X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 15 دی 1390 در ساعت 12:47 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه شست و ششم


تقریبا یک ماه گذشته.....یک ماه از آخرین باری که همه ی زورم را گذاشت باشم پشت انگشت هام و زل زده باشم به این صفحه تا یک چیزی به اسم پست اینجا به روز شده باشد.... ولی این یک ماه چیزی بیشتر از این هاست.....بیشتر از یک غیبت ..... این یک ماه  یعنی من  این همه روز فقط دور خودم چرخیده ام و آخر شب هم نه فکری بوده نه خیالی..... ولی مسافر همه چیزش را میدهد برای همین شب..... همین شبهایی که فرداش هم امتحان پایان ترم دارد و نصف کتاب هم مانده ولی میاید و برای خودش داستان سر هم می کند..... من از همان اول آدم فکر و خیال هام بودم..... از همان اول یعنی دقیقا از زمانی که من به بابا میگفتم:" بابا اینو میخوام" .....و "این" یا لباس و شمشیر زورو بود، یا اسباب بازی دیگری ، یا یک چیزی که معمولا زیر 10 سال آدم بهانه اش را میگیرد.... همیشه هم بعد از خستگی فکر و خیال به همان" این " میخوابیدم .....برایم هلی کوپتر اسباب بازی پرواز میکرد و من سوار اسب با لباس زورو از دست آن فرار میکردم..... بعدتر ها هم همه اش به خاطر سنم نمیشد چیزی را داشته باشم..... خب قد و هیکلم به دوچرخه بیست و یک کوهستان نمیرسید و من هم فکر و خیالش را با دوچرخه چهارده خودم عوض میکردم..... به همین راحتی!.....الان هم که خودم را میبینم همانم ..... باید شب بشود..... نزدیک وقت خواب.... من هم شروع کنم به خیال بافی.... مثل همین امشب که دیدن یک مجوعه عکس از "رضا سلطانی" مرا تا خود هند و گود کشتی هندی برد..... آنجا داشتم دور گود میچرخیدم و بی صدا فقط و فقط عکس میگرفتم..... "سلطانی" یکی از عکس ها را توی حمام گرفته بود....حمام که چه عرض کنم .....یک جایی توی حیاط که یک شیر آب بی هوا از دیوار بیرون زده بود و کشتی گیرها زیر آن خودشان را آبکش میکردند.... داشتم به این فکر میکردم که نکند این کشتی گیر های غول تشن از دستم شاکی بشوند و یک فصل کتکم بزنند و دوربینم را هم بشکنند!..... آخر آدم هر جور باشد دوست ندارد زیر دوش - حالا دوش ، حمام، یا هر چیزی با همان تفاسیر بالا- سوژه ی عکس باشد..... اصلا بهتر است بروم بخوابم..... آخر یکهو میبینی این فکر و خیال ها بی خود و بی جهت یک دوربین شکسته هم میگذارند روی دستم..... 


پی نوشت: امان از درس.... امان از امتحان.....امان از شلوغی های بی خود....دلم میخواست تا خود صبح به "این" های امروزی ام فکر کنم..... تا خود صبح برای خودم خیال بافی کنم....دلم میخواست ولی.....