شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : 26 شهریور 1389 در ساعت 01:20 AM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه  دهم


خیلی وقت بود که نتیجه ی ارشد آمده بود .... هر روز خبرش توی چشمم بود .... زنگ بزنم؟ .....بپرسم چی قبول شد ؟.... اصلا کجا قبول شد؟.... نه! .... مگر ندیدی وقتی من بودم چه زجری میکشید..... عذابش میدادم.... هر روز پا پی اش میشدم و کلافه اش میکردم.... نمیخواستم شیرینی قبولیش را با شنیدن صدایم برایش خراب کنم.....نزدم....نشد که بزنم .....یعنی میشد .....نخواستم.....امروز توی واحد که بودم یکهو بد جوری هوس صدایش را کردم ....بهانه هم قبولی کنکور و تبریک..... شماره را که در خواب هم میتوانستم بگیرم.....0935.....تا بوق چهارم خورد هزار بار رفتم به آن روزها ..... من ترم اول بودم و "میم "ترم آخر .....من بلند ..... "میم" کوتاه..... من عبوس .... "میم" همیشه میخندید..... من اخلاقم زهر مار..... "میم" احسن الاخلاق.....وقتی با هم توی دانشکده راه میرفتیم سوژه ی بقیه بودیم ..... میگفتندپسره عاشقش شده ..... دختره همچین تهفه ای هم نیست ؟!..... ولی آنها از پیچش مو که خبر نداشتند.... چه میدانستند!..... وقتی بعد از کلاس میخواست برود سر کار با عجله از کلاس میزدم بیرون.....پله ها را دو تا یکی میکردم.....نزدیک ایستگاه اوتوبوس دانشکده میرسیدمش.... سوار اتوبوس میشدیم و تا در ورودی دانشگاه میرفتیم.....بعد هم پیاده تا محل کارش ..... راهی نبود.... میشد یه بستنی قیفی هم زد تنگش.... ولی آخری ها گفت که او بزرگتر از من است و من بچه ام ..... حرفهایم برایش بچه گانه بود.....دوست داشتنم عروسکی بود.....گفت من مرد میخواستم و تو نبودی!..... بهتر است تمامش کنیم..... حرفی نزدم ..... یعنی هر چه حرف خواستم بزنم رفت توی دلم و هیچوقت بیرون نریخت .....بعدها فهمیدم که با کسی است ..... با یکی به قول خودش مرد.... البته از روی شکم گنده و کله ی کچلش این را حدس زدم....بوق پنجم نخورده بود که .....صدام میلرزید .....صداش میلرزید ..... جیغ میزد .... نمیدانم عصبانی بود یا خوشحال.... سلام ..... خوبی؟.....خوبم ...... همه را با هم گفتیم ......چند لحظه ای زبانمان بند آمد .....آخر یک سالی بود حتی یک پیام هم نداده بودیم..... قبول شده بود .....شهر خودش.... ولی ناراحت بود..... دلش هوای غربت شهر دوره ی کارشناسیش را کرده بود.... گفت همین امروز به تو فکر می کردم ..... همین امروز بخاطرت گریه کردم..... همین امروز میخواستم از تو عذر خواهی کنم ...... از اینکه مرد نیود ..... همان کچل شکم گنده ..... ولی نگفت تو مردی ...... گفت هنوز هم بچه ای .... نمیدانم مگر بچه بودن بد است.... اصلا کاش همیشه دنبال هم توی کوچه بودیم..... گرگم به هوا ..... هشت خونه ..... هفت سنگ ..... مگر بد بود خانه ی مادر بزرگ .....مگر بد بود بچگی.....

