X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 2 شهریور 1390 در ساعت 05:45 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه پنجاه و ششم


حالا مگر میشود ..... مگر بعد از این همه لحظه های دوست داشتن میشود کشید زیر همه چیز و گذاشت رفت..... حتی اگر به او هم فکر نکنم که میکنم و بد جوری هم میکنم..... به خودم شک میکنم.....به اینکه مرامم مرام نبوده و مرد بودنم نا مرد بوده......پنجره ی یاهو مسنجر باز است و دارم از پشت نوشته هاش حرص بغضش را توی کلمات میبینم ..... آنجا به روی خودم نمیاورم که اینجا چه خبر است..... ولی .....اینجا دماغم را بالا میکشم و شوری اشکم را مزه میکنم.....پیشتر هم گفته بودم.....گفته بودم که برای ماندن هیچگاه بهانه ای لازم نیست و برای رفتن هزاران قصه ی نگفتنی است..... اما سکوت به اجبار این قصه ی نگفته راه نفس کشیدنم را بسته ..... نشسته ام گوشه ی اتاق و باز هم کشدار نفس میکشم..... پشت سر هم سیگار آتش میکنم و گلوی خشکم  را تشنه تر میکنم.....خاطره ی همه ی ماه ها .....  همه ی روزها و همه ی ساعت های سپری شده ی نزدیک مثل سیل خراب میشود روی سرم..... تازه خاطرم میاید که همه ی "اولین هایم " با او بوده..... نفسم میگرد..... زیر آن همه فکر و خیال گیر کرده ام و نفسم بالا نمیاید.... یک جوری که خودم هم ترس برم میدارد مینویسم کلا تمام و چشمم گیر میکند روی تمامی که ترس دارد ..... گوشه ی اتاق نشسته ام..... بالشم را بغل میکنم و مچاله میشوم توی خودم..... این تا آخر خودت را باید جور دیگری به خودم ثابت کنم..... وگرنه به خودم شک میکنم.... به این خودی که دوست دارد دوست داشتن را ..... یک آن تمام وجودم میخواهد لو بدهد این هایی که گفتم و نتیجه اش شده بود خستگی و دلزدگی از او بهانه است..... بهانه ای که پشتش یک دنیا خواستن اوست..... خواستنی که مانده پشت یک قصه ی نگفته ی من.....حالا حال او به کنار که دلم میخواست تمام شده باشم وقتی جواب کلا تمام مرا داد....ولی.... به خودم باید ثابت میکردم.... خودم را به خودم باید ثابت میکردم.....این خودی که لحظه های دوست داشتن را با هیج لحظه ای برابر نمیکند....دستم شل میشود..... دلم و دستم مرا لو میدهند..... توی یک لحظه که دوست داشتن او میشود همه ی خواستنم ..... یک کلمه مینویسم و میمانم توی ادامه اش..... ولی.....لحظه ای دیگر میشود و باز هم دست و دلم میخواند که مرا لو بدهند..... نفسم سبک شده..... یک جوری که انگار میخواهد همه ی اکسیژن هوای اتاق را یک جا بکشد داخل ریه هام..... دوست دارم لحظه های دوست داشتن او را کشدار کنم..... کشدار به اندازه ی تمام نفس های زندگیم......


پی نوشت: اگر تا به حال هیچ چیز را به هیچ کس ثابت نکرده بودم این خودم را که دوست دارد لحظه های دوست داشتن را به خودم ثابت کردم.....و چه خوب است حال این خود من....