X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 22 مهر 1390 در ساعت 02:25 ب.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : مسافر خط واحد 89

عنوان : ____ایستگاه شست و دوم


همه بدنم درد میکند.....از خواب که بیدار شدم ؛حدود ساعت 12ظهر، انگار که بدنم را آبکش کرده باشند همه استخوانهام درد میکرد..... به زحمت از رختخواب جدا شدم.....چرخی توی خانه میزنم.....پرده ها تمام کشیده است و خانه تاریک ......نگاهی به دور و برم میکنم.....مشتی کتاب روی زمین.....چند تکه لباس روی صندلی چوبی بزرگ.....هفت هشت تا لیوان با لک چای روی میز..... توی آشپزخانه هم هر دو لگن سینک ظرفشویی پر از ظرف کثیف است......سومین کیسه زباله هم پر شد و من نمیدانم چه طوری باید این همه زباله را چهار طبقه پایین ببرم!.....توی یخچال را نگاه میکنم.....باز هم خالی شده!.....دکمه ی کتری را میزنم و همان چای دو سه روز مانده را میریزم توی لیوان.....آب را میبندم به چایی و با یک حبه قند همه اش را سر میکشم!.....از آشپزخانه بیرون میزنم.....دلم سیگار میخواهد!.....تا چند روز دیگر باید منتظر بمانم تا این الکترو اسموک به دستم برسد؟.....از دو شب پیش که سفارش دادم آن هم با پست پیشتاز باید تا الان میرسید!.....خب نرسیده و فعلا خبری از سیگار نیست.....دلم یک جوری آشوب است...... خانه بهم ریخته است.....گزارش های ایسنا را آماده نکرده ام.....برای کلاس های فردا اصلا نمیدانم چه کار باید بکنم!..... حال و حوصله ی آشپزی را ندارم.....حال و حوصله ی ظرف شستن هم ندارم.....حال و حوصله تا بازارچه رفتن را هم ندارم..... حال و حوصله تنظیم گزارش را ندارم.....حال و حوصله درس خواندن هم ندارم.....اصلا حال و حوصله خودم را هم ندارم.....بی سر و صدا نسشته ام توی نت چرخ میزنم.... باز هم از سر و صدای زندگی خبری نیست.....چند روز پیش شنیده بودم "جدایی نادر از سیمین موسیقی متن" ندارد..... فیلم را پلی میکنم......صفحه نمایش فیلم را میبندم و فقط به صدای آدم ها گوش میکنم.....آنها حرف میزنند و من گوش میکنم.....حرف نمیزنم.....بلند میشوم چرخی توی خانه میزنم.....کتاب ها را جمع و جور میکنم.....لباس ها را آویزان میکنم.....میروم توی آشپزخانه شیر آب را روی ظرف ها باز میکنم...... برمیگردم و صدای فیلم  را بیشتر میکنم طوری که توی آشپزخانه صدایشان را بشنوم.....ظرف ها تقریبا تمام میشود.....قوری چای را خالی میکنم.....آب جوش تازه میگذارم.....چایی تازه دم میکنم......برنج را آبکش میکنم و بعد از اینکه چایی ام را خوردم برنج را دم میکنم......بر میگردم توی اتاق .....هنوز صدایشان میاید.....گزارش ایسنا را آماده میکنم و میفرستم برای دبیر سرویسم...... به کتاب درس های فردا نگاه میکنم..... هیچ کار خاصی نداریم.....پنجره نمایش فیلم را باز میکنم......آخر های فیلم است..... شنیده بودم جدایی نادر از سیمین موسیقی متن ندارد!..... 


پی نوشت: "جدایی نادر از سیمین "پر بود از صدای زندگی.....ولی.... چقدر من خسته ام.....فکر کنم غذا هم سوخت !...... وای که عجب چیز مزخرفی است این وبلاگ نویسی :-).....