X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 3 مهر 1390 در ساعت 04:12 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه پنجاه و نهم


کلی حرف....کلی حرف بین کله و انگشت هام تلمبار شده بود که  از بس ننوشتمشان  همانجا ماند و بیات شد.....تاریخ مصرفشان گذشت..... حرف از روزهایی که همه اش دنبال آدم ها بودم برای مصاحبه و خبر.....حرف از تاتر ها و کنسرت هایی که برای عکاسی رفتم.... حرف از خستگی هایی که نوشتن توی خط واحدم را امروز و فردا میکرد.....حرف از رفقایی که یک هفته تمام اینجا چتر بودند و هیچ حرف من را نمیفهمیدند..... حرف از شروع کلاس هام همراه با مسمومیت دو سه روزه!!.....حرف از شبی که دلم میخواست به اندازه ی تمام زندگیم کنار دست "بهار" توی ماشین بنشینم ..... او رانندگی کند و من با خیال خوش همان موزیک را هی گوش بدهم و سیگار دود کنم..... حرف از این خانه 50 متری که کلی داستان برایم دارد....ولی.....گفتم که همشان ماند و بیات شد.....اما حرف امشب.....امشب از همان سر شب کش آمد..... من همینجا پشت میز نشسته بودم و چشم هام را به چیزی گیر مینداختم.....سر شب از خانه زدم بیرون.... برای سیگار خریدن و کشیدن..... همسایه سمت راستم اثاث کشی داشت..... تازه وارد بود.... بعد از یک ساعت که برگشتم کسی توی پله ها نبود.... دوباره پشت میز نشستم.....اینبار گوشم گیر کرد.....دیوار این خانه ها آنقدر نازک است که صدای نفس های همسایه ات را میشنوی.....صدای چهار نفرشان را واضح میشنیدم.....وسیله ها را جابجا میکردند و حرف میزند..... مرد خانه بعضی وقت ها داد میزد و زن و بچه ها هم همینطور.....سر چیدن خانه بحث میکردند..... بعد بلند بلند میخندیدند..... بی اختیار من هم میخندیدم..... وقتی جر و بحث میکردند اخم میکردم..... من هم غر میزدم ..... من هم نظر میدادم.....خب راست میگوید اینجا بهتر است !.....مگر نمیبینی!..... توی این ساختمان با هیچ کس جور نیستم..... گفتم به اینها هم نباید دل خوش کنم!..... بیخیالشان شدم.....سرم را گرم کارهای خودم کردم.....ولی..... آنها که نمیدانند!.....من هم میخواهم با آنها زندگی کنم!.... حد اقل با صدایشان!.....

پی نوشت:توی یک خانه حرف که باشد یعنی زندگی هم هست.....صدایشان برای من هم حکم زنده بودن را دارد.....کاش همیشه همینقدر بلند حرف بزنند.....