X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 17 تیر 1391 در ساعت 01:15 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه هفتادم


کثیف است... همه جای خانه کثیف است.... تراس پر شده از خرت و پرت هایی که هیچکدام به درد یک آدم زنده نمیخورد.... آشپزخانه را سوسک برداشته.... حتی توی یخچال هم لول می خورند.... ظرف ها توی سینک تلمبار شده و من فقط می توانم به این فجایع بر و بر نگاه کنم .... و بعد هم گوشه ی زیر پوش رکابی ام  را بالا بزنم و کنار نافم را بخارانم....به قول "چارلز بوکوفسکی" فقط بلدیم بخوریم و بگوزیم و بخارانیم.... توی "عامه پسند" این را گفته بود و چقدر همان لحظه به دلم نشست، و پیمان خاکسار هم چه خوب ترجمه کرده این کتاب را... کتاب...کتاب ها از آنچه فکرش را بکنی اوضاعشان بدتر است.... آنقدر خاک روی بعضی هاشان  نشسته که عنوان کتاب تقریبا ناخوانا شده.... چند ماهی است که فکرم چاق نیست.... چه برای نوشتن اینجا چه برای کار و عکس و زندگی....روزهایی بود که همه اش به فکر اینجا بودم .... اصلا آنروزها به فکر بودم....اما امروز همینطور که این خانه ی 50 متری را هزار بار بالا و پایین می کنم به هیچ چیز فکر نمیکنم... راستش را بخواهی به یک چیزهایی فکر میکنم.... خب آدم گرسنه وقتی احساس ضعف شدید بکند به گرسنگی هم فکر می کند....به این هم فکر میکند که توی یخچال به جز سوسک کلی غذای چند روز مانده هم پیدا میشود....و بعد که سراغ میگیرد میبیند سوسک ها بیشتر از او به فکر غذا های چند روز مانده هستند.... هزار بار دیگر این خانه ی 50 متری را بالا و پایین می کنم و نمیدانم چطور خودم را به آنروزها برگردانم.... تا امروز فکر میکردم طبق یک قانون فیزیکی، چون آن روزها بهترین و آرام ترین روزهای زندگی من بوده باید با از دست دادن انرژی به حالت آرامش برگردم....چند ماهی است همین روال را دنبال کرده ام.... آنقدر انرژِی از دست داده ام که فقط می توانم یک جا دراز بکشم و بر و بر یک گوشه را نگاه کنم و در همان حین هم به نیاز های اولیه ی آدمی فکر کنم.... شده ام خود "گندمٍ"،"سارا سالار" که میگفت برای یک روز یک جا لم دادن و فاتحه ی آنروز را خواندن باید به من جایزه ی نوبل بدهند....ولی امروز انگار یک حالی ست.... از ظهر که از خواب بیدار شدم دلشوره دارم.... آرام و قرار ندارم.... هیچ کدام از اعضای بدنم به فرمانم نیست.... توی تراس بودم که این دلشوره به حداکثر توان تحملی من رسید و نا خود آگاه دستم به طرف کارتن های گوشه ی تراس رفت.... بعد از کارتن های بیخودی پتو ها و بالشت ها را جمع کردم .... چند ساعتی توی تراس بودم تا بالاخره چیزی از آن خرت و پرت ها توی تراس نمانده بود.... یاد حرف یکی از رفقای دانشگاهی افتادم که در ظم تئوری انرژِی سوزی من می گفت برای رسیدن به حالت قبلی و آرامش لازم نیست حتما همان مسیر قبلی را دنبال کنی.... لازم نیست شب تا شب همان کارها را بکنی.... شروع یک مسیر تازه بعضی وقت ها خیلی راحت تر از بازگشت به حالت آرامش است.... و من باز هم بی اراده به سمت آشپرخانه کشیده شدم....حکایت آشپرخانه هم چیزی مثل تراس شد.... دستمال به دست توی خانه میچرخم و هر چیزی که فکرش را بکنی دستمال میکشم.... میز تحریر و قفسه کتاب هام را جابجا کردم..... چند تایی عکس و پوستر و قاب و از این جور چیزها که میشود به دیوار زد یا آویزان کرد به دیوار زدم یا آویزان کردم.... دیر وقت است.... هر چه هست خواب و خستگی است....چشم هام میسوزد.... جان سر پا ایستادن ندارم....فردا کلی کار دارم.....


پی نوشت: این اتفاقات دیروز افتاد و من الان سرکار توی دفتر هستم....گرسنه ام.....وقت نهار شده....