X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 10 بهمن 1389 در ساعت 10:06 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ___ ایسنگاه چهل و سوم


پی نوشت: ولی.....


ولی از همان روز که رسیدم اینجا و همدیگر را دیدیم خیال دست هاش دیوانه میکردم..... بوی موهاش میپیچید توی دماغم و صد بار بد مست تر از مستی شراب میشدم.....همان شب رسیدیم به صندلی ها..... توی یک ردیف و کلی دور بودیم ازهم..... فاصله ی برادری بینمان بود..... همین که چشم هام گیر کرد توی چشم هاش فهمیدم که بند را به آب دادم.....خواستم بگویم قانون و قول و قرار را بی خیال ...... خواستم بگویم دستهات را بده به من ..... نگاهت را هم بگذار با چشمانم باشند.....خواستم و نخواستم...... یک روز را توی خماریش ماندم تا یک جوری به خودم بگویم من قول و قرار هام یادم نرفته..... بعد از آن شب برای دو روز بعدش قرار گذاشتیم..... برای دو روز بعدی که میشد امروز.....  امروز نعشه ی نعشه بودم..... همین هم خواستنی تر کرده بود نخواسته هایم را ..... آخرش بود..... آخر یک روز خیابان گردی ..... آخر یک روز نعشگی..... دستش را گرفتم و گفتم که بی خیال قرار هام ..... بی خیال اینکه من میخواهم و نمیخواهم..... 


پی نوشت:ولی.....