پی نوشت: 

چی بگم دریا چه آبی شده بود                                              

پر ِ از قرمزیه گلا ی قالی شده بود                               

نه مث اینکه دارم خواب می بینم                                           

خونه ی مادر بزرگ بود که توی خواب می دیدم؟        

حوض آبی وسط حیاطشون بود یادمه                                

ماهی قرمز ،ماهی گل گلی بود خوب یادمه            

کناره پنجره ها گلدو نای گلی بودن                                     

تو او نا غم جا نداشت گلای کاغذی بودن                    

تخت چوبی می زدیم کنار هم زیر درخت                      

بازی و شادی می کردیم پیش هم بی غم وقت     

کنار شمع دونی ها آب واسمون آینه میشد                

گلدون خاطره ها رو طاقچه ی دل جا میشد                

ماردم بهم می گفت عزیزکم چیزی می خوای؟         

گردو یی ، سیبی ،انار ،آلوچه ای بازم می خوای؟              

وقت بازی که میشد گرگ میشدیم بدون ترس        

من میگفتم که بیا  ، گرگه منم ولی نترس             

هر جوری بود می گرفتم تو رو من آخر کار                   

نه با دندون با نگا ه و اشاره بی اختیار                          

چقده رنگی بودن خاطره ها تو اون روزا                         

سبز و قرمز , اناری , آلوچه ای بودن روزا                              

آره اون روزا واسم دریا بودش حوض خونه                     

ماهی گل گلی هم عالمی داشت تو اون خونه             

ولی تو  نذاشتی بیشتر بمو نیم تو اون روزا                   

گفتی باید که بریم بسته  گرگم به هوا                       

آخ که اون روزا چقد خواستنی و خوشمزه بود       

واسه من بهتر از اون روزا دیگه روزی نبود .     



زمان ثبت : 25 شهریور 1389 در ساعت 07:38 AM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه نهم


امروز بدجوری هوس پیاده روی و سیگار کشیدن زده بود به سرم.... از همان سیگار هایی که توی دانشگاه میکشیدیم و پزش را به همه میدادیم ..... حتی اگر میدانستیم جایی بیشتر توی دیدهستیم میرفتیم و اصل همان جا سیگارمان را آتش میکردیم..... نه اینکه بنشینیم یک نخ بکشیم و بعد تمام ..... میکشیدیم تا پاکتمان تمام شود.... من و بهنام.... بهنام ....بهنام .....بهنام.... بهنام ..... چهار پنج باری گفتم بهنام و با هر کدام یه قسمت از چهره اش و خاطره هاش آمد توی ذهنم .....دوست بودیم اما نه مثل آنهایی که با تو سلام میکنند و چشمشان پی دوست دخترت است .....رفیق بودیم....لوطی بود برایم ....لوطی بودم برایش..... چیزی میگفت میگفتم چشم ..... چیزی میگفتم میگفت چشم..... اصلا لوطی گری یعنی همین ..... همین که گفت این را نکن بگویی چشم یا اگر گفت بکن بگویی چشم .... نپرسی چرا .....که اگر پرسیدی دیگر بخاطر رفاقت نگفتی چشم ..... بخاطر خیر و صلاحت گفتی .....میپرسی که اگر به صرفت بود بگویی چشم .... و اگر نبود بگویی نه ......الان هم دارم سیگار میکشم ..... توی یکی از همین خیابان ها که دو طرفش درخت است و عصر ها همه جا سایه روشن دار میشود.....و وقتی از زیر درختان رد میشوی سایه و روشنی با چشمانت بازی بازی میکنند....کنار یکی از همین مجتمع های تجاری....که ورودیش به مثابه در بهشت است و هر چه فرشته و حوری است از آن تردد دارد...اللهم الرزقنا ....کشیدم تا سیگارم تمام شد ..... یک آن چیزی امد در ذهنم ..... هیچ چیزی نداشتم تا بنویسمش..... هی با خودم تکرار کردم .....هی تکرار کردم .....هی تکرار کردم......یادم رفت .... یعنی داشت یادم میرفت .... اصلا چند جاییش پاک فراموشم شد.....یک خودکار جور کردم و روی یک تکیه مقوا نوشتمش.... 



پی نوشت:کاش با خدا دوست میشدم.... نه از آن دوستها ..... رفیق میشدیم ......لوطی میشدیم.....کاش میشد.....

