X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 26 خرداد 1390 در ساعت 04:50 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه چهل و نهم


بعد از امتحان بود....امروز عصر....قرار گذاشتیم برویم "خاقانی"....میدان "سنگ تراشها"....یکی از محله های ارامنه ی اصفهان.... یک میدانگاهی با یک حوض آبی وسط میدان و مجسمه های سنگی وسط حوض.... عصر نیمکت های میدان پر میشود از پیره زن و پیر مردهای ارمنی.... با هم از دانشگاه بیرون زدیم....  همان روبروی در شمالی سوار اتوبوس های" چهار راه حکیم نظامی" شدیم.... روبروی در عقب روی صندلی جفتی نشستیم.....هوا گرم بود.... آفتاب تیز میزد توی صورتم.....مسافر ها سوار میشدند و من چشم میگرداندم تا به یک کدامشان گیر بدهم.... راننده در جلو را بست و توی آینه بغل میپایید کسی توی پله های در عقب نباشد که مادر دختری رسیدند.....دختر که یک سر و گردن از مادرش بلند تر بود سوار شد و زن پایین در با عجله توی کیفش را میگشت.... دختر به مادر گفت: سوار شو دیگه , نباید که حتما کارت رو اول بزنی بعد سوار شی!.... زن دست توی کیف سرش را بالا کرد و رو به دختر گفت: همه ی کارتا رو تو بر میداری و معلوم نمیشه چکارشون میکنی!.... هر روز باید یه کارت جدید بگیرم.... دختر با کنایه ای گفت: وای! چه چیز مهمی رو بر میدارم! چه چیز مهمی گم میشه! چقد با ارزش! یه کارت اتوبوس! حالا باید چکار کنیم!؟ خونه خراب شدیم رفت!.... راننده هنوز توی آینه هوای در عقب را داشت.... مسافر ها هم فقط مادر و دختر را نگاه میکردند.... انگار کسی منتظر حرکت نبود....آفتاب توی صورت زن بود و قطره های عرق روی پیشانیش برق میزد.... گره روسریش منظم نبود.... مانتوی مشکی بور شده ای هم پوشیده بود..... کیف کتانی بزرگ توی دستش هم هنوز با دهان باز توی دست های زن جابجا میشد.... دختر عینک آفتابیش را از روی چشم برداشت و روی موهاش پابندش کرد.... زن دستش را از کیف بیرون کشید.....دستش خالی بود.....نمیخورد که عصبانی باشد..... بیشتر خسته به نظر میامد..... زن گفت: با همین چیزای کوچیک آدم رو بدبخت میکنین .... هیچ نمیفهمین ..... نه تو نه اون برادر از تو نفهم ترت.... اگه میفهمدین که وضع زندگیمون این نبود.....چشم های مسافر ها دیگر به مادر دختر نبود.... شاید به نظر آنها هم جر و بحث مادر دختر طبیعی است....چشم هام بین فاصله ی مادر و دختر گیر کرده بود..... داشتم به حرف دکتر دشتی فکر میکردم..... برای مشاوره یک جلسه رفتم بودم پیشش .... گفتم که بابام مشکل دارم و هیچ حرف هم را نمیفهمیم .... سر کوچک ترین چیز ها هم جر و بحث میکنیم.... اولین جمله ی دکتر دشتی این بود :"این جر و بحث ها عادیه".... و من همان لحظه فکر کردم که هیچ هم عادی نیست.....خیلی هم غیر عادی و زجر آور است..... برای من که یک عالمه فکر و درد داشت.... آخرین بار یک ماه پیش بود که با کلی ذوق و شوق رفته بودم خانه.....روز اول بی سر و صدا گذشت.... آرام و خوب.....اما شب دوم.... ساعت از دوازده گذشته بود.... سیگار پشت لب با ماشین آبجی فاطی آمدم خانه.... صدای موزیک هم کمی بلند بود....همین که از ماشین پیاده شدم تا در حیاط را باز کنم بابام در را باز کرد..... نه گذاشت نه برداشت شروع کرد به داد و بیداد کردن.... نمیدانم از کجا پر بود.... بعد از این همه وقت که نبودم فکر نمیکردم کار خیلی بدی کرده باشم..... ولی.... بابام هنوز داد میزد: توی بی مصرف.... توی نفهم....توی.... با این جمله ها من هم داغ کردم و جوابش را دادم.....از آن شب تا یک هفته ای که خانه بودم با هم حرف نزدیم....حتی سلام و علیک.... روز آخر هم بی خداحافظی از خانه بیرون زدم.....چشم هام هنوز بین مادر و دختر مانده بود که بالا خره راننده داد زد: خانم سوار شو یا شما خانم پیاده شو.... زن پایین ایستاده بود و دختر بالا بود.... دختر رو به مادرش گفت: همیشه آبروی آدم را همه جا میبری .... من نفهمم؟!.... ببین کی به کی میگه نفهم!.... دختر برگشت طرف راننده و داد زد: آقا برو این نمیاد....زن چشم هاش به هم نمیخورد.....دختر هم سرش را بالا گرفت و به جلو اتوبوس خیره شد.... راننده در را بست و مادر پشت در بی حرکت ماند....


پی نوشت: دلم بابام را میخواهد.....دلم جر و بحث های بیخودی را میخواهد ..... الان که فکر میکنم خیلی از آن جر و بحث ها عادی بود..... خب وقتی که تنها باشی حتی جر و بحث های بی خودی هم بهتر از هیچ است....


راستی امروز روز مرد و پدر بود.... الان به بابام اس ام اس دادم.... روز پدر مبارک بابایی....