X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 19 خرداد 1390 در ساعت 07:56 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ ایستگاه چهل و هشتم


اینجا هنوز همان خط واحد 89 است.... ولی ..... اینجا اصفهان.... کوی بهار....بلوک بیست....پلاک بیست و نه است.... مسافر دیگر صندلی ای ندارد که رویش بنشیند و قصه ی آدم های خط واحدش را اینجا بنویسد.... مسافر الان دیگر توی رختخوابش لم میدهد و قصه ی آپارتمان و همسایه هایش را برای خودش میبافد......

آتش سیگار را توی زیر سیگاری تکاندم و " یوسف آباد , خیابان سی و سوم " را گذاشتم توی قفسه ی کتاب..... کمی از خاکستر سیگار ریخت روی موکت که با کف دست لای پرزهای موکت ناپدیدش کردم..... ته سیگارم را چلاندم توی زیرسیگاری و بلند شدم..... رفتم طرف آشپزخانه .... تنها دریچه ی کولر آپارتمان چهل و چهار متریم بالای در ورودی است..... توی آشپز خانه شیر آب ظرفشویی که چکه میکرد را محکم کردم و مثل همیشه بی دلیل در یخچال را باز کردم.... زردی نور چراغ یخچال را توی تاریکی دوست دارم.... در را بستم و از آشپز خانه بیرون آمدم..... توی راهرو که آمدم پشتم به در ورودی و دریچه ی کولر بالای در بود.... از دریچه ی کولر قطره های آب بیرون میپاشید....برگشتم طرف در.... خواستم به این فکر بکنم که ایرادی ندارد از دریچه ی کولر آب بیرون بپاشد ؟! لازم نیست با تعمیر کاری ,کسی حرف بزنم که..... قطره های آب میپاشید روی سر و صورتم.... چشم هام را بستم.... اولین بار چهار یا پنج سالم بود که این سرگرمی را برای خودم پیدا کردم.... توی آرایشگاه بیست و دو بهمن..... که البته روی شیشه ی مغازه با خط قرمز درشتی نوشته بود پیرایشگاه بیست و دو بهمن.....آرایشگاه حسین آقا ..... حسین آقا که پشت سرش مردم " حسین بیس سانتی " صداش میکردند.... البته آخر هم نفهمیدم بخاطر قد کوتاهش بود که این را میگفتند یا بخاطر چیز دیگری بودکه نمیدانم آن چیز دیگر هم چیست!..... آرایشگاه حسین آقا تمیز ترین آرایشگاه توی محلمان بود..... روکش چرمی و دسته های فلزی صندلی ها همیشه برق میزد و از پشت شیشه های بی لک مغازه ردیف گلدان ها توی چشم میزد..... توی دکورهای چوبی مغازه هم پر بود از ظرف های خالی شامپو های مارک دار و جعبه ها ی سشوار و ماشین ریش تراشی که ردیف چیده شده بودند.... روزهایی که دست توی دست بابا میرفتیم آرایشگاه حسین آقا یکی از بهترین اتفاق های آن روزهای زندگیم بود.... نه بخاطر اینکه بابا میگفت "حسین آقا براش کپ بزن" و من هم پز موهام را به بقیه میدادم....یا اینکه بعد از کوتاه کردن موهام حسین آقا برای اینکه پسر خوبی بودم یک تافی آیدین هندوانه ای بهم جایزه میداد..... بخاطر آبپاش حسین آقا بود..... همان سرگرمی که هیچ کس از آن با خبر نبود و فقط مال من بود..... آبپاش حسین آقا مثل همه ی آبپاش ها بود و مثل هیچکدام نبود.... هیچوقت منتظر نبودم که کی نوبتم میشود.... اصلا بچه ها هیچوقت منتظر هیچ نوبتی نیستند..... آخر وقتی کنار دست بابام نشسته بودم تا نوبتم شود وقت همان سرگرمی بود.... آن وقت بود که چشمم به دست حسین آقا بود که کی آبپاش را از کنار بقیه ی وسایل روی میز بر میدارد ..... تا دست حسین آقا به آبپاش میرفت من هم بی اختیار بلند میشدم و کنار صندلی آرایش می ایستادم.....منتظر اینکه حسین آقا دسته ی آبپاش را فشار بدهد و قطره های ریز آب را توی هوا پخش کند.... چشم هام را میبستم و سر و صورتم را بالا میگرفتم تا زود تر به قطره ها برسم..... بوی نم میپیچید توی دماغم ..... اگر حسین اقا به مشتری زیر دستش میگفت " موهات کثیفه و خوب نشستیش" لبخند پت و پهن تری میامد روی لبهام.....آخر حسین آقا مجبور بود برای اینکه موهای مشتری بهتر شانه بخورد دو , سه باری دسته ی آبپاش را بیشتر فشار بدهد و آب بیشتری توی هوا پخش کند.... وقتی که با چشم های بسته سر و صورتم را بالا میگرفتم تا زیر قطره ها خیسی و خنکی آب بخزد زیر پوستم به هیچ چیز فکر نمیکردم..... نه به این فکر میکردم که باید مغزی شیر آب ظرفشویی را عوض کنم تا چکه نکد و نه به اینکه درجه ی یخچال را زیاد بالا نبرم که موتور یخچال زیاد کار نکند..... حتی به این هم فکر نمیکردم که دریچه ی کولر خراب است و باید به تعمیر کاری بگویم که از دریچه آب بیرون میپاشد.... به امتحان های آخر ترم هم فکر نمیکردم..... آخر بچه بودم و بچه ها به چیز های بی خود فکر نمیکنند....فقط لذت و سرخوشی ای بود که تنها تو از آن برای خودت داشتی.....


پی نوشت: کلی وقت است از دوران آرایشگاه بیست و دو بهمن میگذرد..... ولی ..... آبپاش پیرایشگاه حسیم آقایم آرزوست.....