 تا خودکار پیدا کردم نصفش پرید ولی همین هم غنیمت است ......

                             رفت رفت تا که نگاهش کنم /رفت که خون بدرقه راهش کنم

                       رفت رفت تا که صدایش کنم / رفت که من اشک نثارش کنم

                                             صبر من و دوری یوسف کجا

                                              زاری یعقوب کجا, من کجا

                          بود بود ذکر شب و روز من / بود صدایش نفس روح من                                 بود بود جلوه ای از هر چه تام/بود کنارم که شدم نا تمام                                                    ذکر علی هر شبه در چاه بود

                                            حرف من اما خفه در کام بود

               هست هست  هر شبه در خاطرم /هست اسیرش دل بیچاره ام

               هست هست پر شرر و پر صدا / هست ولی نیست شدم در خفا

                                              زندگیم عاقبت طور شد    

                                      جلوه که شد هستی من دود شد  


یادم آمد نوشت: کنار همین مجتمع یک ایستگاه تاکسی بود .....من هم روی لبه ی سنگی باغچه ای نشسته بودم ..... راننده ها هم کمی آنطرف تر ..... مردی از باجه ی ایستگاه بیرون آمد و گفت:" اینم سوغاتی .... حسابی مشتمش به خود ضری ..... بو کن ....بو عطر حرم رو میده"..... تکه پارچه های سبزی توی دستش بود و به همه ی راننده ها داد .....  وقتی دید بد جوری چشمم پی پارچه هاست گفت" بیا عزیزم زیاده به شما هم میرسه ....ولی اگه تو ببندی حتما میگیرنت..... میگن از موسویاس"....جتما بخاطر لباس هام میگفت.... همین دیروزش بود که دلم هوای حرم کرده بود.... قربان معرفتت .... جواب سلام را که همان روزگرفتم ..... با سوغاتی سنگ تمام گذاشتی.....میگویی عجب آدم چیزی است ..... ولی نه .....از آن قماش نیستم .... گفتم که دلدادگی دخلی به این چیز ها ندارد....                          



زمان ثبت : 24 شهریور 1389 در ساعت 02:13 AM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ___ایستگاه هشتم


یک ظهر دو نفره....یک میز دو نفره ....یک غذای دو نفره ....یک دوستت دارم یک نفره ....یک منم دوستت دارم یک نفره....یک بوسه ی پنهانی دو نفره .....یک دوستت دارم دو نفره.....یک بعد از ظهر دو نفره .....یک تریای دو نفره ....یک قهوه ی دو نفره....یک بوسه ی پنهانی دو نفره .....یک دوستت دارم دو نفره .....یک خیابان دو طرفه .....یک پیاده روی دو نفره..... یک شب دو نفره .... یک حس دو نفره..... یک آغوش دو نفره ..... یک بوسه ی دو نفره  .....یک لیوان دو نفره  ..... یک مستی دو نفره.....یک سیگار دو نفره ....یک خرابتم دو نفره .....یک دوستت دارم دو نفره ..... یک بیا تا آخر مال هم باشیم یک نفره ..... یک بی تو میمرم یک نفره ..... یک تخت دو نفره ..... یک عشق بازی دو نفره ..... یک لذت دو نفره.... یک خسته ام یک نفره ..... یک فدایت شوم یک نفره.....یک دیگر تمام یک نفره .....یک دلم میشکند یک نفره ..... یک تا آخر فقط خودت یک نفره..... یک میمرم بدون تو ی یک نفره ..... یک تا آخر خودت یک نفره.....یک طاقت نمیارم یک نفره.....یک تا آخر فقط خودت یک نفره ..... یک نفرینت نمیکنم یک نفره ..... یک تا آخر فقط خودت یک نفره .....یک خیلی بی معرفتی یک نفره .....یک تا آخر فقط خودت یک نفره ..... یک صبر میکنم یک نفره ..... یک دوستت داشتم دو نفره.....یک دوستت دارم دو نفره .... یک دوستت خواهم داشت دو نفره.....


