X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 3 آذر 1389 در ساعت 01:03 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ ایستگاه سی و پنجم


امروز داشتم میرفتم رُل یا فُم بگیرم برای زیر پازلم..... آخر از خاله زهره یاد گرفته بودم که باید زیر پازل را از این فُم های شیشه ای که یک طرفش چسب دارد بگذارم تا راحت پازل را روی آنها درست کنم .... هر وقت هم خواستم بی درد سر پاژل را جمع یا پهن کنم.... خاله زهره که توی پست های قبلی معرف حضور هستند؟!(اگر نیستند به پست های قبلی مراجعه شود)..... یک ربع ساعت از نشستن توی اتوبوس نگذشته بود که دختر و پسری مثل همه ی  لیلی و مجنون های امروزی دست توی دست از در عقب سوار شدند..... من هم همان حوالی نشسته بودم.... چشمم به صورت گرد و چشمان وزغ زده ی پسر گیر داده بود که  گوشم رفت پی حرفهاشان.... من خیلی فضول نیستم ها ولی حکایت خط واحد چیز دیگری است!.... دخترهم خوب به سر صورتش رسیده بود و حسابی دلبری میکرد ....گوشم وسط آن همه حرفی که زدند گیر داده بود به یک جمله ..... دوستت دارم.... دوستت دارم توی خط واحد شاید برای خیلی ها بی معنی باشد!..... ولی برای من .....برای من میشود خماری چشم هاش ...... میشود گرمی دستهاش.... میشود بوی موهاش..... میشود هر روز از دانشکده تا در اصلی دانشگاه ....میشود از در دانشگاه تا محل کارش.... میشود در گوشی حرف زدن.... آن هم فقط برای اینکه بوی موهاش بخورد به سر و صورتت..... میشود بستن چشم و بازی بازی آفتاب از پشت پنجره اتوبوس....شاید همه ی این ها برای بقیه بی معنی باشد ..... ولی.... برای من میشود زندگی.....پسر و دختر کلی حرف زدند ..... کلی حرف.... من هم گیر کرده بودم بین حرف به حرف این جمله.....د....و....س.....ت.....ت.....د.....ا.....ر.....م......


پی نوشت: کلی وقت است.....چیزی ندارم بجز تنهایی.... تنهاییت را به من بفروش تا با آن آسمان را نقاشی کنم....