X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 1 مرداد 1390 در ساعت 03:52 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه پنجاه و دوم


میز تحریرم را میبرم توی تراس.... دو لنگه ی پنجره ی تراس را تمام کنار میکشم..... لنگه ی چپ را با احتیاط..... چون بد جوری سر و صدا میکند.....  لامپ تراس را روشن میکنم..... بعد خاموشش میکنم.... چراغ مطالعه را روشن میکنم..... میگذارم روشن بماند....لپ تاپ را روشن میکنم و آلبوم "تقدیم به خدا"ی "علیرضا لاچینی" را پلی میکنم.....میخواهم هر جوری شده اینجا را بیشتر شبیه اتاقم توی خانه ی پدری بکنم..... اتاقی که تابستان و پاییز پارسال همه اش توی آن چرخ میزدم و خانه ای  که هر جوری بود میخواستم از آن بیرون بزنم..... دنیایم را از بقیه آدم های توی خانه جدا کرده بودم.... خودم را مشغول نت و فیلم و عکس کرده بودم.... روی تختم زندگی میکردم.... حتی شب ها لپ تاپ را روشن میگذاشتم و موزیک را هم میگذاشتم پلی باشد.....صفحه ی وبلاگم هم شده بود صفحه ی دسکتاپ.... زندگیم بر عکس شده بود..... مثل همین الان..... تا دم سحر بیدار بودم و بعد تا دم غروب خواب.... دیگر حتی برای غذا خوردن سر میز هم بقیه آدم های خانه را نمیدیدم..... نه حرفی بود نه بحثی و نه هیچ چیزی که بشود فهمید من هم با آنها زندگی میکنم.....مثل همین الان که من توی این ساختمان تنها هستم و تنها دلیل ارتباطم با بقیه پول شارژ ساختمان است..... اولین تراک آلبوم" آسمان" است .... آسمان.... ماه الان نیمه است و هیچ نمیخورد  این ماه باشد که همه صورت دلبر را به آن تشبه کرده اند.... ولوم را کم میکنم.....آخر ساعت 2:50 است و همسایه ها..... ولی.... بعد ولوم را زیاد میکنم.... میخواهم حرص همسایه ها را در بیاوردم.....گور بابای فرهنگ آپارتمان نشینی....آخر اینجا غریبه ام..... غریبه..... همین سر شب بود که میخواستم کیسه ی زباله را ببرم پایین .....توی پله چند تا آدم را دیدم..... نمیدانم همسایه بودند یا نه .....چون از بیرون میامدند و لباس بیرونی تنشان بود.....ولی من معلوم بود که اهلی هستم..... آخر لباس توی خانه تنم بود.....شلوارک و آستین حلقه..... ولی.... وقتی به هم میرسیدیم خودمان را جمع میکردیم .....طوری که مبادا گرد لباسهامان به هم بخورد..... همین که چشم هامان به هم میخورد حواس خودمان را پرت جای دیگری میکردیم.... نرده ی پله ..... کاشی های پله ..... ترک دیوار.....ولی.... من آدم به جوشی هستم....  اینجا ولی زیاد به جوش نیست....اصلا این شهر از همان اول هم به جوش نبود.... از همان اول نگاه های آدم هاش برایم غریبه بود.... نمیفهمیدمشان.....البته الان هم نمیفهمم..... فقط بهش عادت کرده ام..... ترک بعدی " گل دانه "است..... توی این ساختمان هر چه بخواهی هست.... گل و گلدان و درختچه.....مثل پشت در خانه ی پیر زن طبقه ی اول.... آن اول ها پیر زن را خیلی دوست داشتم..... برای خودم از گل و گلدان هاش کلی قصه سر هم کرده بودم..... حتی برای النگو های درشت طلا و گردنبندش..... گردنبندش یک پلاک دارد که  شاید عکس کسی تویش باشد یا اسم کسی رویش نوشته شده باشد..... داستان گردنبندش کلی فکر و خیال برایم داشت.... با خودم میگفتم پیر زن با این صورت سبزه و هیکل درشت بعید است اهل اینجا باشد..... حتما جنوبی است..... حتما دوست داشتنی است..... برای خودم کلی خوشحال بودم..... فکر میکردم قرار است برایم جمعه ها قرمه سبزی درست کند.....ولی الان هیچ دوستش ندارم..... آخر نگاهش مثل بقیه غریبه است..... همیشه دم در خانه مشغول آب دادن گلدانهاش است..... ولی بیشتر انگار دارد من را میپاید که با کی میروم و با کی میایم.... تازه هیچ جمعه ای هم خبری از قرمه سبزی نشد.... ترک بعدی " ساغر" است.... ساغر میشود اسم دختر باشد؟!..... آخر اسم این دختر همسایه ی طبقه ی اولمان را نمیدانم..... همیشه با عروسک هاش جلو در خانشان مشغول بازی است..... همیشه وقتی من را میبند خودش را جمع میکند.....دستی میکشد توی پیشانیش و موهاش را کنار میزند.... عروسکش را محکم بغل میکند و محکمتر سلام میدهد.... از پله ها که بالا میروم یا پایین میایم توی پا گرد بر میگردم و نگاهش میکنم و لبخندی میزنم..... او هم برایم دست تکان میدهد.... خب بچه است و میفهمد....از این به بعد اسمش را میگذارم ساغر....ترک بعدی "باران" است.... چه خوب بود اگر الان....  بعدی " راز سینه ی خدا "ست.....  بعدی "صبح نسا"..... بعدی "تقدیم به خدا"..... بعدی "مهتاب"..... بعدی "بخاطر تو"..... آخرین ترک " تیر ماه" است.....تیر ماه.... تیر ماه های بچگی همیشه گرم تر از الان بود..... من هیچ اهل توی خانه نشستن نبودم..... یک دوچرخه داشتم که کل دنیا را با آن میگشتم و یک عالمه نفس برای رکاب زدن.... همین هم که از دوچرخه  پیاده میشدم "گل کوچیک" بود..... توی کوچه با آجر دروازه درست میکردیم .....آنقدر هم بازی میکردم که یا توپمان سوراخ میشد یا میزدیم شیشه ی یکی را میشکستیم و فرار میکردیم.....اما الان.... نه نفسی مانده نه دوستی نه بچه محلی نه محلی..... تیر ماه..... تیر ماه هم تمام شد....


پی نوشت: توی این دو سال گذشته همه اش از آشنا ها فرار میکردم....میگفتم این آدم ها آدم های زندگی من نیستند.....میگفتم از اینها هیچ خیری به من نمیرسد....باید بروم شده بود همه ی فکر و ذکرم.....ولی.... دلم لک زده برای یک آشنا.... بد جوری هم لک زده.....