X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 20 تیر 1391 در ساعت 03:35 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه هفتاد و یکم


حدودا یک ربع ساعت  میشود که زل زده ام  به صفحه مانیتور و به این فکر میکنم که شروع داستان امشب را چطور لیز کنم.... به قول "مصطفی مستور" شروع  های جذاب و لیز باعث میشود تا خواننده به سرعت به دورن داستان بلغزد ....پس بهتر است شروع جذاب ، لیز هم باشد  .... داستان من داستان شب است.... بازهم سایه ی درخت های باغ پشت خانه افتاده روی دیوار تراس... باد که به درخت ها میخورد سایه و روشنی پیش چشم هام بازی بازی می کنند.... توی تراس خانه ی 50 متری ام نشسته ام....همه ی تنم سرخ شده.... تا الان بیشتر ازده تایشان را سر به نیست کرده ام....حکما بخاطر نور صفحه مانیتور است که اینقدر زیاد شده اند....نور صفحه را کم میکنم و سعی میکنم خودم را حساس نشان ندهم.... نمی خواهم با دیدن درماندگی من بهشان اجازه تجاوز بیشتر بدهم...سعی میکنم چشمم را گیر بیندازم به سایه ی درخت ها و خودم را مشغول نوشتن بکنم....میخواهم پایان خوش این خانه 50 متری را بنویسم.... بنویسم تا در هوش زندگی ام بماند.... بماند که چقدر از شب های بی خوابی من پشت پنجره تراس این خانه گذشته.... شب هایی که تمام چراغ های شهر را من خاموش کردم.... شب هایی که حرکت ماه را دارز کش از پنجره این تراس دید زده ام.... شب هایی که دوربین به دست دنبال چراغ های روشن بلوک 19 گشته ام....و شب هایی که قطره های باران روی شیشه هزار هزار لکه نورانی را توی چشم هام پاشیده اند....شب هایی که از سر دلتنگی عکس های گذشته  را نگاه کرده ام و آلبوم "تقدیم به خدا"ی "علیرضا لاچینی" را هزار بار گوش کرده ام.... داستان شب برای مسافر پایان خوش روز است....تعریف مسافر از شب این است.... نور کم.... مثل نور همین چراغ مطالعه که همه چیز این تراس را سایه روشن دارکرده....ماه تقریبا به نیمه آسمان رسیده باشد.... مثل همین ماه نیمه که به نیمه ی آسمان رسیده.... چراغ خانه های بلوک های اطراف خاموش شده باشد.... مثل همین چراغ ها که الان خاموش اند....و صدایی هم شب را بر هم نزند.... مثلا صدای ماشین هایی که از صبح توی "هزار جریب" ویراژ می دهند.... با این شرایط میتوانم احساس کنم که شب شده است.... آنوقت است که مثل همین الان می توانم خودم را لای سایه روشن برگ های  درخت های روی دیوار تراس جا کنم ..... آنوقت است که میتوانم به هیچ چیز بیخودی فکر نکنم و چشمم را گیر بیندازم به نور هایی که زندگی داده اند به امشب.... آنوقت است که اصلا میتوانم زندگی کنم.... مثل همین الان.... روزهای آخری است که میتوانم توی این خانه 50 متری هزار بار بالا و پایین بروم.... داستان این خانه تا چند روز دیگر تمام میشود.... ولی داستان شب های این خانه در هوش زندگی من خواهد ماند....


پی نوشت:ساعت نوشتن پست 4:15 ... تراس خانه 50 متری....ساعت ارسال پست 15:33...دفتر خبرگزاری ایسنا....