X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 10 اردیبهشت 1390 در ساعت 11:29 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه چهل و هفتم


عصر بود.... یعنی غروب.... نزدیکی تاریکی هوا بود که از سینما بیرون آمدیم..... کنار سینما ایستگاه اتوبوس بود..... سوار شدیم..... اتوبوس خیلی شلوغ نبود و مانده بود تا حرکت کند..... حالا همه چیز بود.... من , او , یک خط واحد و کلی مسافر.... به پسر و دختر کنار دستیمان نگاه کردیم و با هم یاد پست های قبلی افتادیم..... همان ها که دست توی دست بودند..... همان ها که من گیر کرده بودم بین دوستت دارم هاشان.... پیره مردی با موهای جو گندمی و کت و شلواری تر و تمیز جلوتر از آنها نشسته بود..... باز هم تصویری از پست های قبلی آمد جلو چشمم..... از پنجره ی کناری ام سی و سه پل پیدا بود.....چراغ هاش تازه روشن شده بود..... زردی چراغ ها رنگ آجرهای پل را آجری تر کرده بود و آن وسط خشکی رودخانه را بیشتر توی چشم کرده بود..... برگشتم توی خط واحد.... از وقتی که مسافر خط واحد 89 شده ام دیگر اختیار چشم هام با خودم نیست.... بدتر از هم این است که صاف زل میزنم توی چشم های مسافران و هر چه میخواهم با خودم فکر میکنم ..... که شاید بنده ی خدا زندگیش اینطوری باشد و شاید آنطوری.... کلی برای هر کدامشان غصه میخورم ..... از بعضی هایشان هم بدم میاید..... مثل همین دختری که الان سوار شد ..... کارتش را نزد....آمد و توی قسمت مردها که یک جفت صندلیش خالی بود خودش را پهن کرد..... نشست کنار پنجره و کیفش را هم گذاشت روی صندلی کناری..... با اینکه چشم تو چشم نبودیم ولی باز هم فکر هام دست خودم نبود آمدنشان....."عجب پر رویی  است این..... حتما از آن شر و شیطان هاست.....از آنهایی که جان پدر بیچارشان را به لب میرساند و همیشه نق میزند به جان مادرش..... از آنهایی که به همه میگویند به تو ربطی ندارد و من خودم میدانم چه کار کنم..... از آنهایی که فکر میکنند همین پسری که مخش را زده اند تنها راه خوشبختی است.....از آنهایی که دانشگاه آزادی اند و پدر بیچاره باید با هزار بدبختی پول شهریه را جور کند.... از آنهایی که با این همه باید بزک و دوزکشان به اندازه ی فلان دختر دانشگاهشان باشد....." سر و شانه اش را داده بود بالا و محکم نشسته بود روی صندلی..... کیفش مارک بود .... ولی معلوم بود کلی وقت است روی شانه ی دختر این طرف و آنطرف میرود..... بر اندازش کردم..... بقیه لباسهاش تعریفی نداشت..... یک آن دلم به حالش سوخت..... نه.... برای این دختر نه!.... برای آدم ها سوخت..... دلم از این سوخت که برای بعضی ها , بعضی چیز ها میشود آرزو و برای بعضی ها میشود بی اهمیت..... ولی..... دلم برای دختر هم سوخت..... دختر زل زده بود به مغازه ی کنار سینما..... چند تا دختر از آن آخرین مدل هاش از مغازه آمدند بیرون....معلوم نبود دختر زل زده بود به آنها یا به چیز دیگری فکر میکرد..... بعد از چند لحظه یکهو سرش را چرخاند و با صدای بلندی به راننده که توی پا دری ایستاده بود گفت:" آقا حرکت کن دیگه!.... کلی کار داریم!"..... راننده لبخندی زد و با شیطنتی گفت:" چشم خانوم ! شما امر بفرما!".... دختر هم لبخندی زد و سرش را به طرف پنجره ی آنطرفی کج کرد.....


پی نوشت: چقدر خوب است آدم گاهی به اندازه ی تمام نداشتن هاش از دنیا طلب کار باشد....