X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 21 مهر 1391 در ساعت 04:39 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه هفتاد و ششم


از خیلی وقت پیش این قضیه توی فکرم تاب می خورد.... دقیق ترش از  وقتی است که روزهای جمعه تلویزیون دولتی فیلم های سینمایی پخش می کرد.... و من که شاید آنروزها یازده، دوازده سالم بود پی گیر این فیلم ها بودم.....ساعت 4 عصر که می شد دراز میشدم جلو تلویزیون  تا ببینم باز هم از همان فیلم های امریکایی پخش می کند یا نه.... از همان هایی که پدر دارد توپ بیسبال برای پسرش پرتاب می کند و پسر هم با دستکش گنده ای که خاص همین ورزش است و معمولا پدرش آن را برای پسرش کنار گذاشته بوده، منتظر گرفتن توپ است .... و این صحنه از فیلم  معمولا توی حیاط  چمن کاری شده جلو در ورودی خانه اتفاق می افتاد.... و بعد از چند پرتاب هم  مادر توی پاشنه ی در ظاهر می شد و پدر و پسر را برای رفتن سر میز صدا میزد و پسر که قدش تقریبا تا زیر کمربنده پدر می رسید می چسبید به پدر و.....پدر با آن دستهای گنده و مردانه اش موهای بلوند و لخت پسر را همچین دست مالی می کرد..... از خیلی وقت پیش من خودم را میگذاشتم جای آن پسر بچه و دلم می خواست پدرم موهام را دست مالی کند....توی همان صحنه از فیلم بود که پدر حرف هایی به پسر می زد که پسر انگار آن حرف ها بر جانش می نشست و در همه ی عوان زندگی اش این حرف های پدرش راه گشاش بود.....و من هم دلم از این حرف ها می خواست.....از خیلی وقت پیش بود که من دلم می خواست.... اصلا فکر کنم همین عقده ی کودکی من باشد که پدرم زیاد من را تحویل نمی گرفت..... فکر میکرد هر چه خواستم باشد دیگر تمام و آنوقت من دیگر جای دست پدر روی موهام را کم نمیاورم.....ولی..... الان داستان بفهمی نفهمی تغییر کرده و من خودم را می گذارم جای پدر و دلم دست کشیدن روی سر پسرم را می خواهد..... دلم می خواهد من قهرمان پسرم باشم..... دلم می خواهد وقت همین توپ پرتاب کردن ها حرف هایی بزنم که زمانی که دیگر نای راه رفتن نداشتم پسرم آنها را چاره ی کارش بداند.... دلم زیاد می خواهد پدری باشم که من به پسر و پسر به من افتخار کند.....

پی نوشت: حالا زیاد خبری هم نیست ها.... ولی خب آدم به یک جایی که می رسد دلش می خواهد دیگر..... و چه لذتی لذیذتر از اینکه قهرمان زندگی پسرت باشی....