است ..... فکر میکردم که ای کاش بعد از این لیسانس فرانسه بنشینم و عکاسی بخوانم.... بعدش بشوم استاد عکاسی..... یعنی توی دانشگاه درس بدهم!.... وای که چه میشد اگر میشد..... کاری میکردم که همه ی دانشجو هام عاشق بشوند..... عاشق عکس..... عاشق عکاسی..... یک کاری میکردم که من هم برایشان بشوم ازآن استاد هایی که دانشجو ها بعد از سالها یادشان میماند و کلی با یاد و خاطره اش حال میکنند..... اگر میشد و میرفتم ایتالیا چقدر خوب تر میشد.....میرفتم آنجا پیش فروغ..... فروغ دوستم است و توی دانشگاه میلان گرافیک میخواند.... من هم میرفتم و عکاسی میخواندم.....کاش این سربازی را نداشتم !..... خیلی چیز مرخرفی است(البته از آن مزخرف ها که من دوست ندارم!)..... اگر نبود بعد از لیسانس با خیال راحت میرفتم!.... البته کمی دنگ و فنگ دارد و کمی هم پول لازم دارد..... ولی آنقدر سخت نیست ..... هی زندگی..... هوا هم که حسابی سرد شده..... و خوش به حال من!..... آخر بعد از اینکه از اتوبوس پیاده شدم تا آموزشگاه دستهام را کردم توی جیبم و هدفون را بیشتر فشار دادم توی گوشم ...... فکر هام را هم گذاشتم تا هر کجا که میخواهند بروند.....

پی نوشت:
می اندیشم به اندیشه های دور و دراز 
و میخندم!
_ به چه ؟
به تمامی آن اندیشه ها 
نه مبدایی و نه مقصدی
_پس مقصود چیست؟
از چه؟
_از اندیشدن !
اندیشیدن = چاره= رهایی 
وقتی چاره ای نیست اندیشیدن چاره است!
_ اندیشیدن به چه؟
به هر آنچه قابل اندیشیدن باشد!