X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 3 اسفند 1389 در ساعت 07:39 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه چهل و چهارم


خط واحد حسابی شلوغ شده بود.... همه هم به طرف آزادی میرفتند..... انتقلاب دست ل.ب.ا.س.ش.ص.ی.ه.ا بود.... حال و حوصله ی شلوغی را نداشتم.... دلم یک دل سیر آرامش میخواست..... تنها نشسته بود روی صندلی و چشم هاش میخ شده بود به صفحه ی گوشی موبایلش.... جواب اس ام اس ها را سریع میداد و باز میخ میشد.....شال گردن قهوه ای رنگی پوشیده بود که با رنگ ته ریشش خوب جفت جور شده بود.... از سر و صورتش مشخص بود که لهجه ندارد.... لهجه نداشتن هم یعنی که غریب بود اینجا..... آنقدر زیاد پیام میداد که داشتم از فضولی میمردم!.... یک آن سرش را بالا آورد..... خنده ای کرد و گوشی را توی دستش بالا آورد ....." عاشقشم..... از من بزرگتره ولی نمیدونم چرا همه چیزش آرومم میکنه..... اینجا هم زندگی نمیکنه ...... فقط هم  اینجوری با هم "رابطه" داریم..... نمیتونم بهش نزدیک بشم..... میترسم خراب بشه..... یعنی نمیدونم!..... خودشم میگه اینجوری بهتره!"...... حتی یک کلمه هم حرف نزدم..... مانده بودم بین باید و نباید های "رابطه ها"..... 

 پی نوشت:به آزادی که رسیدم همه جا پر بود از ل.ب.ا.س.ش.خ.ص.ی.....