X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 22 آذر 1389 در ساعت 01:19 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ ایستگاه سی و ششم


سفر را دوست دارم..... خب حتما شما هم دوست دارید..... ولی من بخاطر این سفر را دوست دارم که یک جوری آدم را لاقید میکند..... همچین بی خیال این زندگی آماده و شسته رفته میشوی..... بی خیال این میشوی که رخت خوابت گرم نیست و غذا هم شور است یا بی نمک!...... بی خیال این میشوی که الان اتوی لباسهات خراب میشود و کلی چروک میفتد روی پیراهن مارک دارت..... البته خیلی ها هم هستند که توی سفر و مسافرت باز هم نگران این جور چیز ها هستند..... سوار ماشین میشوند و میروند توی پارکینگ فرودگاه و از آنجا هم اگر میشد با خود هواپیما تا دم در هتل میرفتند..... خب ما با آن تیپ آدم ها کاری نداریم..... ما همین خودمان را کار داریم که هنوز یک چیزهایی توی دلمان میکشاندمان به طبیعت .... البته طبیعت و ذات انسانی و آدمیزادی منظورم بود ....نه گل و درخت و رودخانه و کوه و این ها ....  یک هفته ای سفر بودم .... توی این یک هفته تازه فهمیدم چقدر از آن تکراری که شده همه ی ساعت ها و روزهام حالم بهم میخورد.... تازه فهمیدم که دلم یک  جابجایی اساسی میخواهد.... طوری که نه قدم هام مسیر تکراری بروند و نه چشم هام آدم های تکراری ببینند.... البته این ها زیاد هم تازه نیست ها ...... ولی توی این یک هفته ای که سفر بودم و چند روز بعدش همچین پر رنگ تر توی چشم هام تاب میخوردند..... میخواهم از این شهر بروم..... یعنی از پیش مامان و بابا و خواهر هام و خاله عمه و دایی و عمه و عمو مادر بزرگ و .....


پی نوشت : کار ما هم درست شد و از ترم تحصیلی آینده میرویم پی درس و مشق و البته زندگی جدید.....

کاش این ترسی که الان یکهو افتاد توی دلم و از رفتن ترسیدم هر چه زودتر بی خیال من بشود..... چون یکهو دیدی من هم بیخیال رفتن و اینها شدم!....