پی نوشت: پیش تر هم بهش گفته بودم که با خیلی ها عاشقیت داشتم.....ولی گفتم که این بار تا آخر فقط خودت ..... ولی نمیدانم چرا نگفتم این تا آخر خودت نه آن تا آخر خودت است.....


دوستت داشتم ....دوستت دارم ....دوستت خواهم داشت ..... به اندازه ی تمام ثانیه های نیامده و تمامی ثانیه های از دست رفته ام.....



زمان ثبت : 23 شهریور 1389 در ساعت 05:59 AM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه هفتم


توی راه کتابفروشی بودم .....تازه بی خیال سیاست بازی شده بودم که اتوبوس توی ایستگاه ترمز کرد....پیره مردی سوار شد ..... قد کوتاه بود و ته ریشی جو گندمی داشت....یک کیسه دستش بود.... یک کلاه سبز هم سرش....از این کلاه بافتنی ها که سید ها میگذارند سرشان...انگشتر عقیق خوش رکابی هم به انگشت کوچک دست راستش بود... .... هر وقت این جور پیره مرد ها را میبینم بی اختیار یاد امام رضا می افتم .... روان شناس گفتنی حتما ریشه در کودکی دارد....میپرسی چرا؟.... باید برگردم به خاطرات آن روزها ..... آن روزها  توی بازار رضا پر بود از این پیره مردها....البته  رنگ کلاه همه شان سبز نبود ....سورمه ای .... مشکی.... عینهو فرفره پشت دخل مغازه ها میچرخیدند.... همه ی مغازه ها هم پر بود از انگشتر و تسبیح .... شاید هم بخاطر عکسی است که با این کلاه ها انداختم .....از همان عکس هایی که میرفتی جلوی نقاشی حرم دست به سینه می ایستادی.... نه که فکر کنی آدم مذهبیم ها .... نه .... دلدادگی به این چیز ها دخلی ندارد....آخرین بار چهار سال پیش بود که رفتم مشهد.... همچین با آقا سر و سنگین شده بودم که نگو .... گفتم آقا و باز با خودت گفتی عجب آدم چیزی...گفتم که نه ..... از آن قماش که تو فکر میکنی نیستم.... وقتی نرسیده به مشهد چشم تیز میکنی تا گنبد طلا را ببینی ..... وقتی میخواهی به زور خودت را برسانی به پنجره فولاد.....خودت هم میدانی که دلدادگی به این چیز ها دخلی ندارد....


پی نوشت:


 


تمام خواب هایم تعبیرشد


وقتی که از پشت غبارهای دلم 


طلایی رنگ گنبدت درخشید

سلام بر سید خراسان  



زمان ثبت : 23 شهریور 1389 در ساعت 03:29 AM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه ششم


