X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 29 تیر 1390 در ساعت 04:53 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ ایستگاه پنجاه و یکم


دارم با خودم کلنجار میروم.... یعنی آنقدر بی کارم که نمیدانم چه کار کنم!.... میایم اینجا هزار بار مینویسم و پاک میکنم.... مینوسم و میگویم نه !.... اینها حس این لحظه ی من نیست.... من که  نمیخواهم اینجا داستان سر هم کنم!....هه!.... اصلا برای که بخواهم چیزی سر هم کنم!؟!....ولی....قصه ی شب دوباره شروع شده.... دوباره از سر شب تا دم صبح دور خودم میچرخم.... دور این خانه ی پنجاه متری که دیگر همه ی سوراخ سمبه هاش را حفظ شدم.... دیگر حواسم هست که لنگه ی چپ پنجره تراس را محکم نکشم ....چون بد جوری سر و صدا میکند و نصفه شب همسایه ها را زا به راه میکند.....حواسم هست که شیر سینک ظرفشویی چکه میکند و باید شیر آب سرد را محکمتر از آب گرم ببندم.... در تراس هم هست که زبانه ی در جا نمی افتد و باید در را قفل کنم تا نصفه شب باد در را به هم نرند.... تازه دوش حمام هم هست که باید قبل از دوش گرفتن با دست محکمش کنم وگرنه وسط سر شستن  میفتد روی سرت و باید با سر پر از کف ,با چشم بسته  کف حمام دنبال دوش بگردی....مهمتر از همه شیر آب کولر است....اگر هر دو سه ساعت نبندمش آب از کولر شر میکند و گند میزند به کفشهام که زیر دریچه ی کولر پشت در ورودی ردیف شده اند.... چند شبی است بعد از ساعت 2 میروم توی خیابان شب گردی.... ماشین را روشن میکنم و بی سر و صدا از ساختمان میزنم بیرون..... از کوی بهار میروم کوی برق و از آنجا مرداویچ..... میروم برج و از آنجا میاندازم توی شیخ صدوق....شیخ صدوق شمالی سرازیری است و ماشین را خاموش میکنم.... پشت چراغ قرمز چهار راه نرسیده به شیخ صدوق جنوبی ماشین را روشن میکنم.... به کافه رادیو گوش میدهم و میروم پل خواجو.... آنجا یک نخ سیگار دود میکنم و از آبشار میروم سی و سه پل.... از توی چهار باغ بالا میاندازم  توی هزار جریب و برمیگردم خانه..... الان دارد صدای اذان میاید و من هیچ حسی به اش ندارم..... ولی .....صدای یخچال هم الان بلند شد.... راستی یادم باشد درجه یخچال را یک درجه کم کنم که یخچال خالی این همه برق مصرف نکند!..... مزیت خانه ی پنجاه متری همین است دیگر!:-)


پی نوشت: توی کافه رادیو  گوینده نامه ی خانم دکتری از اتریش را خواند که دارد از سرطان میمیرد..... خانم دکتر چیزی از مرگ نگفته بود..... یعنی فقط اینطوری گفته بود که من سرطان دارم و تا چند ماه دیگر بیشتر زنده نیستم!..... ولی..... توی نامه اش کلی از زندگی گفته بود..... از جوانی.... نامه اش همه بوی زندگی میداد.... مثل همین امشب