X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 29 فروردین 1390 در ساعت 12:45 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ ایستگاه چهل و ششم


مسافر دیشب بیخواب شده بود ..... تا همان سر شب با چشم های نیمه باز زور میزدم تا تمرین های درس فردا را حاظر کنم.... اما..... همین که رفتم توی رختخواب چشم هام چیز دیگری میگفتند..... بلند شدم..... دوربین و سه پایه را برداشتم و رفتم توی تراس.... سیگارم را آتش کردم و دنبال چراغ روشنی گشتم..... چند بلوک آنطرف تر سه چهار تایی چراغ روشن بود.... اولین چراغ که خاموش شد دوربین را روی پنجره ی کناری زوم کردم.... مرد نشسته بود روی صندلی و نور چراغ پشت سرش جزییات چهره اش را نا خوانا کرده بود ..... از آن همه آتش سیگارش را میدیدم و اینکه زل زده بود به روبرو ..... همینطور که پکی به سیگارم میزدم چشمم به دوربین بود.... سیگارم که تمام شد مرد هم از روی صندلی بلند شد .....برگشت و با یک پارچ , آب ریخت پای گلدان پشت پنجره..... بعد از چند دقیقه چراغ خاموش شد.... سیگار دیگری آتش کردم و دوربین را چرخاندم طرف چراغ روشن آنطرف تر.... زن توی اتاق نشسته بود و کتاب میخواند.... آنطوری که نشسته بود نیمرخش پیدا بود.... بالای سی میزد ..... دستش که از موهاش بیرون آمد سرش را انداخت روی کتاب.....پک سنگینی به سیگار زدم و تیز شدم تا ببینم کی سرش را بلند میکند..... آخرین پک را که به سیگار زدم زن بلند شد..... چرخی توی اتاق زد و کتاب را گذاشت توی کتابخانه..... چراغ خاموش شد.... رفتم سراغ چراغ روشن دیگر..... ولی ..... خبری نبود..... یک گلدان بزرگ پشت پنجره ی تراس بود که فقط شاخه های خشک گلش مانده بود..... توی کتابخانه ی آنطرف اتاق ردیف کتابها پیدا بود..... آنطرف تر هم روی میز قاب عکسی وارو شده بود..... سیگار دیگری آتش کردم و شروع کردم به خواندن سه کتاب "پیرزاد"..... پکی به سیگار میزدم و خطی از داستان را میخواندم ..... داستان که تمام شد دلم فحش دادن خواست..... دلم خواست به همه ی آنهایی که بیخواب نمیشوند دری بری بگویم..... دلم سیگار هم خواست..... ولی..... پاکت سیگارم خالی شده بود.....


پی نوشت : دلم سیگار میخواهد....