X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 14 شهریور 1390 در ساعت 12:22 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه پنجاه و هفتم


اینجا که نشسته ام دلم یک جای دیگری را میخواهد....جایی که وقتی آنجا بودم  دلم جایی که الان نشسته ام را میخواست....اینجا یعنی خانه پدری و آنجا یعنی خانه 50 متری خودم.... الان توی اتاقم توی خانه پدری نشستم و دارم با این کامپیوتر قدیمی که تلق و تولوق کیبوردش حس نوشتن و تایپپ کردن را در آدم چند برابر میکند مینویسم.... توی خانه 50 متری همه ی خواستنم دیدن یک جفت چشم آشنا بود.....دلم مسیر های تکراری را میخواست.... دلم خانه ی آشناها و فامیل را میخواست.....دلم  یک ناهار دست جمعی سر میز را میخواست.....دلم گیر های بی خودی بابا و نصیحت های بی خودی تر مامان را میخواست.....آنجا هر نگاهی برایم غریبه بود..... هر نگاهی را بی دلیل تجاوز میدانستم.....انگار که بخواهند با نگاه هاشان به آدم دری بری بگویند.....امروز روز آخری است که باید صبح ها رژه ی بی خودی بابا را توی خانه تحمل کنم..... امروز روز آخری است که باید به حرف های بیخودی لبخند بزنم و وانمود کنم که حرف هایشان برایم مهم است..... حالا فهمیدم که من دیگر آدم اینجا نیستم..... فهمیدم که گذشته من ربطی به حال من ندارد.....فهمیدنش سخت بود..... کلی تنهایی داشت.....کلی زل زدن به در دیوار داشت.....کلی خود خوری داشت..... توی این یک هفته و چند روزی که اینجا بودم فهمیدم دیگر فامیل و خانواده هم به نبودت عادت میکنند.....فهمیدم که فقط گاه گداری اسمت بین آنها میاید و بعد تمام.....هر کسی میرود سی زندگی خودش.....فهمیدم که بدون تو زندگی آنها لنگ نمیشود.....و فهمیدم که بدون آنها هم تو دیگر زندگی خودت را داری..... آدم هایی آمده اند که الان جزو زندگی تو هستند..... آدم هایی که حال تو با آنها میگذرد..... و بدون این آدم هاست که کار و زندگی تو لنگ میشود....کج و معوج میشود..... اینجا دیگر به تخت خوابم هم عادت نداشتم..... همه اش با کمر درد از خواب بیدار میشدم..... حتی نور هم اینجا مزاحم بود.....آخر وقت خواب مسیرش با مسیر چشمم جور بود و خوابم را ناجور میکرد....اینجا دیگر به هیچ چیز عادت نداشتم.....دیگر جای هیچ چیزی را نمیدانستم و برای پیدا کردن هر چیزی باید سوال و جواب میکردم.........امروز روز آخری است که اینجا هستم......امروز روز آخر خانه ی پدری است....


پی نوشت: نه اینکه دیگر اینجا و خانواده و فامیل را دوست نداشته باشم..... نه اینکه دلم برایشان تنگ نشود.....ولی.....آنها دیگر جایی در حال من ندارند و بدون آنها زندگی من کج و معوج نمیشود.....