امروز پیش از ظهر از خانه زدم بیرون .....چندتا کتاب را لیست کرده بودم تا از کتابفروشی بخرم.....دیگر برای خانه نشینی باید فکری کرد.... میترسم خدایی نکرده طلای بیست و چهار عیارمان مفت مفت از دستمان برود .... وقت را میگیویم....همان که میگویند طلاست ....حتما شنیده ای ....سوار خط واحد که شدم هوا گرم بود.... اتوبوس هم خالی .....صندلی داغ .... صندلی داغ..... برنامه ای بود به همین اسم؟! ..... حوالی سال ۸۲ یا ۸۳ بود.... یادم است آن روزها حسابی کارشان گل کرده بود ..... "داریوش کاردان" هم که بدجوری جو داده بود به برنامه....حالا بماند که چه گذشت و کاردان رفت و بعدی آمد و بعد هم بعدی و الی آخر.... ولی یادم است چند قسمت اش شده بود سر مجلس سیمای دولتی ..... هر از گاهی که کفگیرشان به ته دیگ میخورد قناعت میکردند به همان چند قسمت ..... قسمتی که "قالیباف"مهمان بود ..... حسابی جو گیر شدم و من هم چند قطره اشک طمساح ریختم..... بچه بودم دیگر.... تازه پانزده سالم شده بود.....یا برنامه ای که به مناسبت روز تسخیر لانه ی جاسوسی" معصومه ابتکار" را برده بودند و نشانده بودند روی صندلی بامبوی آفریقاییشان.....اصلا شاید بخاطر همین که از آفریقا آورده بودند اسمش شده بود صندلی داغ؟!.....بگذریم.... آنچنان این زن پیاز داغش را زیاد کرد که من هم رگ غیرتم باد کرد.... میگفتم اگر من آنجا بودم تک تک آن صهیونیست های بی همه چیز را میکشتم(میدانم سفارت آمریکا بود و همه هم اتباع امریکایی.... ولی مگر نمیدانی هر چه هست زیر سر این صهیونیست هاست) !!!!..... آن قسمتی که "شمعخوانی" را آورده بودند که دیگر نگفتنیست.....آدم دلش کباب میشد برای این مرد گنده.....همان روزها انتخابات دوره ی نهم بود و عمرا اگر" محمود" فکر میکرد روزی میرسد که این همه کار میریزد سرش( همان کشتن مردم بی گناه و جوانان مد نظرم است )....(این قسمت بدلیل ترس از فیلتر شدن حذف شد)....بگذریم....برنامه خوبی بود ....البته برای آن روزها..... ورژن وطنی برنامه های "لری کینگ "بود....(لری کینگ همان است که بعد ها محمود را نشاند روی صندلی داغ خودشان توی cnn ).... ولی جایی خواندم که کاگردان صندلی داغ خودمان در تکذیب تقلیدی بودن برنامه اش گفته بود "  اصلا لری کینگ کی هست ؟ "..... و اصل همان جا بود که من به صداقت صدا و سیمای دولتی  خودمان ایمان آوردم!!!!....حالا تو باز هم بشین  بیست و سی نگاه کن و گفتگوی ویژه ی خبری.....از خانه ی ما تا کتاب فروشی به قاعده ی یک عمر راه است .....فعلا که همین صندلی داغ خط واحد خودمان را عشق است......

پی نوشت : بعد از انتخابات دهم تازه یادمان افتاد و فریاد زدیم ن.ن.گ  م.ا  ن.ن.گ م.ا  ص.د.ا و س.ی.م.ا.ی  م.ا.... ولی صد حیف که دیگر دیر شده بود به قول محمود ممه را لولو برده بود....


گیرم که میبرند و میزنند و میکشند....گیرم که میکشند و میکشند و میکشند .....با طفل های غنوده در بر مادر چه میکنند؟....میلاد را علامت ممنوع میزنند!....


یادم باشد این پست هیچ ربطی به یازده سپتامبر و آتش زدن قرآن نداشت....



زمان ثبت : 22 شهریور 1389 در ساعت 2:45 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه پنجم


