X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 3 مهر 1391 در ساعت 11:20 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ___ایستگاه هفتاد و چهارم


حال من که شرح دادن ندارد....نشسته ام یک گوشه از دفتر و بی سر و صدا دارم برای خودم توی نت چرخ می زنم....هر از گاهی که خلوت باشد تک چرخ هم می زنم!.... تک چرخ زدنم هم میشود اینکه بیایم اینجا و خطی بنویسم.... میدانی، نه شاید هم نمیدانی....ولی.... امروز سر کلاس بحث این بود که چرا؟!.... اصلا که چی؟!....من هم که از این همه نفهمیدن آدم های اطرافم کلافه شده بودم داد زدم که ای آقا، دلم گرفت از این همه خِسَّتی که در همه چیز دارید.... دل آدمی حرمت دارد به خدا.... از من بپرس چرا فلان کار را می کنی.... یا بپرس اصلا که چی؟!.... اول یکی میزنم توی سرت که یعنی به تو ربطی ندارد.....بعد هم انگشتم را تا خرتناق میکنم توی چشمت که کور شود هر کسی که بد نگاه میکند.... استاد اگر من عشقم کشید و خواستم نصف شب بروم چهار باغ پایین و یک لیوان بزرگ آب طالبی بخورم تو از من منطق و دلیل و برهان میخواهی؟!..... اگر من میایم و اینجا برای ارضای حس نویسندگی خودم که به هیچ جا نرسیده چیزی سر هم می کنم تو از می پرسی که چی؟!....اصلا اگر اول هر چیزی توی این زندگی یک "اصلا که چی" بگذاریم چه؟!.... اصلا تو بیا و به من بگو آمدیم توی این دنیا که چی؟!.... این همه بدبختی و فلاکت توی این دنیاست، زندگی می کنیم که چی؟!.... عزیز من فقط به اندازه یک ارزن این دل را دریاب.... آنوقت است که زندگی را به کاری که دوست داری سنجاق می کنی.... و دقیقا همان وقت است که هر چه علامت سوال است را پاک فراموش می کنی....

 پی نوشت: 
 دل من از شهر شما نیست
 دل من با شهر شما نیست 
شمایی که به آسمان بارانی می گویید 
هوای خراب 
(خدا رحمت کند قیصر امین پور را_ این شعر را چند روز پیش سر کلاس ترجمه متون گوناگون به فرانسه ترجمه کردیم و چقدر سر کیف شدم از این شعر و ترجمه اش به فرانسه و استاد خوب این درس)