X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 4 دی 1389 در ساعت 11:33 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ ایستگاه سی و هشتم


هوا حسابی سرد شده.... یعنی جوری که توی همین دو سه روزی که از زمستان گذشته حسابی به چشم میامد آمدنش .... البته شاید برای من که کلی وقت است گیر دادم به سرما توی چشم بود....آره ..... برای من اینجوری بود..... آخر کلی آدم توی خیابان بودند که بی خیال سرما دو نفری  یا تنها راه میرفتند و کلی هم گرما از سر و صورتشان بلند میشد..... بیرون از غذا خوری ها روی صندلی ها ولو شده بودند و اصلا حواسشان به شال گردن و کت هاشان نبود که نه دور گردنشان بود و نه روی شانه شان..... نکند سردی از هوا نیست!؟!..... یعنی هوا سرد است ها ! ..... ولی برای من یک جوری دیگری است!..... یک جوری که از تو سردم است.... از "تو" منظورم ..... اصلا من چرا دارم توضیح میدهم که تو یعنی چی؟...... لازم نیست که همه چیز را من توضیح بدهم!..... منظورم از تو هم همان داخل است..... درون....  یعنی یک جایی زیر پوستم که کاری میکند کله ام مثل توپ یخی یخ بکند..... حالا بیا و درستش بکن!..... توپ یخی را چطوری توضیح بدهم؟!..... خب....تا حالا از داخل به شیشه ماشین یا اتوبوس دست زدید؟...... داخل بفهمی نفهمی گرم است ولی شیشه یخ!..... کله ی من هم این روزها این شکلی است!..... خب گرد هم هست برای همین میشود توپ یخی..... دست و دلم هم همینجوری یخ زده..... کرخت و بی حس و حال..... 


پی نوشت: 

دل من دوباره تنها شده باز


غرق این غمای خاکستریه


داره باز دق میکنه کنار در


آخه چند سالی میشه چشم به دره


از روز رفتن تو ستاره ها


حتی از منم دارن رو میگیرن


شایده به خاطره اشکاشونه


نمیخوان گریشونو من ببینم


ابرای تو آسمون کنارم ان


دلشون پر از غمه , بارونیه


میدونم بهار بیاد تموم میشه


غمشون تا آخر زمستونه


ولی من بهار ندارم تو دلم


دل من تا آخرش زمستونه