دیروز که توی خط واحد نشسته بودم چشم هام را عینهو پریسکوپ زیر دریایی زده بودم بالا داشتم همه را بر انداز میکردم....فیسسس... در باز شد و پیره مردی از پله ها بالا آمد .....پهن شده بودم روی صندلی و داشتم او را سیر میکردم ....تا رسید کنار من به فراست افتادم که میخواهد روی صندلی کنار من بنشیند.... شلنگ تخته هایم را که از گوشه ی صندلی آویزان بود جمع کردم و جا دادم به پیری...تمیز و مرتب بود .... حکما میرفت پی کاری....سرم به بی کاری خودم گرم بود ....از بس به پسره ی روبرویی زل زدم کم مانده بود لوله ی پریسکوب را بکنم توی چشمش...."خونه نشینی خیلی سخته....آدمو فکری میکنه"...."یعنی پیری با منه؟"...."چند سالیه که باز نشسته شدم و خونه نشینم....شما محصلی؟"....نمی خواستم جوابش را بدهم .... یعنی نمی بایست....توی خط واحد اگر کسی حرفی زد لازم نیست حتما جوابش را بدهی.... حکما برای خوش گفته ....خاصه پیره مرد باشد....ولی ...."بله...دانشجوام ".... اصلا چشمش به من نبود و زل زده بود به رد آب پشت شیشه.... شاید میخواست چشم تو چشم نشویم .... لابد میترسیداو هم بند را به آب بدهد...."خوبه ... حالا حالا ها وقت داری که بگردی"....بچه ای که کنار مرد کله کچل کناری نشسته بودو کوله پشتی قرمزی داشت شروع کرد به خواندن...."پائیزه و پائیزه... برگ از درخت میریزه....هوا شده کمی سرد ....روی زمین پر از برگ...دسته دسته کلاغا ....میرن به سوی باغا....همه میگن یک صدا....قار قار قار قار"....بی صدا با خودم گفتم...." مگه الان تابستون نیست ....بچه چرا چرت و پرت میگه".....مرد کچل که کنار بچه نشسته بود دستی به سر بچه کشید و گفت...." اگه سوره ی فاتحه روهم همینجوری قشنگ بخونی قول میدم اون جعبه مداد رنگی ۱۲ رنگ و اون دفتر فیلی رو فردا برات بخرم"....فهمم تازه بیجک گرفت که چیزی به شروع مدرسه ها نمانده.... مدرسه و دانشگاه چه فرقی میکند....اصل موضوع چیز دیگری است.... اصل موضوع این است که دیگر خانه نشینی تابستانی تمام.....پیره مرد , بچه ی کوله به پشت و مرد کچل همه بلند شدند و توی ایستگاه بعدی رفتند دنبال کار و زندگیشان....من هم دوباره پهن شدم روی صندلی و پریسکوپ را هوا کردم....

پی نوشت:سمیرا....مریم ....مهسا....اصلا چه فرقی میکند اسمش چه بود.... الان زنگ زد و تازه دو زاریم افتاد که قرار است یک سالی خانه نشین باشم....چرا خانه نشین؟ اصلامگر فرقی هم میکند؟...معلوم است که نه....و این یعنی اولین خانه نشینی پائیزی.....

پاییزه و پاییزه ....اشک از چشام میریزه ....رنگم شده کمی زرد....ته دلم سرد سرد!....دسته دسته بچه ها..... میرن توی کلاسا....منم میگم بی صدا....سهم منه همینجا.... 



زمان ثبت : 22 شهریور 1389 در ساعت 2:44 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه چهارم


عجب چیز مزخرفی است این اینترنت....مزخرف تر از آن وبلاگ نویسی است.... البته همان مزخرفی که بابا حواله ی آهنگهام میکرد...."این مزخرفات چیه گوش میدی بچه"...همان مزخرفی که آبجی بزرگه حواله ی کتاب هایم میکرد..."این مزخرفات چیه تو میخونی؟دیونه ای به خدا"....همان مزخرفی که همیشه مامان حواله ی لباس هام میکرد ..."این لباس های مزخرف چیه که تو میپوشی آخه!"...همان مزخرفی که همه ی هم کلاسی ها حواله ی نوشته هام میکردند..." این مزخرفات چیه که تو مینویسی؟"....همان مزخرفی که همیشه آبجی کوچیکه حواله ی فیلم هایم میکرد "آخه این مزخرفات چیه که تو میبینی"....همان مزخرفی که همیشه بچه محل ها حواله ی خودم میکردند...."عجب آدم مزخرفی هستی تو"....شاید برای آنها مزخرف چیز زشتی بود....ولی چرا همه ی مزخرفات آنها سر جمع میشد همه ی دوست داشتنی های من ؟...اصلا همیشه عاشق چیز های مزخرف بودم....به قول بعضی ها عجب چیز مزخرفی است این اینترنت و مزخرف تر از آن وبلاگ نویسی..... شاید آنها هم نمیدانند که من عاشق چیزهای مزخرفم....

