X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 6 مهر 1389 در ساعت 03:18 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه هجدهم


دیروز داشتم به آلبوم عکسهام نگاه میکردم..... توی یکی از عکس های دسته جمعی خاله زهره را دیدم..... همیشه تنها بود و از جمع فراری ..... وقتی هم میخواستیم عکس دسته جمعی بگیریم یا نمی آمد توی جمع یا میرفت پشت دوربین ..... هر جوری بود خودش را از جمع قلم میگرفت.... سرگرمی خاله زهره پازل بود ..... همه را قاب میکرد و میزد به در و دیوار خانه ..... هر جا هم میرفت کادو یک پازل قاب شده میبرد ..... همیشه هم میگفتند کادو فقط کادوی خاله زهره!..... مثلا برای عروسی یکی از فامیل ها یک پازل دو هزار تکه درست کرد و برد.....  طرحش یک عروس بود که روی اسب سفیدی نشسته بود و دامادی که افسار اسب را میکشید..... دور تا دور عروس داماد ولی سیاه بود..... انگاری توی تاریکی شب غرق شده باشند..... چشم های عروس گرد شده بود و داماد با دهانی باز سمت چپش را نگاه میکرد..... آدم یاد نقاشی های "کاراواجو" میافتاد..... همیشه طرح ها در تاریکی غرق بودند.... فقط نوری بود که به طرح اصلی میخورد و روشنش میکرد ..... پس زمینه ولی همیشه تاریک و خاموش بود .... مثل خود خاله زهره.... همیشه روی میز بزرگی که وسط سالن بود مینشست و بساط پازلهاش را آنجا پهن میکرد.... همه ی چراغ ها را خاموش میکرد..... بجز چراغ بالای میز ...... یادم میاید یک بار که رفته بودم پیشش دو ساعت کنار پنجره ایستادم و خاله زهره را نگاه میکردم و او از جایش جنب هم نخورد ...... همه ی وسایل خانه در تاریکی بودند و فقط خاله زهره زیر نور چراغ میدرخشید..... با هر پازل جدید انگاری خاله زهره میشد یکی از چیزهایی که توی پس زمینه پازل بود ..... غرق میشد در تاریکی پس زمینه .....ساکت و بی حرکت خاموش میماند ..... خاله زهره زیاد حال و حوصله ی بچه را نداشت ولی اخلاقش با من جور بود .....شاید چون سر و صدا نمیکردم و زیاد سوال نمیپرسیدم .... ولی اگرسوالی میپرسیدم مطمئنا خاله زهره  جوابم را میداد.... گیرم کوتاه و مختصر.... همیشه فکر میکردم شوهر خاله زهره مرده و بچه هاش هم ترکش کردند.....البته هیچ وقت این را از خاله نپرسیدم..... یک بار برای تولد من یک پازل پانصد تکه آورد که هنوز میخ است به دیوار اتاقم..... طرحش ..... طرحش پسری است که رو به چراغی نشسته و دستش را کرده توی موهاش.....همه چیز تاریک است بجز پسر و میزش.....میز پر از کاغذ است و قلمی روی کاغذ ها ولو شده ..... تصویر از پشت سر است و صورت پسر زیر دست چپش قایم شده..... همیشه فکر میکردم این یکی از پسرهای خاله زهره است که از پیش خاله رفته ..... دیگر پازل برای من شده بود یک نماد ..... نماد زنی که شوهرش مرده ...... زنی که بچه هاش ترکش کردند ....زنی که کسی را ندارد.... پازل برایم شده بود خاله زهره و میزش..... شده بود نماد آدمی که دور افتاده ....اصلا پازل برایم شده بود خود تنهایی....


پی نوشت: دیروز من هم یک پازل خریدم..... 


 یادم باشد خاله زهره هیچ وقت ازدواج نکرد.....و یادترم باشد لامپ چراغ مطالعه را باید عوض کنم..... آخر اینجوری نمیشود پشت میز نشست و چیز نوشت!....