X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 26 مهر 1391 در ساعت 01:38 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه هفتاد و هفتم


هر روز به این امید از خواب بیدار می شوم که .... امروز همان کار بزرگی که مخصوص تو است را می کنی.....امروز آن شخصیتی که هیچ کس تا به حال از او حرفی نزده را تو می نویسی.... امروز آن عکس هایی که تا به حال هیچکس نگرفته را تو ثبت می کنی.... امروز تو با همه ی دنیا فرق می کنی....اما.... همین که بعد از خواب دست و صورتم را آب کش کنم  و توی اینه این حرف ها را زیر گوشم  بگویم .... همین که از در خانه بیرون بزنم و شهر با این همه دغدغه خراب شود روی سرم، همه چیز تمام می شود..... با آدم ها که حرف می زنم حالم عجیب به هم می خورد از اینکه چطور توی "عامه پسند" ها دارم غرق می شوم.... چطور نرخ دلار و افزایش قیمت ها شده نقل دهانم..... هر لحظه از روز که جایی ساکن شوم به خودم بلند یاد آور می شوم که خوب نگاه کن.... خوب گوش کن.... خوب فکر کن....خوب  تصور کن.... خوب با خودت حرف بزن.... خوب پیش خودت داستان سر هم کن.... اما.... آخر شب هم بعد از آب کش کردن دست و صورتم و نگاه کردن توی آینه می بینم که نشد.... می بینم که زمان دارد از من رد می شود و من بیشتر از این برای انجام آن کار بزرگی که مخصوص من است وقت ندارم.... دلهره و اضطراب راه نفس کشیدنم را تنگ کرده و آنقدر هم نترس نیستم که یک لوله بردارم و راهش  را از گلویم باز کنم.... اصلا ببین کارم به کجا کشیده که برای نشان دادن حال این روزهام کلمه کم دارم.....