پی نوشت:اصلا بخاطر همین است که من عاشق خط واحدم....حتی اگر ازپشت هدفون صدای آهنگت را بشنوند چیزی نمی گویند.....اصلا به آنها چه که داری به چه مزخرفاتی گوش میکنی.... شاید کتاب در دستت را هم ببینند..... ولی به آنها چه که داری چه مزخرفاتی میخوانی....اصلا اگر هزار بار از بالا تا پایین بر اندازت کنند چیزی در مورد لباست نمی گویند ..... اصلا به آنها چه که تو چه لباس مزخرفی پوشیده ای...اصلا اگر ببینند داری چیزی مینویسی شاید نوشته ات را هم بخوانند....ولی به آنها چه که چه مزخرفاتی سر هم کرده ای....عکس روی جلد فیلمهای توی دستت حسابی تابلو است....اصلا  به آنها چه که تو چه مزخرفاتی میبینی.... اصلا به آنها چه که تو چه آدم مزخرفی هستی....


دوباره به سرم زده هوای رفتن

رفتن از این خانه

رفتن از این شهر

رفتن از این آب و خاک

.

.

.

نه ! رفتن از این دنیا

رفتن به خوابی که دیگر نه صدای زنگی در کار است نه کلاسی نه درسی نه منی       



زمان ثبت : 22 شهریور 1389 در ساعت 2:44 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه سوم


پیش تر به خودش هم گفته بودم ...من با خیلی ها عاشقیت داشتم...از دختر قصاب همسایه مان که توی کوچه با هم قایم باشک بازی میکردیم گرفته ....تا این آخری ها دوست مجازیم که ندیده یک دل نه صد دل عاشقش شده بودم....ولی همه را خراب کردم...دست نزده پژمرده میشدند... نرسیده دور میشدند... نرفته فتح میشدند... نچشیده بی مزه میشدند... پیش تر به خودش هم گفته بودم دیگر تا آخر فقط خودش... ولی نمیدانم چرا نگفتم که این تا آخر خودش نه آن تا آخر خودت است .... نه این است که مثل دستمال دست مالت کنم و بعد بندازمت دور .... نه اینکه خرابت کنم .... نمیدانم چرا نگفتم .... شاید گفتم و او باز فکر کرد که دارم موضوع را میپیچانم.... من که نپیچاندم ولی او اینهو قرقره سر خود پیچانده شد و بعد هم نه گذاشت نه برداشت هر چه خواست حوالمان کرد ....که من میدانم همه ی شما همینطوری هستید...که اول با احساسات آدم بازی میکنید و سر به زنگاه دست آدم را میگذارید توی پوست گردو... که اصلا تو میدانستی من از خیانت متنفرم .... میخواستی اینجوری مرا دیوانه بکنی....که فکر کردی ....که من محکم تر از اینم که از جغله ای مثل تو بخورم....که بهش بگو....هر هرزه ای که هست.... که بگو خوب کسی را نظر کرده,یکی یه دونه ,عزیز خونه....بگو که ....بغضش ترکید و دیگر نتوانست حرف بزند....هر چه گفتم کسی نیست به خرجش نرفت که نرفت ....شاید نخواست که برود ....ولی من گفتم که تا آخر فقط خودش.... ولی نمیدانم چرا نگفتم این تا آخر خودش نه آن تا آخر خودت است ....

پی نوشت: بادبادک را با اینکه دوست میداری رهایش میکنی تا برود....هر چه دورتر میشود تو دوسترش میداری .... دستمالیش نمیکنی .... رهایش میکنی .....تا دوسترش بداری....



