X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 26 شهریور 1391 در ساعت 11:29 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه هفتاد و سوم


 سر و صدا زیاد است.... قبلا اصلا متوجه نشده بودم.... هر روز همین جا می نشستم .... هر روز همین جا بلند بلند حرف می زدم.... سر هر چیز بی خودی بلند بلند جر و بحث می کردم.... ولی اصلا متوجه نشده بودم..... هر روز همین جا..... اما اصلا متوجه نشده بودم....وبلاگ بلانش را باز می کنم.... صدای پیانو.... از همان بی کلام ها.... دلم نوشتن میخواهد....دلم زیاد نوشتن می خواهد.... نمی دانم از کجا قرار شد این شکلی بشوم.... اصلا قرار و مدار من با خودم یک همچین چیزهایی نبود.... قرار و مدار هایی که حرمت داشتند.... حتی فکر کردن به آنها غایت زندگی من شده بود....خوب و بدش را کاری ندارم.... دیگر یاد گرفته ام در این عصر هیچ چیز را مطلق حرف نزنم..... هیچ چیز را مطلق فکر نکنم..... هیچ چیز را مطلق باور نکنم.... اصلا این ها به کنار.... نمی خواهم موضوع را قُرُم قات کنم و از اصلش کنار بروم....ولی.... سخت است..... سخت است اگر بخواهم بگویم چطور شد که.... ولی.... همه اش بر می گردد به بندی که بد جور به آب دادم..... همین که به هم رسیدیم چشم هام گیر کرد....دیدم این تو بمیری توفیر دارد با آن تو بمیری ها.... دلم خواست، دلم لرزید، دل غش کرد.... ولی.... قرار و مدار هام..... اصلا انصاف نبود با آنهایی که این همه برایم حرمت داشتند بی حرمتی کنم.... نمی خواستم داستانم بشود همان داستان روز های سپری شده نزدیک.... همان روزهایی که.... باز هم این ها به کنار.... اما هنگامه ی آمدنش که شد، دلم سرید توی دست و پاهام.... مثل ماهی که روی شانه های درخت سر میخورد..... از آن دل سریدن دو سالی گذشته..... پاییز رفت و تابستان آمد و باز هم رفت و آمد....  ولی.... هر روز بوی بهار میداد.... هر روز....

پی نوشت: خاک من زنده به تاثیر هوای لب توست/سازگاری نکند آب و هوای دگرم(برای مخاطب خاص)