زمان ثبت : 22 شهریور 1389 در ساعت 2:43 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه دوم


ساعت هفت شد و من هنوز بیدارم...اصلا از روزی که زندگی ام بر عکس شده ...خب بر عکس شده دیگر... شب ها بیدارم و روزها خواب... الان هم داشتم صندوق ورودی گوشیم را چک میکردم .....همه از بالا تا پایین یک اسم بود...حتی او فهمید که چرا همه چیز را تمام کردم...البته به خیال خودش... و خودم هنوز نفهمیده ام ... صدای در آمد و بابا آمد توی خانه ... به اتاق من که رسید نگاهی به من کرد و من نگاهش را بی جواب گذاشتم..." گشنت نیست؟ بیا آش گرفتم .بیا بخور" حکما از همین خرازی سر کوچه گرفته...البته خرازی بود ...شده آشی...بهتر که آشی شد ... دیگر ما هم صبح ها میتوانیم بی درد سر آش و نان سنگک داغ بخوریم... لوازم التحریر سیخی چند...حال کردید چطوری موضوع را قرم قات کردم ... او هم همیشه میگفت اصلا تو استاد این هستی که حرف را عوض کنی ... میگفت اصلا آدم یادش میرود که جواب سوالش را بگیرد... میگفت آدم بی جواب میرود سی خودش... ولی این دفعه نفهمید که باز موضوع چیز دیگری بوده و ما هم که استاد پیچاندنیم ....به خیال خودش درکم کرده و نمیخواهد سر بارم باشد ... " بیا آش بخور تا سرد نشده "... فکرم پی آش نیست اما دلم چیز دیگری میگوید...آخر غار و غورش بلند شده  (یا قار و قور من از کجا بدانم!)...بی خیال فکر میشویم... بهتر است دل را دریابیم تا بی دل تر از این نشدیم خدایی نکرده ...البته حکایت ما نه حکایت بیدل است ...حکایت ما این است که می روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم...خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم...می‌روم بی دل و بی یار و یقین می‌دانم...که من بی دل بی‌یار نه مرد سفرم...خاک من زنده به تاثیر هوای لب تست...سازگاری نکند آب و هوای دگرم...پای می‌پیچم و چون پای دلم می‌پیچد...بار می‌بندم و از بار فرو بسته ترم...چه کنم دست ندارم به گریبان اجل...تا به تن در زغمت پیرهن جان بدرم...

پی نوشت:برای ماندن هیچگاه بهانه ای لازم نیست و برای رفتن هزاران قصه ی نگفتنی...سکوت انتخابی به اجبار چه برای ماندن وچه برای رفتن...



زمان ثبت : 22 شهریور 1389 در ساعت 2:42 PM ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه اول


 چقدر خط واحد را دوست دارم...کسی نیست که بگوید اسمت چیست... رگ و ریشه ات از کجا آب میخورد ...اصلا آنقدر کیف دارد خط واحد سواری که نگو ... اسمت هر چه باشد ... از در خط واحد که رد شدی چه نشسته چه سر پا آنقدر همه سر گرم بی کاری خودشان هستند که به کارت کاری ندارند... برای خودشان هستند ...دو روزی است که سوار خط واحد ۸۹ شده ام ... اسمم هر چه باشد ... حقیقتم اینجاست ...اصلا مگر برای واحد سوار شدن از آدم سه جلد میخواهند!...وجود میخواهد که تو هم وجودش را داری ...اصلا هر چه میخواهند بگویند... چشم تو چشم هم که بشوی نمی ترسی که وای الان است که بند را به آب بدهی...شاید بگویند عجب هوای دل انگیزی یا عجب باران زیبایی...برای خودشان از هوا گفته اند ... برای اینکه هوا را به رخت بکشند ...که ببین جخ من پیره مرد هم میفهمم ...روشن فکر بازی در آوردن که کاری ندارد... یکهو ته دلت آشوب میشود...کمی کرکره را میدهی پایین و به کفشهات زل میزنی ...نکند این یکی چیزی از تو فهمیده باشد... فهمیده با این که هیچ نداری آن همه نداریت را به رخ بقیه میکشی... به ایستگاه نرسیده بلند میشود و میرود و تو باز بفهمی نفهمی سرت را بالا میگیری... تا ایستگاه آخر هستم ...تا لختی خستگی ام را بیرون کنم ...

پی نوشت: امروز خسته ام... خسته تراز همیشه ...و هیچکس بالش نیست....



<<    1      2      3